Tuesday, April 13, 2010
مهمون داشتم،
دو نفر خاص.
کاری که دوست داشتم بکنم رو نتونستم بکنم. نزدیکش شدم ولی کام نگرفتم. دوست دارم بیشتر و بیشتر اینکار رو بکنم. دوست دارم فقط اینکار رو بکنم.
احتیاج به ... های زیاد و متعدد دارم.
مرغ دبشی زدیم، جای دوستان خالی.
شب دو تا دوست خوب زنگ زدند. یکیشون رو تازگی ها ساختم. از شنیدن پیغامش گرم شدم.
احساس گرمای مطبوعی میکنم.
روز قشنگی بود.
Monday, April 12, 2010
Liked the interaction with Bart the accountant. It was pleasant. This is while the little voice created a non-pleasant feeling on Fri when I was going to do some work about it. The juicy qualiy wasn't there strongly, it showed briefly and faded. I liked it a lot when it was there. There is a sense of completeness that I like.
اونچه گذشته گذشته،
حال حالش بیشتره.
حال مزه میده.
حال حال میده.
و حال میسازه،
و خط میکشه میره جلو.
مثل یه گل میشکفه و در عین حال ریشه اش رو محکم تر میکنه.
Yaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaap!
Gandesh bezanan in iPhone ro, angoshteto roo 'a' negah midari
tekraresh nemikone o bayad tap tap tap tap bezani, hesse yaaaaaaaaap e
adam ro monaghash mikone!
I did it in the meeting with the grumpy accountant. Again I got more
than I asked for! This is amazing! I was connected and used the info.
This is the second time I got more than I asked for.
At the Wayson Choy talk, went in, and unexpectedly got the encouragement I wanted the other day.
Behind the little voice was interest, a pleasant feeling, and beauty.
Free as a bird,
Free as the wind,
Clear like water,
that flows from the mountains.
"The human brain [being about 85% water] is an enormously hungry organ. It consumes more than 20% of the body's energy requirements."
- Dr. Paul G. Swingle
Sunday, April 11, 2010
و اما بعضی از نتیجه ها:
7 نفر لذت بردن،
4،5 نفر با هم آشنا شدن،
یه نفر حسابی excited شد،
ممکنه یه صاحب business تو Yaletown به تعداد مشتریهاش اضافه شه،
با یه گیتاریست Jazz دبش و یه گروه Jazz دبش آشنا شدم.
اتفاقی که نزدیک آخرهای شب وقتی با M حرف میزدم افتاد، محو شدن لذت بخشی که اتفاق افتاد.
I got closer to the 3rd part tonight. I feel like I got from -10 to -4.
I am happy about what I did to make tonight happen. It was a lot of work but it was worth it.
Oh, in the afternoon also good stuff happened (happened!). I'm going to skip the details.
Ah, one thing I loved about tonight was what happened in the conversation with B. about the Olympics YouTube clip. I love it!
What I percieved a couple of weeks ago as the gold mine WAS A MISTAKE. I mean being happy about having found 'it' was a mistake in that it is not the result I am after, and doesn't look like it is going to be. I'm not going to take another step that way. I feel I was trapped. I was attracted by the attraction, I still am, it is a very strong attraction, but it is not serving the direction I want to go (SE). Labels: Annotated
روز سختی بود.
روز خیلی سختی بود.
بدنم مچاله شده.
خسته ام،
از اعماق وجودم خسته ام،
به شدت خطر گول خوردن دارم،
گول لذت قلابی ای که سالها اون مسیر رو رفتم و به نتیجه ای که میخوام نرسوندتم،
احساس میکنم دو طرف قفسه ی سینه ام رو دو تا چنگک بزرگ دارن فشار میدن.
Saturday, April 10, 2010
عصر تو Future Shop با پدرم گپ طولانی و لذت بخشی زدم. یه لحظه طلا دیدم. طلای ناب.
یه لحظه اش به یه ماه کار براش میارزه.
فکر کردن بهش سلول هامو نوازش میکنه.
What a gift it is. Those who have it probably take it for granted and don't know what a precious thing they have.
خدایا،
کمکم کن همه ی زندگیم همسو بشه با اون. همه اش. همه ی همه اش.
