|
Friday, March 26, 2010
یه روز یه زمین بزرگ پوشیده از چمن سبز و تازه بود که چند نفر روش زندگی میکردند. بهش میگفتند چمن-آباد.
بعد از مدتی یکیشون روی چمن ها خونه ساخت. یه خونه ی بزرگ با حیاطی دلباز که کفش پوشیده از چمن ها بود. لا به لای چمن های حیاط گل کاشت و وسطش با سنگ ریزه یه راه خوشکل تا دم در خونه درست کرد. یکیشون از یه نفر شنید که از قدیم معروف بوده که زیر این زمین یه گنج دفن شده. در حالیکه نفر اول از پنجره ی خونه اش تماشاش میکرد یه کمی کند و رسید به سنگ های درشت. سنگ ها در مقابل لبه ی بیل و ضربه های کلنگ چندان تکونی نمیخوردند. بعد از مدتی از کندن خسته شد و ول کرد و رفت یه طرف دیگه ی زمین یه خونه ساخت و توش مشغول زندگی شد. یکی دیگه شون دوستی داشت از محله ی بالایی که با هم زیاد اینور و اونور میرفتند. یه شب بعد از صحبت های گرم و مفصل وقتی خوابید خواب دید که بین خودش و دوستش صندوق درخشانی هست که نورش همه جا رو روشن کرده. فردا صبحش شروع کرد به کندن و کندن و کندن. بیشتر وقتها رو توی حفره ی طولانی و تاریکی که کنده بود مشغول کار بود. هر چند وقت یه بار برمیگشت به چمن آباد، گاهی با لباس های خاکی و پاره و چهره ی خسته و عرق کرده، گاهی هم با لبخندی حاکی از رضایت که در حالیکه چیزی که توی دستش بود رو نگاه میکرد به لبش بود. Labels: Short
Thursday, March 11, 2010
رو به روش میشینی،
آستینو دست راستت رو میزنی بالا، آرنجت رو میذاری روی میز، توی چشمهاش نگاه میکنی، چشمهاش پر از نفرت اند، دستتو قلاب میکنی توی دستش که آماده ی مچ انداختنه، شروع میکنید، اون فشار میده، قویه، دستت به سمت عقب خم میشه، فشار میدی، جلوی پیشروی اونو میگیری، دستها در حالیکه به هم فشار میدهند از حرکت می ایستند، پشت مچ تو به میز نزدیک تره، بهش نگاه میکنی، لبخندی از رضایت روی چهره ی کثیف و عرق کرده اش هست. توی چشمهاش نگاه میکنی، فشار میدی، مچ دست ها شروع میکنه به حرکت به سمت چپت. احساس گرمای مطبوعی میکنی، ادامه میدی، دست ها رسیدند به وسط، ادامه میدی، مچ دست ها به سمت چپ متمایل میشن، گرمای مطبوع نوازشت میکنه، احساس سبکی میکنی، شروع میکنی به آواز خوندن، کمی بیشتر فشار میدی. صدای برخورد محکم بندهای انگشتش به سطح چوبی میز لا به لای صدای آواز گم میشه. از روی صندلی بلند میشی و میری به سمت در، یکی از تماشاچی ها شروع میکنه ادامه ی آواز رو همراهی کردن، برمیگردی، به هم لبخند میزنید، تماشاچی از جاش بلند میشه و میشینه پشت صندلی. Labels: Short
Monday, February 15, 2010
داشت تو راه میرفت که کلاغی که روی درخت نشسته بود ازش چیزی پرسید که جوابشو نمیدونست.
