Friday, July 31, 2009

داشت به Benny که جلیقه ی نجات پوشیده بود و جایی که عمق آب 40 سانت بود پاشو نمیذاشت زمین میخندید، خنده ای که توام با مهربونی بود. همون بستر با صفاهه. Bennyچهار ساله به پشت رو آب خوابیده بود و بازیگوشانه با دست و پا زدن خودشو به سمت ساحل میبرد. تپل بود و عینک داشت.

Paula معلم مدرسه بود که تو تابستون Nanny بچه ها میشه. Benny و Rachel خواهر و برادر بودن. Rachel خوردنی بود. 6 سالش بود و اونهم تو آب عینک داشت. سرشار بودن. با هم کلی شنا کردیم. Rachel میخواست ببینه شی زردی که دورتر روی آب بود چیه. با هم شنا کنان رفتیم اونوری. یه foam شناور بود که قسمتی از دریا رو علامت گذاری میکرد.

یه قلعه ی شنی درست کردیم و یه کانال که موج که میومد آب از اینطرفش میرفت و از اونطرفش برمیگشت. Benny از دیدن ستون هایی که با لیوان درست کردیم عشق کرده بود.

نمیدونم Rachel چی میگفت. یادم نیست. ولی بودن باهاش و شنا و آب بازی باهاش زندگی بود. انگار که تلقی افتاده باشم سر جام. همه چیز جور بود. چقدر بعضی از چیزهایی که گاهی اینجا مینویسم بی ربط بود.

تو آب که شنا میکردیم لحظات به یاد ماندنی ای بود.

نسبت به تصمیمی که چند وقت پیش گرفتم احساس خوبی داشتم. احساس کردم در جهت درستیه.

وقتی چند تا سنگ چخماق نشونشون دادم ذوق کرده بودن و از بوشون کیف کرده بودن. Rachel گفت دو تاشو میده به یکی از دوستاش و دوتاشو تو خونه دم در خونشون (یه جایی که ظاهرا تاریک میشه) امتحانش میکنه که جرقه هاشو ببینه. یا تو اتاق خوابش اتاق رو تاریک میکنه و اونجا امتحان میکنه.

حدود ساعت 2 .P شروع کردن به لباس عوض کردن. Benny ِخنگ ِچاقالو شلوارش گیر کرده بود و نمیومد بالا :))

شن های ساحل اینقدر داغ بود که رسما" نمیشد چند قدم بیشتر روش راه بری. به شدت کف پا رو میسوزوند. وقتی داشتن میرفتن Benny رفته بود روی حوله ی یه نفر که روی زمین مثل یه جزیره پهن بود و تکون نمیخورد. بالاخره .P راضیش کرد که بدوه و بهشون برسه.

وقتی داشتن دور میشدن Rachel برگشت و دست تکون داد.





Wednesday, July 29, 2009



صبح وقتی س. زنگ زد اشتباه کردم و عکس العمل نشون دادم و درنتیجه چیزی که ساخته شد خلاف جهتی که میخواستم شد.

یه قدم برداشتم در جهت تصحیحش. توجهم به کلمات بود. خوب کار کرد.
حالا بعد از تلفن صداهه درباره ی چیزی که از جنس کلمات نیست مزخرف میگه.

امروز روز کلماته. امروز روز Gymمه.



روز کاره.



یادم باشه به حرف ها توجه کنم.
امروز صبح که س. زنگ زد اشتباه کردم.



وقتی داشتم از اتوبوس پیاده میشدم نشسته بود کنار پنجره و داشت پسری که کنارش بود رو طور خاصی نگاه میکرد. دستمو آوردم پایین که پسره رو ببینم، همونطور که حدس زده بودم خوابش برده بود. نگاهمون افتاد به هم و بدون حرف زدن درباره ی خواب بودن پسره لبخندی رد و بدل کردیم. خنده اش شفاف و دوست داشتنی بود.





Tuesday, July 28, 2009

سلامی که Voyager 1 به زبان فارسی برای موجودات زنده ی احتمالی خارج از منظومه ی شمسی میبره.

ورژن انگلیسی اش اینجا است و بقیه ی زبانها اینجا.

اینها قسمتی از محتویات Golden Record هستند که Voyager با خودش برده.

چهل هزار سال طول میکشه قبل از اینکه Voyager 1 به یه منظومه ی سیاره ای برسه.



The Pharaohs of Egypt believed that the soul that doesn't belive in death will never die.

... So how does mythology fit into our lives? It is said that our unconscious motivations do in fact dwell in the mythical world; that deep inside us are gods and goddesses in embryo. In the business world for instance when someone orchestrates a grand and wondrous venture, it is akin to the heroic journey of buildling a pyramid to oneself, expanding our imagination, of what is possible.

In the Hindu tradition, the spiritual quest begins by going inward ... there is a prayer ... which says:

Lead us from darkness to light,
From ignorance to truth, ...

My mother read to me stories which you may call mythology, but for me they were truer than enything that existed in reality. In fact those stories inspired me to do everything that I do to this day. They lifted me from the mundane to the magical where anything was possible. ... Myth lifted me from the mundane to the magical and told me that both worlds were in myself. I could fly through the air, I could witness miracles and healing, I could experience coincidence, transformation, and magic. ...