رگه های طلا رو به معدنش ترجیح میدم.
Friday, April 09, 2010
دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني ، نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد.
داد زد و بد و بيراه گفت ، خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت ، خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت ، خدا سكوت كرد. به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد ، خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سكوت كرد.دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد. خدا سكوتش را شكست و گفت: «عزيزم اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دستدادي،تنها يك روز ديگر باقياست. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن. »
لا به لاي هق هقش گفت: « اما با يك روز ! با يك روز چه كار مي توان كرد !؟ »
خدا گفت: « آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند ، گويي كه هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را درنمي يابد ، هزار سال هم به كارش نمي آيد.» و آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: « حالا برو و زندگي كن.»
او مات و مبهوت، به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حركت كند ، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت:وقتي قردايي ندارم ، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد. بگذار اين يك مشت زندگي را مصرف كنم.
آن وقت شروع به دويدن كرد زندگي را به سر و رويش پاشيد ، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود ، مي تواند بال بزند ، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد ، مي تواند...
او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد ، زميني را مالك نشد ، مقامي را به دست نياورد اما... اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد. روي چمن خوابيد. كفش دوزكي را تماشا كرد.
سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه نمي شناختندش سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد.
او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد ، لذت برد و سرشار شد و بخشيد ، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.
او همان يك روز زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند: « امروز او در گذشت ، كسي كه هزار سال زيسته بود ! »
- عرفان نظر آهاری
Navigating Multicultural
A Talk by Wayson Choy
Sun., April 11 at 7:00 pm
Chan Shun Concert Hall
2010 UBC-Laurier Institution Multiculturalism Lecture Wayson Choy explores his personal view that many of us - whether recent arrivals or long-established citizens - suffer fears that may damage Canada's quest to become a multicultural nation. As an "in-between citizen" all his life, growing up between values and cultures, he proposes some challenging antidotes - "remedies" - that have both lightened and enlightened his life.
FREE at the Chan Centre Ticket Office. Also available through Ticketmaster with nominal fee. Limit of 4 tickets per person.
Thursday, April 08, 2010
بعد از شام امشب به مناسبت نامزدی ن. و م. میگه.
تو یه برداشت ضبط شده، کج و کولگی هاشو به صاف و صوفی خودتون ببخشین.
لعنتی، dispatcherشون تلفن ها رو به HR وصل نمیکنه.
Electronic Arts یه position داره که به قول لات ها کر کارمه.
دارم میرم به HR شون زنگ بزنم.
آرامم و خطر مدل دو امدادی هست.
میخوام بترسم.
"فرجالله سلحشور، نویسنده و کارگردان مجموعه تلویزیونی "یوسف پیامبر" روز یکشنبه ۱۵ فروردین محکوم شد به اینکه فیلمنامه این سریال را از اثر شهابالدین طاهری، نویسنده کتاب و فیلمنامه دو جلدی یوسف صدیق، کپیبرداری کرده است.
دادگاه کارکنان دولت که مسئولیت بررسی پرونده شکایت آقای طاهری از آقای سلحشور را برعهده دارد، روز یکشنبه حکم کرد که "۲۰ درصد از حقوق مادی و معنوی نگارش فیلمنامه و ساخت مجموعه تلویزیونی سریال یوسف پیامبر به آقای طاهری پرداخت شود."
- به نقل از اینجا.
خوشم میاد از اینکه مردم دارن بیشتر از پیش به قانون متوسل میشن برای اینکه حقشون رو بگیرن و این موضوع داره نسبت به قبل رواج بیشتری پیدا میکنه. چند سال پیش کمتر پیش میومد یا اصلا" پیش نمیومد که یکی به خاطر جعل مدرکش یا ادعای نادرست درباره ی مدرکش مورد سوال قرار بگیره. امروز شهاب الدین طاهری در مورد حقوق ادبیش در مورد سریال اساسی یوسف پیامبر که حمایت بالاها رو هم داشته شکایت میکنه و دادگاه هم به نفعش رای میده.