تو جیب راستش یه دائره المعارف داشت که در اثر استفاده ی سالها جلدش پاره شده بود و ورق هاش قهوه ای. لبه ی خیلی از ورق هاش که در اثر مرور زمان ترد و شکننده شده بودند خُرد شده بود. وقتی کلاغ ازش سوال رو پرسید پیش خودش گفت کاری نداره، جواب همه چیز تو دائره المعارفم هست و مثل سالهای سال دستش رو برد به سمت جیبش که درش بیاره. همون موقع یاد جیب چپش افتاد. تو جیب چپش دفترچه یادداشتی داشت که درباره ی سفرش توش مینوشت. دائره المعارف رو ول کرد. کتاب افتاد ته جیبش. با دست چپش دفترچه رو از اونیکی جیبش درآورد و بازش کرد و خوند: "حالا دوباره نگاه کن و ببین کلاغ چی میپرسه." به بالای درخت نگاه کرد. کلاغ ناپدید شده بود و به جاش یه شیء نورانی بیضی مانند به اندازه ی یه میوه ی کاج بزرگ با شدت زیاد میدرخشید. نورش چشمشو زد و بی اختیار سرشو برگردوند و دستشو برد به سمت دائره المعارف که ببینه چیه. باز یاد دفترچه افتاد. دائره المعارف رو ول کرد و دفترچه رو که تو دست چپش داشت باز کرد و ادامه ی نوشته رو خوند: "به نوازش ِ گرم ِدرخشش گوش بده." دفترچه رو بست و گذاشت تابش ِ گرم ِ اشعه ها نوازشش بده. Labels: Short
Saturday, February 13, 2010 He looked the snake in the eyes till the snake slowly dissolved into a ray of sunshine. He then passed through the gate and kept going. Labels: Short
Wednesday, January 27, 2010
دهن دره کرد، چشمهاشو مالید و چند تا پلک زد،
اونی که کنارش بود با مهربونی و در حالیکه لبخند قشنگی رو لبش بود بهش گفت: "خواب بودی تا حالا؟" در حالیکه از اینکه تاحالا خواب بوده احساس غبن میکرد و از اینکه بیدار شده و چیزهایی رو که میبینه لمس میکنه خوشحال بود گفت "آره!" "خواب چی دیدی؟ ... نه ولش کن، چکار میخواهی بکنی؟" "هر چی که تو بگی، من گوش به زنگم، تو زنگ بزن." Labels: Short
Monday, January 18, 2010 One slept in a sweet and safe dream. One woke up, stood up and fought and got bloody and hurt and bruised, killed the enemy, opened his chest, raised his right arm with the sword and his left arm with the shield, and victoriously yelled from the bottom of his chest: "Yaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaa" Labels: Short
Monday, January 04, 2010 There is no dress rehearsal in life. Every single interaction is the real thing. Labels: Short
Thursday, December 17, 2009
یکی یه استخر داشت،
همیشه دوست داشت استخرش به جای آب توش عسل بود، یه عالمه کندوی زنبور عسل پیدا کرد و دور تا دور استخر رو پر کندو کرد، روز ها با یه سطل از آب استخر خالی میکرد تا خالی شه و بعد توش رو پر عسل کنه. گاهی بارون میومد و آب استخر زیاد میشد و کار چند وقتشو خنثی میکرد. یه روز فهمید عسل سنگین تر از آبه، شروع کرد هر روز به کندو ها سر زدن و یه ذره عسلی که هر روز پیدا میکرد رو میریخت تو استخر، کم کم یه لایه ی عسل کف استخر زیر آب درست شد و آب استخر بالا اومد و سرریز شد. دیگه بارون که میومد فرقی نمیکرد، استخر لبریز بود و آب بارون که روی استخر میریخت لبریز میشد و میریخت بیرون. هر روز یه ذره عسل تو کندو ها رو پیدا میکرد و میریخت تو استخر، هر روز لایه ی عسل یه ذره قطورتر میشد و لایه ی آب یه ذره نازک تر. گاهی پیش میومد که میومد میدید آب استخر لبریز نیست، ته استخر شکافی پیدا میشد که ازش عسل ها نشت میکرد و میرفت تو زمین، کار و بارشو ول میکرد و میپرید تو استخر و میرفت اون زیر شکاف رو بند میاورد. وقتی میومد بیرون میرفت سراغ کندوها. زنبور ها دور و بر گل ها بودن و همیشه عسل داشتن، ولو یه ذره. Labels: Short
Wednesday, December 16, 2009 Where the sun is at dusk, and the road splits in two, there is a sign which reads: ---> Known Ordinary <--- Unknown Wonderland Labels: Short
دو نفر وارد یه اتاق شدن،