The evidance of Indian mythology was all around me. I could link monkeys chattering in the trees with the monkey-god Hanuman, the provider of courage, hope, knowledge, and intelect.

Then there is Shiva who stands for destruction but at the same time the potential for renewal and resurrection. Shiva is not a god of death, but part of an eternal cycle, responsible for shedding the old to make way for the new. India took a step that Egypt never did, and made death creative.

Shiva's son is Ganesh, wildly popular in India. Ganesh is the remover of obstacles. He has an elephant's nose which is very discriminating. He has huge ears to remind us to be active listeners. He has a huge belly to digest all the problems of the world. With one foot on the ground, and one in the air, he is in this world, but not of it.

This cycle of life was part of the raw materials of my imagination. Ultimately myths became embodied in my spirit, psyche, and soul, allowing me to do things I never dreamed of before.
به نقل از Deepak Chopra از فیلم How to know god.


ادامه دارد ...

Labels: , ,






Monday, July 27, 2009

Mazzash be ine ke bokhori zamin o boland shi, khodeto betekooni o dobare rah biofti.



It shows up in conversations. It is created in a way. It appears, that is the word I was looking for.



Jalebe,
kAri ke daram mikonam dare komakam mikone,
alan shomareye safhe ro didam, didam safheye ba'di 2 az 11 ast.
sedahe mige "10 safheye dige moonde". kAmelan dar jahate khalafe chizi ke be salahame kar mikone.



It is easy to sit back and let it pass by, live hiding in the prison, with no responsibility. It is just not as fullfiling, and not productive.

I am doing the work. It is NOT easy. It is painful, but I'm doing it.

I wasn't born to hide.





Sunday, July 26, 2009

تو Seabus چپیده بودن بغل همدیگه. دائم همدیگه رو با بازیگوشی و شیطنت میبوسیدن. پسره دختره رو قلقلک میداد و دختره با حالتی جدی و در عین حال مهربون براش خط و نشون میکشید. تو یه ربعی که Seabus از اینور آب میره اونور n بار همدیگه رو بوسیدن.





Friday, July 24, 2009

بهش با حرکت سر و بی کلام سلام کردم.
با خنده ی قشنگی جواب داد که توصیفش نمیشه کرد.

مروارید امروز بود.

Labels:




نسبت به یه هفته ای که از July مونده و August احساس خوبی دارم. تابستون شروع شد.



موقع خدافظی از د. و ا. حضور خوبی نداشتم و اشتباه کردم. اشتباه که نه، مدل اتوماتیک بود. احساس خوبی نسبت بهش ندارم.



امروز روز آخر این قرارداد بود.
عزت زیاد.





یه خونه پیدا کردم جای دبشیه. درست بیخ کوه و کنار جنگل.
خدا رو شکر که تو شهری زندگی میکنم که چنین جایی در دسترسه برای زندگی.

شنبه میرم میبینمش.





Thursday, July 23, 2009

رویام کو؟

بر پدرشون لعنت،
بر جد و آبادشون لعنت.



دارم میرم جلسه ی مرور پروژه. صداهه صبح میگفت سر حال نیستی، عوضش کن به فردا.

میخوام وقتی فیدبکم رو میگم بترسم.





Wednesday, July 22, 2009

یکشنبه تو راه برگشت از Lions چیزی زنده شد که به نوعی نمیشناختمش، یا ازش دور بودم و یادم رفته بودش.

لایه ای که بود، و لذت بخش بود.

وصل بودم به گاز.
موتور ماشین روشن بود و با دو تا سیلندر خوب کار میکرد.




Two little mouse fell into a bucket of cream. The first mouse quickly gave up and drowned. The second mouse wouldn't quit. He struggled so hard that eventually he churned that cream into butter, and crawled out.


-"Even better!"

- I'm gonna let you fly tonight Frank. I'm not even going to try to stop you. Cause I know you'll be back on Monday

- Yeah? How do you know I'll come back?

- Look. Frank, nobody's chasing you."

داستان داستان واقعی زندگی Frank Abagnaleه.

الان تو FBI کار میکنه و موسسه ی Abagnale and Associates رو اداره میکنه. بیوگرافیش تو وبسایت خودش خوندنیه.





Tuesday, July 21, 2009

I
Loved
the
meeting.

قبل از جلسه حرکتی کردم که شیرین بود. به سمت چیزی بود که تو Lions زنده شد.

لحظه ای بود که .M رو از جایی دیدم که بهشت بود.
مثل نوک قله ای که از بالای ابرها معلوم میشه.

خیلی جالب بود که چطور اون لحظه ی شنبه شب که تصمیم گرفتم برم کوه اینجا به زیبایی expand شد.

ایده ها و خواسته ها رو وقتی touch میکنی زنده میشن. به معنی واقعی کلمه realize میشن. It is beautiful.

I was in the Z.

مثل شربت شیرین و روون بود.

Labels:




دارم میرم .M رو ببینم.
میخوام بترسم.
میخوام از جلسه لذت ببرم.
میخوام حواسم باشه به اینکه آزادم یا تو مدل دو امدادی.
اگه نترسم یعنی آزاد ِ آزاد نیستم.
صداهه میگه "دیشب کم خوابیدی، آماده نیستی، نمیتونی".
میخوام با TS ارتباط برقرار کنم.