"مجتبی هاشمی ثمره، مشاور ارشد رئیس جمهوری ایران روز پنج شنبه ۱۹ فروردین (۸ آوریل) در جمع خبرنگاران در ارومیه، هدف از طرح اتهام علیه آقای رحیمی را تلویحا کارشکنی در کار دولت اعلام کرد و گفت که دادستان کل کشور باید علیه اتهام زنندگان اعلام جرم کند."
کار دادستان کل کشور تا جایی که من میدونم اعلام جرم علیه کسی نیست. Am I missing anything؟
هوا آفتابی و شفافه،
بادی میاد که شش های آدمو نوازش میکنه.
خدا رو شکر.
Pinan (or Heian) roughly means peaceful or tranquil. More on Heian Shodan Kata can be found here.
Wednesday, April 07, 2010
امروز ساعت 3:30 با Jn قرار داشتم.
صبح که بلند شدم دیدم کمی سرما خوردم و یه فسقلی تب دارم. تصمیم گرفتم بهش زنگ بزنم و قرار رو بندازیم یه روز دیگه و امروز پای تلفن باهاش حرف بزنم.
تو این فکر ها بودم که تلفن زنگ زد. شماره ای بود که نمیشناختم. گوشی رو برداشتم. Jn بود. گفت هوا بیرون سرده و راه تو دوره، قرار رو اگه میخواهی بندازیم یه روز دیگه.
27 دقیقه پای تلفن حرف زدیم. چسبید.
شانس؟
مطمئن نیستم.
Tuesday, April 06, 2010
Once again I went towards fear,
and now that I see her reply to my message I LOVE what I see.
I am challenging one of my best friends about what she has written on her FB note about what she refers to as women's liberation.
I am going towards fear.
It feels so good!
تو تلفن با Alla Baglaeva (کسی که کارمو در مورد تمدید Edgecard سال بعد برای Whislter انجام داد):
There were hints of relatedness. There was a little bit of that sweet feeling of connectedness.
کیفیتی که آدمو سنگین نمیکنه. برعکس، شتاب میده. لذتش تو سینه است. روح بخشه. زنده کننده است.
هنوز باهاش خیلی فاصله دارم.
کیفیته که یه نفری نمیشه بهش رسید. اون لذته که تو سره رو یه نفری میشه بهش رسید. این یکی دو نفر میخواد. بستری از جریان میخواد. اون جریان رو دوست دارم.
دلم مشوق میخواد. مشوقی که چیزی رو که میگم میشناسه. آدمهایی هستند که اینو میشناسن، شاید نه لزوما" با این عبارات. شاید اگه اینجا رو بخونن نفهمن در مورد چیزیه که اونها هستنش و حوصله اشون سر بره و دیگه نیان اینجا. چنان که مدتهاست اینجا نمیبینمشون. اونها هستنش و ازم دورن. اونها بدون اینکه بدونن وجودشون برام مشوق بود.
فعلا" تنها مشوقی که دارم شماهایین که اینجا رو میخونین.
مرسی.
Stop and Listen
حیف که وقتی میخوند به ذهنم نرسید ضبطش کنم. از ته دلش آهنگی میخوند با شعر معرکه ای که معلوم بود آهنگه و شعرش کار خودشه. با گوشت و پوستش میخوند. آهنگه بود.
کاراشو ضبط نکرده. داشت پول جمع میکرد که مسافرت کنه. امیدوارم ضبط و منتشرشون کنه. ناب بود.
دمش گرم. روشش نابه.
روش به معنای واقعی کلمه.
Monday, April 05, 2010
I want more of what happened (happened!) in Whistler in the hotel lounge.
I want a lot more of that.
It started with me working hard.
جل الخالق!
VistaPrint قیمت چاپ Business Cardش روی کاغذ recycle شده گرون تر از کاغذ معمولیه!
Sunday, April 04, 2010
کاری که میخواستم رو کردم:
جهتش رو دوست دارم.
چیزهای که دیدم رو دوست داشتم.
از ترس رد نشدم.
میخوام برم خرید.
میخوام به سومی نزدیک شم.
میخوام یه کار در جهت ترس انجام بدم.
میخوام لذت قلابیه رو بشکونم.
میخوام ترس رو ببینم.
میخوام یه کاری بکنم، صداهه میگه "یه عالمه کار داری، اون کار زمان میبره، به بقیه ی کار هات نمیرسی".