شب بود و اتاق تاریک، اولی گفت اینجا چراغ نداره و برگشت، رفت تو اتاق کناری که روشن بود. شومینه ای که کنار اتاق بود گرمای مطبوعی داشت. عده ی زیادی روی مبل های دور تا دور اتاق نشسته بودن و از روشنی و گرمای اتاق لذت میبردن. روی یه صندلی خالی نشست و لم داد. سیگاری روشن کرد و کتابی که درباره ی سیم کشی ساختمون داشت در آورد و شروع کرد به خوندن. دومی تو تاریکی در حالیکه دست می کشید به دیوار ها رفت جلو، دستش خورد به کاکتوسی که روی میز بود و چند تا تیغ رفتن تو دستش، جلو تر شیء ای روی دیوار بود که بعدا" فهمید یه تابلوست، جلو تر دستش خورد به اف اف در ورودی، پشت اف اف ترموستات اتاق بود، پشت ترموستات دستش خورد به کلید چراغ، در حالیکه با خودش غرولند میکرد که چرا کلید چراغ رو اینهمه از در دور گذاشتن چراغ رو روشن کرد. اتاق روشن شد، تازه رنگ شده بود، سفیدی که خیلی کم خاکستری و همون اندازه قهوه ای قاطی داشت. یه گلدون سبز بزرگ کنار اتاق بود، یه عالمه مبل های تمیز و راحت دور تا دور اتاق، در حالیکه یه تیغ کاکتوس از دستش میکند برگشت دم در، کیفشو که گذاشته بود زمین برداشت و نشست روی یکی از مبل ها. مدتی نگذشته بود که دو نفر وارد اتاق شدن. اتاق روشن و براق بود. با اشتیاق اومدن تو و نشستن روی مبل ها و مشغول کارشون شدن. یکی دو ساعت بعد لامپ اتاق کناری سوخت و اتاق فرو رفت تو تاریکی، اونهایی که تو اتاق بودن هول شدن، بلند شدن و تو تاریکی در حالیکه میخواستن راه در رو پیدا کنن میخوردن به هم و پای همدیگه رو لگد میکردن. به هر بدبختی ای بود از اتاق زدن بیرون و دنبال یه اتاق روشن دیگه میگشتن که چشمشون افتاد به اتاق کناری. Labels: Short
Wednesday, December 02, 2009
رهگذر شب کنار جاده نشست،
دور و برش دشت بود و تاریکی دلچسب شب، روبرو ادامه ی راه زیر نور ستاره ها دیده میشد، یه چیزی بهش میگفت بذری که کاشته احتیاج به آبیاری داره، آب کم داشت، و از طرفی پتانسیل بذر جدید رو حس میکرد، گلدون کوچیکی که توش بذر رو کاشته بود از کوله اش درآورد، در قمقمه اش رو باز کرد و با دقت به طوری که آب برای بقیه ی راه بمونه یه کمی ریخت پای بذر. خاک با تشنگی آب رو جذب کرد و بذر رو به آرامی تو دل خودش سیراب کرد. بذر تو دل خاک تکونی خورد و بدون اینکه کسی ببینه پوسته اش ترک خورد و نوک سبزی ازش دراومد. رهگذر همینطور که در ِ قمقمه رو میبست متوجه شد قمقمه سنگین تر از قبله، آب ِ توش یه کم زیاد شده بود. لبخندی زد و قمقمه رو گذاشت تو کوله اش و منتظر طلوع خورشید شد. Labels: Short
Monday, September 21, 2009
کاپیتان کشتی قطب پیما که لای یخ ها گیر کرده بود دستور حرکت داد.
همه به تکاپو افتادن. موتور ها رو روشن کردن. عرشه کشتی حدود 10 متر از سطح یخ ها بالا تر بود. کاپیتان از بالا نگاه میکرد. موتور های کشتی روشن شدن و کشتی با سرعت خیلی کم ولی با قدرت به حرکت دراومد. یخ های دور کشتی با صدای مهیبی شکستن و همینطور که کشتی آرام میرفت جلو قطعه های عظیم یخ رو میزد کنار و راه رو باز میکرد. کشتی چند درجه ای تغییر مسیر داد. کاپیتان درحالیکه لبخند رضایتی روی لبش بود سکان رو گرفته بود دستش. Labels: Short
Saturday, September 19, 2009 Some get married outside, Some get married inside, Some get married both inside and outside, They are lovely and rare. Labels: Short
Wednesday, September 09, 2009 In the middle of the desert, It is dark and rainy, He is alone, No one is around, He is standing, There is thunderstorm, He moves his right hand up, He has something in his hand, Something like a whip, a long black whip, He moves it up in the air, Turns it in the air, Slashes it down, He moves the air, He moves what is, He roars wildly, and freely, He roars from his back, He roars loud and wild, from his internals, The sky opens up, Rays of light penetrate the cloudy sky, The land starts to brighten up, He feels the warmth of the sun on his face, He smiles, He roars louder, happier, free-er, He shakes the dust off his shirt, Looks around, And walks forward, Very very slowly, One step at a time, Feeling every step, Feeling the touch of air on his chest, Feeling the breeze, The sun is shining, He takes one step at a time, Cherishing the rebirth. Labels: Short
Wednesday, August 26, 2009
کشتی ای که کنار بندر لنگر انداخته و بادبانش خوابیده و لم داده، آرومه و همون جا ساکنه.
کشتی ای که بادبانش رو بلند میکنه و سرافراز سینه اش رو میده جلو، باد میگیره تو بادبانش و میبردش وسط دریا. وسط دریا موج هست و باد و طوفان، و البته کشف جزیره های ناشناخته، و گاهی مبارزه با کوسه ها و دزدهای دریایی، و گاهی کشف جواهراتی که تو یه جزیره چال شده بودن. Labels: Short
Tuesday, August 18, 2009
نشسته بود پشت فرمون و تماشا میکرد،
یکی از آجر ها رو دید، پاشو گذاشت روش، دید به جای قشنگی ختم نمیشه، پاشو برداشت و برگشت عقب، حالا انتخاب داشت که پاشو کجا بذاره، چشماشو مالید و دوباره باز کرد، پیرمرد روبروش بود و بهش خوشامد گفت. Labels: Short
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||