مثل یه اسب که میشه کم کم یادبگیری سوارش بشی. اسب وحشی و چموشیه، وقتی دفعه ی اول سوارش میشی هیچ خوشش نمیاد و عصیان میکنه. مثل گاو های گاو بازی میپره بالا و سعی میکنه بندازدد پایین. جفتک میزنه، شیهه میکشه، میپره بالا و پایین.

میوفتی پایین، و دوباره سوار میشی،
بازم میوفتی پایین و باز سوار میشی،
اینقدر سوار میشی و میوفتی پایین تا کم کم افسار رو میگیری دستت و اونو که حالا آرومه هدایتش میکنی. افسار رو کمی میکشی به سمت چپ، اول کمی مقاومت میکنه، بعد سرش رو میگردونه به سمت چپ و اونوری میره.

و وقتی اونوری میره منظره ای که میبینی فرق میکنه،
و منظره ای که میبینه فرق میکنه.



"I went into the woods because I wanted to live deliberately. I wanted to live deep and suck out all the marrow of life...to put to rout all that was not life; and not, when I came to die, discover that I had not lived."

- Henry David Thoreau



دنیا مثل یه سفره میمونه،
سفره ای که ظاهرش خالیه، ولی وقتی دستتو میبری جلو میبینی تو دستت غذای شیرینی اومد که قبلش تو سفره نمیدیدیش.

باید کشفش کرد. باید exploreش کرد. باید mineش کرد.



صبح وقتی بعد از مکالمه ی دوم داشتم به سمت دفتر اریکسون میرفتم یکی از اون نشونه هایی رو دیدم که خیلی دوست دارم. کیف داشت.



وقتی رفتم که تلفن رو بزنم دوست داشتم .M رو گیر بیارم و نره روی پیغام گیر.
.M نبود و رفت روی پیغام گیر. صداهه خوشحال شد. کاملا" نقش باز دارنده داره. ترمزه.

دلم برای SELP تنگ شد. زنگ زدم به .R،
مکالمه لذت بخش بود. بین مدل دو امدادی و لذت درسته جا به جا میشدم. قبل از اینکه زنگ بزنم یه لحظه رها شدم. بال هام باز شد. انگار به زمین وصل میشی. حس عمیقا" شیرینی بود.



مثل بندبازی،
وقتی میرسی اونور طناب خیلی مزه میده،
و گاهی هم وقتی روی طناب اون وسط لذت میبری که دیگه هیچی.



وقتی یه قدم برمیداری خدا نوازشت میکنه.



دارم میرم از BR بپرسم کار قرار دادی دارن یه نه.

صداهه در مورد برخورد قبلی M. ناراحته. میگه پیغامتو برنگردونده و موقعیتت اونجا ضعیف شده.

میرم با BR حرف بزنم.

همین احساس رو تو جلسه ی صبح با ا. و .S داشتم. ارتباطم 'روشن' بود. I love this.

میتونم اینکار رو عصر هم بکنم؟ اون سخت خواهد بود. ولی اگه موفق شم بال و پرم حسابی باز میشه.

میخوام وقتی برگشتم بالم باز تر شده باشه.
میخوام وقتی باهاش حرف میزنم صداهه رو بشنوم.
makes me afraid :)



I'm on the edge. This is where I like to live from.



You make me rich. You fill my palm.



I loved the meeting.

مثل این میمونه که دست ها تو مثل بال باز کنی و پرواز کنی. احساس سبکی و آزادی و گرما و نوعی رهایی.

ا. همون آدمه. عوض نشده. ولی من از جلسه لذت بردم.
لحظاتی ه. رو دیدم. عالی بود.
یه لحظه بود که دیدم افتادم رو مدل دو امدادی و برگشتم. لذت بخش بود.
میخواستم sync کردن DB با راوتر ها رو بسپارم به ا. انجام بده. صداهه میگفت خودت باید انجامش بدی. از ا. خواستم که انجامش بده. خیلی راحت پذیرفت. حالا وقتم آزاد تره که به کار دیگه ای که تو دستمه برسم و برای جلسه ی بعد از ظهر با .M آماده شم.

جایی بودم که تو قرارداد اول با BR بودم.
لذت بخش بود.



یه بار دیگه به سمت ترس حرکت کردم و نتیجه ی زیبااااااااااا گرفتم.
صبح به اتوبوس رسیدم، در حالیکه صدای مفلس گفت "اتوبوس رو از دست میدی".
توی اتوبوس به سمت درست حرکت کردم. یه جا صداهه یه دلیل خیلی احمقانه آورد که یادم نیست برای اینکه در جهتی که میخوام حرکت نکنم. خیلی احمقانه بود.

مسخره است. this is serious. دلیل آورد برای اینکه به چیزی که میخوام و زیباست و سازنده و لذت بخش و انرژی دهنده نرسم.

به اون سمت حرکت کردم. صداهه میگفت "دیشب کم خوابیدی، سر حال نیستی، الان نمیشه". یه قدم برداشتم. نتیجه ای که دوست داشتم نگرفتم. وقتی پیاده شدم از اینکه به اون سمت حرکت کردم احساس خوبی داشتم.