باز هم تلاش میکنه از جهتی که میخوام برم منحرفم کنه.
این کار رو میکنم، وقتی برگشتم در مورد چیزی که پشتش میبینم خواهم نوشت.
روز 16615هم زندگیمه.
هوا آفتابی و قشنگه.
دیشب تو مهمونی خونه ی .B از دور دو تا از جنس اون دبش ها رو لمس کردم.
Narrator: You're making a big mistake, fellas!
Police Officer: You said you would say that.
Narrator: I'm not Tyler Durden!
Police Officer: You told us you'd say that, too.
Narrator: All right then, I'm Tyler Durden. Listen to me, I'm giving you a direct order. We're aborting this mission right now.
Police Officer: You said you would definitely say that.
- Fight Club
شاهکاره.
Saturday, April 03, 2010
I am at the ping pong tournement.
Nothing 1 - opponent 0
Friday, April 02, 2010
احساس میکنم یه هواپیما رو که تو سوله خوابیده بود و خاک میخورد رو آوردم بیرون، حالا خاک های روش برداشته شده و اومده روی باند و داره سرعت میگیره که پرواز کنه.
حس خوبیه :)
احساس افتخار میکنم.
Thursday, April 01, 2010
وقتی فرشته ها جشن میگیرند.
I just had the 6th session with ...
I enjoyed the whole one hour (and a half)
There were lots of life in there.
His voice was different, it was strong.
This is what I am here to do.
There is nothing more valuable than this that I know I can do.
I feel very good.
ترکیب کره ی شور با سوس سویا تو ساندویج خوشمزه میشه.
I want Nothing + جعبه ابزار
I am a baby,
I get up,
I fall down,
I get up again,
I fall down again,
I get up again.
I love to walk,
I love to run.
I am going to initiate a conversation with A.
I want to cause movement when we talk.
Yaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaap!
I loved the conversation with Jn.
I am back on track.
Where there is nothing around inside while everything is around outside.
دارم میرم ایمیل .S رو بخونم که دوستش دارم و از ارتباط باهاش لذت میبرم.
ایمیل رو باز کردم، یه صفحه ی پر نوشته.
صداهه میگه "اووو، چقدر نوشته."
میخواد از چیزی که دوست دارم کمتر داشته باشم.
میرم از خوندن ایمیلش لذت ببرم.
نامردم اگه از حرکت وایستم. It is good stuff on the horizon.
iPhone یه application داره برای Skype.
یعنی بر عکس، Skype یه application داره برای iPhone!
متاسفانه به خاطر قرارداد های بین-شرکتی فقط روی شبکه ی 3G کار نمیکنه. فقط روی WiFi کار میکنه.
پسر ورزش دیروز چه اثر خوبی داشت روی امروز!
Just talked to A. It was so good.
Once again following what I knew caused good stuff all around.
Once again real-izing what I want caused good stuff all around.
I am enjoying the direction of the conversation with R.
از پیغام گذاشتن برای .J لذت بردم.
Jumpی که شنبه شب کردم درست بود.
تو همیشه درست هدایتم کردی.
و کیف میکنم از اینکه این پشت ترسی بود که اون شب داشت تخت گاز تمام تلاششو میکرد که این سمتی نرم.
بازم پشتش شیرین بود.
Forgotten Language
Once I spoke the language of the flowers,
Once I understood each word the caterpillar said,
Once I smiled in secret at the gossip of the starlings,
And shared a conversation with the housefly in my bed.
Once I heard and answered all the questions of the crickets,
And joined the crying of each falling dying flake of snow,
Once I spoke the language of the flowers,
How did it go?
How did it go?
"کی میگه نگاه کردن سر و صدا نداره! مگه نمیبینید شب وقتی مردم چشمهاشون رو میبندن شهر ساکت میشه!"
از اسپایدرمرد
اگه تهران بودم امروز میرفتم ر. و ل. رو میدیدم.
کار دوم این بود که به یه نفر زنگ بزنم.
نزدم.
احساس خوبی نیست.
الان میبینم چی کم بود.
سه ساعت و نیم پینگ پنگ بازی کردم.
I didn't en-joy it.
|