Wednesday, December 09, 2009

روز خیلی سختی بود.
خیلی.

حسابی دور بودم.
صبح رفتم پدرم و مادرم رو دیدم. حسابی دور بودم. لذت قلابیه به شدت تلاش میکرد کنترل رو به دست بگیره. وقتی با پدرم حرف میزدم از کار متداوم نتیجه ی خوبی گرفتم. scaleش از 0 تا 10، 1 بود. از -1 رسوندمش به 1.

ساعت 2:15 با .T که رزومه ام .M براش ایمیل کرده بود قرار داشتم. دور ِ دور بودم. سخت بود و دردناک. روی اون هم تاثیر خوبی نداشت. احساس خوبی نسبت بهش ندارم. اوج افتم بود.

مکالمه طولانی شد و قرار شد حدود 3:00 دوباره زنگ بزنه که ادامه بدیم. وقتی زنگ زد تو راه downtown بودم. روی پل بودم که زنگ زد. جای بهتری بودم. تونستم اثر خوبی بذارم. احساس خوبی بود.

صبح خیلی سخت بود. لعنتی یه لحظه دست از کار برمیدارم عین فنر برمیگرده جایی که تو جاهای مهم نه کار میکنه، نه راحته، نه productive. خاصیت مزخرفش اینه که راحته و تو یه جای خاص و فقط همون جا خیلی خوب کار میکنه. اعصابم ازش خورده. دخلمو آورد امروز.

بعد از ظهر با Nicola قرار exchange داشتم. شروعش راحت نبود ولی وقتی تموم شد جای بهتری بودم. خدا رو شکر.

ای کاش منشا بهتری داشتم. داشتمش، ولش کردم و ازش دور شدم و رفتم صاف تو جهنم.
تو جلسه ی شب SELP یه لحظه ی کوتاه بهش وصل شدم. شیرین بود.

D. وقتی داشته ماشینشو پارک میکرده یه truck دیده که مال شرکتی بوده که تو زمینه ی کاریش کار میکرده. رفته با راننده اش حرف زده.

نتیجه اش: یه interview برای کاری که تو whistler دوست داره ساخته. کیف کردم.

امروز مدل اتوماتیک بودم. بیشترش رو. حال چندان خوبی هم نداشتم.

خسته ام. به کمک احتیاج دارم.
کمک هام ازم خیلی دورن.

دلم میخواست شرایطم اینقدر سخت نبود.
دلم صفا میخواد. صفایی که سینه ام رو گرم میکنه.
خسته ام.

دارم مدل اتوماتیک زندگی میکنم.

صداهه زندگیم رو سیاه کرد امروز.

کی قوی تره؟
اون؟
یا من؟

صداهه میگه این رو پست نکن، دیگه کسی برات کامنت نمیذاره. میخواد قایمش کنم.

برو بریم.

Labels:






Friday, November 20, 2009

برنامه ی Fundraising تو North Shore Neighbourhood house بودم. با ن. برای برنامه موسیقی زدیم و ت. چند تا شعر دکلمه کرد.

جای خوبی نبودم و راحت نبود. صبح گول خورده بودم و کم کاری کرده بودم.

وقتی اونجا درباره ی گروه support برای seniorهای ایرانی صحبت شد حرفهای خوبی زده شد. اون گروه به senior های ایرانی آموزش هایی میدن در زمینه ی پذیرفتن مسئولیت شرایط موجود. یکی از کسایی که تو گروه بود از تجربه ی خودش گفت و با شجاعت درباره ی وسواسی که تو تمیزی داره و کمکی که گروه بهش کرده حرف زد. از صراحت و شجاعتش لذت بردم.

از باارزش ترین چیزی که میشناسم دورم.

درونم ناآرامه.

Labels:






Monday, September 21, 2009

دیروز روز سختی بود.
عصر رفتم و یه نفر رو که تازه باهاش آشنا شدم دیدم. حسم میگفت این مسیر مناسب نیست. میگفت نرو اونوری. بهش گوش ندادم و رفتم. در واقع بهش اعتماد نکردم.
امروز صبح احساس میکنم شکستم.

دارم سختی ها رو پنهان میکنم. خوشم نمیاد. دارم خودم رو قایم میکنم. هیچ خوشم نمیاد.

حالا احساس بهتری دارم.
دارم میرم بانک.

خدایا، کمکم کن ببینم که بدون چشام راه سخته و میخورم به در و دیوار.

Labels:






Tuesday, September 15, 2009

روز 16817م زندگیمه.
صبح راحتی نیست، ولی میخوام زنده اش کنم.
صبح تو راه گپ کوتاهی با راننده تاکسی زدم.

احساس خوبی نسبت به این موضوع ندارم.
حس میکنم چند روز اخیرم اونطوری که پتانسیلشو داره نبوده.

امروز رو جلوم دارم، خالی.

میخوام امروز با .K که ازش خوشم میاد حرف بزنم. صداهه میگه امروز حالت خوب نیست. اومدیم و امروز آخرین روز زندگیم بود. اومدیم و قرار بود امروز عصر بمیرم.

Labels:






Wednesday, September 02, 2009

صبح ماهی Salmon درست کردم. صبح خیلی میچسبه.
بعدش رفتم BR. با اتوبوس رفتم. تو راه یه خانم مسن کنارم نشسته بود.
تو BR روز سختی بود. خیلی سخت.
هر چی بیشتر کار کنم راحت تر میشه،
هر چی کمتر کار کنم حرکت سخت تر میشه.
مثل ورزش.

عصر خوب بود.
یه کمی جون گرفتم.
لحظه ای بود که از آزادیم استفاده کردم. حاصلش حس شیرینی بود از دوست داشتن نسبت به G.


اتفاق جالب دیگه ای هم افتاد:
قبل از اینکه بریم تو جلسه یه لحظه صداهه از بودن Tim تو جلسه خوشحال شد. گرفتمش و ازش رد شدم. حاصلش این بود که T. خوشحال شد از اینکه conference call رو setup کردم، و .N حرف قشنگی زد.

شب تو راه برگشت .N پیشنهاد کرد از وسط Stanley Park بره. یه بار دیگه در جهتی حرکت کرده بودم که میدونستم درسته و میخواستم، و یه سورپریز دلچسب از بیرون اومد.

تو BR مدل اتوماتیک در مورد .M خرابکاری کرد.

Labels: ,




I am waiting.

Labels:






Wednesday, August 12, 2009

I didn't work. So far today was a combination of sweet joys and painful moments.

I feel terrible.

Labels:






Monday, August 10, 2009

This is bringing me alive.

Labels:






Tuesday, August 04, 2009

I don't know exactly what I wanna write, but I wanna write.

It was one of those special days. Not an easy start, due to something I did last night that I know doesn't work for me, and did it anyways.

The evening was great! Once again I took a step, I got un-planned help from outside, and resulted in moments of joy and beauty, where that lovely sense of 'pull' was there. And I got a result, something I have been wanting for a while.

And then in the evening, I wanted to meet a friend for Reiki. It is going to happen.

I want time.
I feel uncomfortable when thinking of starting a new contract now, although there sounds to be an opportunity with BR that I don't want to miss. I'm

There is a missing link,
I touched it for a second when I was coming back. I am weak. I lost it quickly. It is so sweet and meaningful, and ... what is the word, real, true, moving.

خدایا کمکم کن فردا یه بار دیگه بهش برسم.

Labels: ,






Free counter and web stats