وقتی داشتم به سمت دفتر مفلوک اریکسون میرفتم موقعیت دیگه ای جلوم سبز شد که کار رو ادامه بدم. اول اتوماتیک عمل کردم، ولی بعد لا به لای مکالمه جا به جا شدم. وسط مکالمه جابه جا شدن کیف داره. مثل رقص میمونه.

این بار با اینکه باز هم "دلایل"ی که به خاطرشون "قاعدتا" " نمیبایست به نتیجه برسم وجود داشتن. لذت بخش بود و روون. زنده بودم. زنده شدم. I touched it. This is why I am alive. This is what I am looking for. Not the results that are created when I take a step this way.

وقتی پوز صداهه میخوره پیروزیش شیرینه.

حالا اینو تو گذشته دارم. گذشته رو ساختم.





Monday, July 20, 2009

احساس کردم امروز چیزی که باهاش درون خودمون مبارزه داریم مثل یه دیوار ضخیم جلوم بود.

وقتی کم کار میکنم بیشتر قدرت میگیره،
وقتی بیشتر کار میکنم ضعیف میشه،
وقتی شکستش میدم لذت میبرم و زندگیم معنی پیدا میکنه.

امروز رو لذت قلابیه هدایت کرد. ظاهر همه چیز هم خوبه و کسی نمیفهمه. tricky بودنش به همینه. هیچکس نمیفهمه جز خودت. حالا یا با خودت صادقی، یا خودتو راضی میکنی که خوب همینه دیگه، خوبه. خودتو خر میکنی به نوعی. روتو میکنی اونطرف.

خوب، بقیه ی امشبم رو دارم،
یادم باشه امروز که هدر رفت حاصل بسنده کردن به لذتیه که الان هم حضور داره.
یادم باشه امروز که هدر رفت حاصل تظاهر به اینه که اوضاع خوبه.



روز سختی بود.
تو شرکت productive نبودم. به نوشتن shell script علاقه ای ندارم. کاری که .K کرده بود کامل نبود و روش سعی و خطاش حرصم داد. وقتی بهش گفتم سازنده بود. احساس خوبی داشتم.

اون یکی کاری که دستمه به خاطر errorی که سمتی که یکی دیگه انجام داده بلوکه شده. روشن نبودن مسئولیت ها تو این تیم اعصاب خورد کنه.

این قرار داد آخر این هفته تموم میشه.

عصر تو تاکسی وقتی با راننده حرف میزدم برای یه لحظه دیدم که از چی دورم. اینقدر دور بودم امروز.

در طول امروز دو لحظه اش نزدیک به لذت واقعیه بود. اون communication با .K و اون لحظه تو ارتباط با راننده تاکسی.

احساس دیروز که میخواستم کارا رو بکنم و برسم به امروز اشتباه بود.

مدلی که امروز رو زندگی کردم چیزی نیست که بهش افتخار کنم.

چکار میکنم که از الان، ساعت 10:20شب، مدلی زندگی کنم که بهش افتخار کنم؟
وقتی الان اینو نوشتم احساس خوبی داشتم.



نرفتن کنسرت شنبه شب Folk Festival.
دیدن "اتفاقی" م. تو Sturbucks.
امروز تا بالای کوه Lions،
آشنایی با چند تا دوست جدید.
آواز خوندن تو کوه،
جمع با صفا،
روزهای شیرین 2003 و قبلش،
مسافرت کرمان،
م. ابله که هیچ خبری ازش نیست،
ا. ا.،
احساس شیرین نزدیکی.





Friday, July 17, 2009



Rain :)

پ.ن. بعد از پست این کلیپ متوجه شدم بعد از قسمت اولش یه آهنگ هم هست. آهنگ رو ولش، بارون و رعد و برقش خیلی خوبه.



پیشنهاد میکنم خیار تازه و قلمی سردی که از یخچال درآوردین + بادوم زمینی شور + چند قطره لیموی تازه رو با هم امتحان کنین، خوشمزه میشه.



And I'm going to do another one ...



It just feels good!



I'm going to drop another color in the ocean ...



OK, I did this. It is possible!

Of course it is possible. I had done it a lot before, it was just a while I hadn't done it. I wasted my time.



Yaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaap!

I colored it. I painted it! I love this!

And, something beeeeaaaaautiful happened when I went to ask for L.'s desk. I didn't even plan for it. I love it when I aim for higher, and what I've always been seeking comes forward without me even doing anything about it.

I'm back!
I love this!

قربون خدا برم که همه کارش حکمت داره.

Labels: ,




نسبت به counter سمت چپ احساس خوبی دارم.



میخوام برگردم به جایی که بودم و از اونجا یه چیز قشنگ بسازم.



تو آسانسور شارژ بودم. با م. گپی زدیم. گفت سرش شلوغه و داره بساط پیک نیک رو آماده میکنه. اتفاقی افتاد که ناخوشایند بود.



با یه نفر که نمیشناختمش تقریبا" با هم از در اومدیم بیرون. چیز بسیار قشنگی دیدم.

Labels:






این زیبایی لذت اصلیه است. زیبایی زدن بیرون از لذت احمقانه ی static قلابیه.
اینیکی dynamicه. زنده است. معنی داره. وصله.



