|
Tuesday, June 30, 2009
بعد از مدتها احساس کردم الان یه کار مثبت انجام دادم. حس خوبیه. تو چند وقت اخیر کار زیاد کردم ولی احساس reward توش نبود.
پروژه وضع جالبی نداره. تغییرات دیروز رو برگردوندن چون کار نکرده. روز دعواست. از مشخص نبودن مسئولیت هاست.
پ.ن. بعد از نوشتن متن: صبح جواب ایمیل د. رو ندادم. با حالی که داشتم تاثیر خوبی نمیذاشت.
عصر تو کتابخونه مرکزی یه برنامه درباره ی موسیقی Flamenco بود. وقتی رسیدم خانمی که دم در بود گفت سالن پر شده. رفتم خرید کردم و برگشتم. هنوز سالن پر بود. پشت در منتظر موندم. بعد از 5 دقیقه ای در رو باز کرد و از بین 5،6 نفری که منتظر بودیم بهم اشاره کرد. یه نفر رفته بود بیرون و جاش خالی شده بود.
نیم ساعتی از برنامه گذشته بود. در مورد Compás یادگرفتم. ارتباط اون با زمان عوض کردن آکورد ها جالب بود. چهار نفر از Flamenco Rosario اومده بودن که با لباس های قشنگ بلند میرقصیدن. کارشون عاااالی بود. یکیشون بود که از اول تا آخر اخم دبشی کرده بود و چهره ی جدی شو تا آخر حفظ کرد. از جنسی شبیه ثانیه ی 28ویدئوی زیر. قشنگ بود. passionی که تو رقص فلامنکو هست قشنگه. جنسش مثل رقص تانگوست. برنامه که تموم شد تازه گرم شده بودم. رفتم The Centre. از دیدن اینکه برنامه ی امشب Jazz Festival اونجا Al Di Meolaست خوشحال شدم. Opening act تموم شده بود و وقتی رسیدم برنامه ی اصلی داشت شروع میشد. ردیف 10 صندلی 20 جا بود. جای خوبی بود. کنسرت مزه داد. تکنیکش خیلی خوبه. حرفی که با این تکنینک میزنه توش یه چیزی کمه. Compay Segundoی موسیقیش کمه انگار. روغنش کمه. بعد از کنسرت دم میزی که CDهاشو میفروختن اومد و CD ها رو امضا میکرد. فرصتی بود که از نزدیک ببینمش. - What is your drive to play music? - What is my drive to play music ... hmmm ... Music is a way to communicate your inner feelings that can not be put into words ... and ... YES, what is my drive to play music? When I play and people appreciate it and the audience wants it, that is what makes me want to do it again.
Monday, June 29, 2009
تو اریکسون روز افتضاحی بود. امروز ا. به من میگه فردا قراره پروژه رو تحویل مشتری بدیم. امروز! هر طوری بود امروز تموم شد. ولی این مدلی نیست که دوست دارم زندگی کنم. افتضاح بود. دردناک بود. جهنم بود. اونقدر حالم بد بود که تظاهر کردم چیزی نیست.
با مدیر بی ادب کار کردن نه راحته نه rewarding. این پیرو حسیه که روز مصاحبه داشتم.
Sunday, June 28, 2009 Saturday, June 27, 2009
هوا آفتابیه و هوا دلچسب.
صبح بعد از صبحونه تو بالکن آفتاب لذت بخش بود. دارم میرم بانک و بعد خونه ی دوستی که برای صبحونه دکتر قمشه ای رو دعوت کرده. دیشب از دفتر اریکسون که اومدم بیرون کار رو ول کرده بودم. تا آخر شب هم تو همون حال بودم و تو این فکر که "امشب خسته ام، میرم میخوابم و خستگیم در میره و فردا سرحال میشم." حاصلش این بود که دیشب رو اونطور که دوست داشتم زندگی نکردم. امروز روزیه که دیشب منتظرش بودم. امروز شنبه 2009، 27 Juneه آفتابی و قشنگ. امروز روز اول Jazz Festivalه. بعد از ظهر میرم Gastown. امروز خالیه. هنوز چیزی توش نیست. روز 2009، 27 June از زندگیمه. خالی جلومه. و من آزادم اونطوری که میخوام پرش کنم و بسازمش. این مدلیه که طراحیش کردم: بانک، دوست، دکتر قمشه ای، Jazz Festival و امید اینکه تو Jazz Festival با دختری آشنا شم. نه، یه چیز دیگه هم هست که دنبالشم، اینکه وصل باشم. اگه امروز رو چطوری بگذرونم آخر شب از فکر کردن به امروز و تاریخ امروز احساس خوبی خواهم داشت؟ خیلی جالبه، به این موضوع که فکر میکنم صداهه میگه "دیر شد، برو". میخواد از این مسیر منحرفم کنه. دوست دارم آخر شب وقتی میام خونه: (جالبه - الان به فکرم وصلم اینها رو دارم مینویسم در حالیکه یه جای خوبی تو دلم داره کم کم باز میشه.) - به سینه ام وصل باشم و حس گرما و جاذبه و شکوفایی و ترمیم - به جایی که اون حس ناب رو داره وصل باشم. - به ضربان قلبم با مهربونی وصل باشم - با یه دختر خوشکل و همراه آشنا شده باشم که از حرف زدن باهاش لذت ببرم. - تو ارتباطم با بقیه مسئول باشم و با چشم باز - یه عالمه چیز برای نوشتن داشته باشم. I have a day to live. It is a gift. I have a sunny and beautiful day to live. جهت یادآوری: این منم که نگاه میکنم به بیرون و تجربه ام و دریافتم حاصل اون نگاه ریزه. صرف نظر از اینکه من حواسم باشه یا نباشه امروز رو زندگی خواهم کرد. امروز خالی رو پر خواهم کرد. امروز رو خواهم ساخت. دارم میرم.