از ارتباط با د. در مورد لیست کارهای هفته ی بعد لذت بردم!
This is turning beautiful. WOW, it is turning beautiful after I sent the other unpleasant email the other day. I love this! Makes it real and meaningful.



چند تا کشتی بودن که دم بندر لنگر انداخته بودن.
یکیشوناز منظره ی بندر خسته شده بود، یه روز لنگرش رو کشید بالا و زد وسط دریا.

نمیدونست اونور آب چیه، ولی میدونست باید اونوری بره.

دریا گاهی آرام بود و گاهی طوفانی،
هوا گاهی آفتابی بود و گاهی بارونی،
گاهی مرغ های دریایی برای مدتی همسفرش میشدند،
گاهی تنهایی میرفت،
گاهی کشتی دیگه ای وسط آب میدید و گپی میزدند. مدتی با هم میرفتند و بعد هر کدوم مسیر خودشون رو میرفتند.

رفت و رفت و رفت ...
و بازم رفت.



ذهن آدم شگفت آوره. اینکه در عرض یه ساعت آدم میتونه چکار کنه هیجان انگیزه.



یادم باشه دو تا هدف اصلی دارم.



از امروز راضی نیستم.
آخیش، داشتم خفه میشدم از ننوشتن احساس های بدم.

بیشتر امروز رو مدل دو امدادی زندگی کردم. یه روز زندگیم بود. جدی جدی یه روز زندگیم بود.

جاییش که نسبت بهش احساس خوبی دارم کار نه چندان راحتیه که شب تو راه برگشت به North Van کردم. فکر کردن بهش بهم احساس خوبی میده.





Thursday, July 16, 2009

“The trick is in what one emphasizes. We either make ourselves miserable, or we make ourselves happy. The amount of work is the same.”

- Carlos Castaneda



Film Racing Tour 2009

Film Racing is a nationwide competition that challenges filmmakers to create original short films under extreme time constraints. Film Racing visited 13 cities on the 2007 Tour, 17 cities in 2008, and will be visiting 20 cities on the 2009 Tour challenging filmmakers to create short films in 24 hours. The films premiere on the big screen in theaters across the country and the top films advance to compete for thousands in cash and prizes here on filmracing.com

Vancouver Film Racing 2009

The 2009 Film Racing Tour will be coming to Vancouver on Friday, July 17, 2009. Filmmakers will be challenged to create an original short film in just 24 hours, from 10PM on Friday, July 17 to 10PM on Saturday, July 18, 2009. All of the completed films will premiere on the big screen at a local theater a few days later and the teams will be competing for thousands in cash & prizes against filmmakers across North America.



امروز 16 جولای 2009ه. یکی از روزهای تابستون. هوا آفتابی و تمیزه. پیاده روی تو trail پشت ساختمون اریکسون کنار رودخونه دلچسب بود. مسیر سبزه و پر درخت.





Wednesday, July 15, 2009



81% of CEO's expect business to be better by Q4

Below are the takeaways from the Q1 BC Tech CEO survey.

* Q1 revenues and profits down for 29% of respondents
* R & D investment remained flat
* 81% expected business to be better by Q4
* 83% stated that upgrading their existing team in Q2 was a priority
* 72% were planning to hire staff in Q2
* 42% laid off staff in 2008 and 28% had layoffs in Q1 2009
* 30% expected more layoffs in Q2
* Compensation for existing staff held steady in Q1, in some cases increasing
* 12% expected new hire compensation to be lower
* 33% of CEO’s said that supply either strongly or moderately exceeded demand for non-management candidates with at least 5 years experience


From BC Technology Recruitment Newsletter.





Tuesday, July 14, 2009



" ... زندگي تر شدن پي درپي ...

... در نبنديم به روي سخن زنده ي تقدير كه از پشت چپرهاي صدا مي شنويم. پرده را برداريم: بگذاريم كه احساس هوايي بخورد. بگذاريم بلوغ، زير هر بوته كه مي خواهد بيتوته كند. ... پشت دانايي اردو بزنيم. دست در جذبه ي يك برگ بشوييم و سر خوان برويم ... بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم ... نام را باز ستانيم از ابر، از چنار، از پشه، از تابستان ..."



I just love it. Just getting close to it makes my day. There is a sense of freedom and joy that shows up.

How I was being this evening caused laughter and had a positive effect on my guests. There were a couple of signs I don't like.

I love the pull.



تو مکالمه با س. و دان لحظاتی بود که ... چطوری میشه توصیفش کرد؟ کلمه ی "وصل" به ذهن میاد.



Yes! This is what I'm alive to do.
It turned an unpleasant situation around into one that I'm proud of.



خوب، جواب ایمیل د. رو دادم.
احساسم داره زنده میشه.



احساس میکنم تو مدت این قرارداد که تو این جو بودم درونم مسموم شده.



خوب،
د. یه ایمیل زده و با لحن بی احترام و بی ادب چیزی که گفته بودم رو نفی کرده.

وقتی ایمیش رو دیدم حسابی عصبانی شدم. اتفاقی که درونم افتاد هزینه ای بود که بابت کم کاری درونم دادم. به ایمیل مشابهی که یکی دو هفته پیش زد جوابی ندادم.

اینطوری نمیشه.



The other side of the fake joy is very nasty. When I settle down for that comfort, I'm not respecting my body, not respecting the impact I have on others, and not going for the best that is possible.



دارم دنبال یه مسیر که صداهه میگفت نرو رو میگیرم. به John یه ایمیل زدم. ببینم پشتش چیه.



چقدر کار کردن با آدمهای مختلف فرق میکنه.
الان برای کاری رفتم پیش دان. لذت بردم از ارتباط و مکالمه و حس مسئولیتش.



Girl's heart heals itself 10 years after transplant

LONDON, England (CNN) -- Hannah Clark is a 16-year-old with a shy laugh and a love of animals. She likes to go shopping with friends and dreams of a career working with children.

But Hannah Clark is no ordinary teenager and her normal life today could not have been possible without a unique, life-changing heart surgery.

In 1994 when she was eight-months-old, Hannah was diagnosed with cardiomyopathy -- an inflammation of the heart muscle that impairs the heart's ability to work properly.

Hannah's heart was failing and she needed a transplant. But instead of taking her own heart out, doctors added a new donated heart to her own when she was just two-years-old.

The so-called "piggyback" operation allowed the donor heart to do the work while Hannah's heart rested.

But Hannah was not in the clear yet. As with any organ transplant, Hannah's body was likely to reject her new heart and she had to take powerful immune suppression drugs.

Those drugs allowed her body to accept the donor heart but also led to cancer and yet another medical battle for Hannah that lasted for years.

Nearly 11 years after receiving the extra heart, there was more bad news: The immuno-suppression drugs were no longer working. Hannah's body was rejecting the donor heart.

In February 2006, her doctors tried something that had never been done before: They took out the donor heart. Doctors theorized that the donor heart had allowed Hannah's heart to rest, recover and grow back stronger.
...
The doctors were right. Three years later, Hannah has no need for any drugs and has been given a clean bill of health. The operation was a success.

"It means everything to me," Hannah told CNN after the pioneering operation. "I thought I'd still have problems when I had this operation done. I thought after the heart had been removed I thought I'd have to visit hospitals. But now I'm just free," she said, smiling.

Read the complete news here from CNN.



تو جلسه حرفهامو زدم. احساس خوبی بود.





Monday, July 13, 2009

آسمان چون جمع مشتاقان پريشان می کند
در شگفتم من نمي پاشد ز هـم دنيا چرا

- شهریار





Sunday, July 12, 2009

صبح تو راه Cypress یه آهو و دو تا بچه اش وسط جاده بودن. ماشین رو که دیدن دویدن رفتن کنار جاده و شروع کردن به دویدن تو شونه خاکی به موازات جاده. سه تاشون با هم. مدتی کنار هم میرفتیم تا رفتن تو سوراخی که وسط بوته های تمشک مانند کنار جاده بود.



ديروز ميخواستم برم سمت Whistler. يه ماشين براي ساعت 10:00 رزرو كرده بودم. وقتي رسيدم به اون شعبه ي Discount طرف كفت (اين كيبورد عربيه اون يكي حرف رو نداره) ماشين ندارم بهت بدم! رزرويشن داشتم. كفت فرقي نميكنه! كفت به خاطر كمبود درامدشون 6 تا از شعبه هاشونو بستن و كسي كه رزرو ميكنه همينطور رزرو ميكنه تا بهش بكن ديكه رزرو نكن, جه ماشين داشته باشن جه نداشته باشن! نميشه روشون حساب كرد با اين حساب. كفت تو Richmond ماشين دارن و ميتونم با راننده اش برم و ماشين رو از اونجا بياريم. از نظر زماني جور نبود. با اين حساب برنامه كنسل ميشد. شماره و اسم مديرش رو كرفتم كه دوشنبه باهاش حرف بزنم.

وقتي ازش جاي آب خوردن رو برسيدم كفت بركرد شايد بتونم يه mini van بهت بدم و ماشين Richmond رو بدم به كسي كه قرار بود اينو ببره.

نتيجه اين شد كه با يه Chevrolet Hilander دبش رفتم و حدود 20 ليتر بنزيني كه توش بود رو براي offset كردن تفاوت مصرف بنزين اين (كه 6 سيلندر بود) با اوني كه رزرو كرده بودم حساب نكرد.

Sea to Sky Highway مثل هميشه قشنك بود. اقيانوس يه طرف و كوه سبز يه طرف. مسير رو عوض كردم رفتم به سمت Pemberton. جاده هاي فرعي Squamish قشنكن. سرسبز و با حال و هواي محلي. يه جا محله ي مسكوني بود مثل بهشت. حدود 20-10 تا خونه تو خيابون هاي عريض و خلوت درست بغل كوه سبز و درختهاي جنكل. ماشين رو كه خاموش ميكردي سكوت و كاهي صداي يكي دو نفر كه از فاصله ي دور شنيده ميشد روح آدمو نوازش ميكرد.

فرصت كنم بقيه ي ماجراي سفر يه روزه ي ديروز رو تو يه بست ديكه مينويسم.



پیشنهاد دولت ایران: تشکیل استان البرز با مرکزیت کرج

محمود احمدی نژاد، رئیس جمهوری ایران خبر داده که در جلسه هیات دولت تصویب شده است استان البرز به مرکزیت کرج تشکیل شود.

به گفته رئیس جمهوری ایران، قرار است دولت لایحه ای در این باره به مجلس شورای اسلامی ارائه کند اما او به محدوده جغرافیایی این استان احتمالی اشاره ای نکرده است.

کرج که در حال حاضر یکی از شهرستان های تهران است، در ۳۵ کیلومتری غرب تهران واقع شده و ۱۶۲ کیلومتر مربع مساحت دارد.

این شهر از شمال به استان مازندران و از جنوب به شهرستان شهریار و استان مرکزی، از غرب به شهرستان ساوجبلاغ و قزوین و از شرق به تهران و شمیرانات محدود می شود.

جمعیت کرج طبق آخرین سرشماری که در سال ۱۳۸۵ انجام شده بیش از یک میلیون و ۳۰۰ هزار نفر است. کرج پس از تهران، مشهد، اصفهان و تبریز، پنجمین شهر پرجمعیت ایران و دومین شهر مهاجر پذیر این کشور محسوب می شود.

متن کامل خبر از BBC Persian.





Saturday, July 11, 2009

به یادبود Shel Silverstein سیزده جولای برنامه ای تو شیکاگو برگزار میشه به اسم Shelebration!





Thursday, July 09, 2009



Where the Sidewalk Ends

There is a place where the sidewalk ends
And before the street begins,
And there the grass grows soft and white,
And there the sun burns crimson bright,
And there the moon-bird rests from his flight
To cool in the peppermint wind.

Let us leave this place where the smoke blows black
And the dark street winds and bends.
Past the pits where the asphalt flowers grow
We shall walk with a walk that is measured and slow,
And watch where the chalk-white arrows go
To the place where the sidewalk ends.

Yes we'll walk with a walk that is measured and slow,
And we'll go where the chalk-white arrows go,
For the children, they mark, and the children, they know
The place where the sidewalk ends.

- Shel Silverstein



Who do I consult with? The little voice with all the nasty mis-leading stuff it has to say?





رفت روی answering. پیغامی که گذاشتم چسبید.

وقتی پیغام میذاشتم حسی توم زنده شد که مدتی بود ازش دور بودم. این شیرین ترین حسیه که میشناسم.



The first magic is the shift in how I feel and my joyful experience in reading the next few lines of the email. And the joyful experience I'm having right now as I'm writing these lines. This feels good!

I want to live in this space for the rest of the day, no matter what. It makes for a beautiful Thu afternoon and Thu evening.

Aha! And the bastard little voice says "You can't".
And here goes the exciting battle!
I love this space.

I'm going to call L. and cause what I want. This phone call will form part of the reality in a couple of weeks.

I'm siiiiinging in the rain,
I'm siiiiinging in the rain,
What a glorious feeling,
I'm happy again ...

صدای نلفه مزخرف میگه،
انتخاب با منه که به اون گوش بدم و بذارم اونطور که اون میگه بشه،
یا چیزی که میخوام رو بسازم.

I love living the second way. It is meaningful, It is touching.



دارم یه ایمیل که برام جالبه میخونم، قسمتی ازش نوشته: "of life's everyday magic"، صداهه میگه: "امروز که افتضاحه".

امروز انتخاب دارم که تو "امروز که افتضاحه" زندگی کنم، یا تو "Life has magic in everyday".

دومی رو انتخاب میکنم.
احساس خوبیه!

Let's see what is the magic today, in spite of the mistake I made this morning.





Wednesday, July 08, 2009

هر کودک با این پیام به دنیا می آید ، که خدا هنوز از انسان ناامید نیست . خدایی که هر روز در خلقی جدید است ، همو که ناامیدی را گناهی نابخشودنی در حد کفر و شرک می داند. انسان ، موجودی است که بنا به اختیار و تواناییهایش ، می تواند بدی را به خوبی و غم را به شادی تبدیل کند .

امروز ، مردی پا به عرصه این خاک نهاد که تا قیام قیامت ، - حتی دشمنانش - عدالت را با او می سنجند و خطاب به همیشه ی تاریخ می گوید :

« دنیا ، خوابی است که اگر باورش کنی ، باخته ای »

باید بخوانیم این کلام گهربار را ، بارها و بارها...تا در جانمان بنشیند . تا بدانیم وقتی هدف ما مقدس و خیر است ، وقتی نگاهمان پاک است ، وقتی به طمعی یا توصیه ای قدم برنداشته ایم ، کسانی هم هستند که سلایقی دیگر دارند . زانوی غم بغل گرفتن چاره نیست . به زندگی بیاندیشیم ، به عزیزانمان ، شهرمان ، وطنمان .
ما در مقابل اینهمه ، مسئولیم .

متن کامل نوشته از فتووبلاگ آبادان.



تو گرما دهنده ای.
تو راستی،
تو بینایی،
تو بزرگی.





Monday, July 06, 2009









Sunday, July 05, 2009

It is a battle between will, and habit and conditioning. And it is rewarding to win.



دویدن تو Grand Bullevard،
لحظاتی دل-چسب و ...
یکی دو تا نشونه ی خوب از بیرون،
خرید پرتقال، کیوی، و یه ساندویج سالاد مرغ،
ارتباط با cashier،
تماس با ا. احساس disappointment،
برگشتن به خونه،
جریان چراغ عابر پیاده،
ساختن لحظات سلام و علیک با کسی که داشت ساختمون آتشنشانی رو رنگ میکرد و ساختن ذهنیتم در لحظات بعدیش.





صبح زود از خواب بیدار نشدم.
رفتم بانک. صورت حساب ویزا و مالیات خونه رو دادم. حضورکی موقع برخورد با کارمند بانک داشتم.
بطری آبمو پر کردم و رفتم downtown. یه شلوار کوتاه، یه تی شرت و عینک آفتابی خریدم. Sears حراج کرده بود. شانس بود؟

رفتم Round House Community Centre برای Jazz Festival. یه سری workshop تو Jazz Festival بود که دوست داشتم برم. درست سر یکیشون رسیدم. درست که نه، 5،6 دقیقه ای بعد از اینکه شروع شده بود.

سالن پر بود. Didier Petit داشت پشت ویلن سلش اجرا میکرد. بعدا" فهمیدم فرانسویه. و در کمال تعجب موسیقی ای که میزد خیلی خیلی شبیه موسیقی سنتی ایرانی بود. انگار یکی از گوشه های شور رو بزنه.



Didier Petit

ارتباطش با سازش و موسیقی زیبا بود. بعدا" فهمیدم داشت improvise میکرد. workshop درباره ی improvisation بود. شانس بود؟ نمیدونم.

دوست داشتم ازش عکس بگیرم. خیلی آروم رفتم سمت کوله پشتی که دوربین رو دربیارم، دستم خورد به بطری آب و قرچی صدا داد.

اجراشو متوقف کرد. چهره اش تو هم بود و بلند شد از صندلی و با ناراحتی چند قدم سریع برداشت به سمت من که درست روبروش ردیف اول نشسته بودم. بعد وایستاد. شاید چشماش بسته بود. حسی داشت بین عصبانیت و در عین حال داشت اجرا میکرد. این هم جزو اجراش بود. با ناراحتی چند بار با آرشه اش تو هوا زد، انگار که نویز رو توبیخ کرده باشه. بعد برگشت روی صندلیش و ملودی غمگینی که داشت میزد رو ادامه داد.

اجراش که تموم شد همکارش که کلارینت باس میزد اجرا داشت. صدایی از کلارینت درمیاورد شبیه صدای slap ِ باس. کمی بعد از اینکه شروع کرد یکی سرفه کرد. سرفه ی اون رو incorporate کرد تو اجراش.

بعد از اجرا Didier Petit درباره ی Improvisation میگفت. میگفت improvisation is about life. about all the decisions and choices that we make every moment.

یاد Run Lola Run میوفتم. از اون فیلم های فراموش نشدنیه.

بعد از سوال و جواب یکی دو تا اجرای دیگه داشتن، یکی با یه نوازنده ی یه جور ویولن چینی، یکی هم با یه نفر از تماشا چیا. سری بعد که میخواستن شروع کنن من و یکی از volunteerهای فستیوال بهشون پیوستیم. خخخخخییییلی خوب بود. دبش بود. از اون ناب ها.

بعد از workshop کنسرت Unsupervised بود. کارشون خیلی خوب بود. چسبید.

کمی بعد برنامه ی Oliver Gannon Quartet بود. Bassistشون Jodi Proznick کارش عالی بود. از طرف National Jazz Awards 2009 به عنوان Bassist of the Year شناخته شده.

آخرین برنامه تو David Lam Park گروه Delhi 2 Dublin بود.

بعد از کنسرت تو غرفه ای که صنایع دستی آفریقایی میفروخت اتفاق جالبی افتاد. افتادوندمش. از جنس لحظات لذت بخشی بود که چند وقت پیش تو Burrardِ Subway ساخته شد. از اینها بیشتر میخوام.





Friday, July 03, 2009





مثل زاییدن اونچه که میخوایی.
مثل شنا کردن تو دریایی از تو.
مثل با تو یکی شدن.
مثل دیدن کسی و چیزی که سالهاست دنبالش بودی.
مثل یک،
مثل لمس اون مرموز دوست داشتنی،
اون قادر سازنده،
اونی که چه حواسمون بهش باشه چه نباشه میسازه و میره جلو،
اونی که معجزه میکنه،
مثل لمس شگفتی.



Google Images یه feature جدید اضافه کرده: وقتی نتیجه ی جستجو رو میبینی میتونی عکس هایی که تو نتیجه دیده میشه رو بر اساس رنگشون فیلتر کنی، مثلا" گل های بنفش یا زرد یا آبی.





Thursday, July 02, 2009

There Is A Voice Inside Of You
That Whispers All Day Long,
"I Feel That This Is Right For Me,
I Know That This Is Wrong."
No Teacher, Preacher, Parent, Friend
Or Wise Man Can Decide
What's Right For You- Just Listen To
The Voice That Speaks Inside.

- Shel Silverstein







کاری رو که بهش اعتقاد دارم پیشنهاد کردم. تیم قبول کرد و دارم انجامش میدم. وقتی K. گفت نظرش مثبته یه قسمتی ازم ناراحت شد. صداهه بود که نمیخواست پا جلو بذارم.

وقتی .K اومد و سراغ چیزی رو گرفت که خودش گفته بود انجام میده وایستادنم سر جام نتیجه ی قشنگی داد.





Free counter and web stats