Friday, June 26, 2009 Thursday, June 25, 2009 What I did in the meeting changed the way I was perceiving the news about Iran in a good way. I see the possibility of enjoying the news vs getting low about it. It may not 'look' right, but it feels right. And it is much more effective. Think about it this way, which one would be an effective leader? One who is down and passively sad about what is happening, or one who sees what is happenings and actively and powerfully takes necessary actions? Who am I writing this for? Nobody! :)
Sweeet! یکی از کامپوننت هایی که نوشته بودم رو ا. تست کرده. با لبخندی که گاهی شبیه پوزخند میمونه گفت یه اشکال داشته. تو چشمهاش نگاه کردم و پرسیدم جزئیاتش چی بوده. معلوم شد اطلاعاتی که به من داده بود درباره ی کاری که میبایست انجام بشه کامل نبوده و یه مرحله دیگه "حدس میزنه" که لازمه. کارش بر اساس سعی و خطاست. لذت بردم. تو ارتباط بعدی حواسم به تک تک حرفهایی که میزنه و میزنم خواهد بود و دنبال ترس خواهد گشت.
دارم میرم تو جلسه.
میخوام با ا. مثل ارتباطم با اونهایی که تو آسانسور بودن باشم. میخوام ترس رو ببینم. یادم باشه مدل دو امدادی نتیجه اش حال نچندان خوب دیروز عصر خواهد بود.
Wednesday, June 24, 2009
دیشب یه مهمونی بودم. حامد نیکپای از سانفرانسیسکو اومده بود و چند نفر دیگه که بعضی ها میخوندن و بعضی ها ساز میزدن هم بودن. چسبید. حامد حس موسیقی و ریتمش خیلی خوبه. زمینه ی فلامنکو داره. با یکی دو نفر آشنا شدم که سازهای سنتی میزنن و کارشون خیلی خوب بود. انرژی دلچسبی داشتن.
دست بانی اش درد نکنه.
وقتی د. داشت با ک. حرف میزد (ک. گاهی زبونش میگیره)، challenges میکرد که حرف بزنه و نظرشو بگه. قشنگ بود.
Tuesday, June 23, 2009
از تلفن زدن که برگشتم تو آسانسور با یه نفر که اسمشو نمیدونم گپ دلچسبی زدیم. چطور میشه توصیفش کرد؟ روشن و انرژی بخش و وصل. اعتقاد توش بود.
همینطور قبل از اینکه سوار آسانسور شم چیز خوبی دیدم. از تو حرکت، از خدا برکت.
پسر چقدر فرق میکنه وقتی با کسی سر و کار داری که ارزشهاش با ارزشهای تو همخونی داره. این یکی دو روزه با د. مدیر نرم افزار این بخش در ارتباطم. الان از ایمیل های رد و بدل شده کیف کردم.
دلم تنگه.
دلم برای چند نفر خیلی تنگه. دلم براشون خیلی تنگه. از دوریشون دارم خشک میشم. آدمهایی که روحتو آب میدادن، هم-روح هات. هم-روح هایی که سالها طول کشیده بود تا پیداشون کنی یا پیدات کنن، آدمهایی که وقتی کنارشون بودی قشنگ بودی. آدمهایی که وقتی کنارشون بودی کثیفی های ذهنت حل میشد. آدمهایی که جای خالیتو پر میکردن. آدمهایی که حرف زدنشون و حرف زدنت باهاشون از جنس زندگی بود. هم-رویایی هات، آدمهایی که بودنشون بهت بال و پر میداد، آدمهایی که وقتی سردت بود بودن بینشون گرمت میکرد، آدمهایی که زیبایی روحشون خستگیتو در میکرد، آدمهایی که روحتو از تنهایی درمیاوردن. بر پدرشون لعنت. بر جد و آبادشون لعنت.
Monday, June 22, 2009 All the knowledge I possess everyone else can acquire, but my heart is all my own. -Johann von Goethe
جلسه خوبی بود.
فضای جلسه تغییر پیدا کرد به مدلی که حرف ها قابل استناد بود و معنی دار.
Saturday, June 20, 2009
دارم میرم بانک،
یه چک از Signature Vacation گرفتم بابت اشتباه تور، کیف داره وقتی حقتو میخواهی و میگیری. و مالیات خونه رو میدم. حضور خوبی ندارم. ببینم از این نیم ساعت آینده با وجود اینکه حضور خوبی ندارم چی میسازم.
Thursday, June 18, 2009 Wednesday, June 17, 2009 Some facts about Canada and BC (as of April 20, 2009) The International Monetary Fund predicts Canada will lead the G7 countries in growth at 1.2% in 2009 Canada has 18 domestic banks, the US has 8000 The Oct 9, 2008 World Economic Forum declared Canada has the soundest banking system in the world out of 134 countries, US ranked 44th. BC’s Employment rate is 95.4% BC now has the lowest prov. personal tax rate of any province. Prov. corporate taxes are 1/3 less today than in 2001. Out of all Canadian provinces, BC is least dependent on the US market. به نقل از اینجا.
جریان های ایران،
Blueberry، گوجه فرنگی، کرفس، پرتقال، imitation crab، لیمو ترش، و نون whole wheat.
Tuesday, June 16, 2009
عجب احمقانه!
الان بر اساس ترس و صداهه عمل کردم، یه کاری که بهش علاقه ای ندارم رو به طرف خودم جذب کردم.
خدایا،
کمکم کن حالا که پامو برداشتم و دوچرخه داره راه میره پامو زمین نذارم. امشب بعد از دومین شاگرد میرم میدوم.
کرم ابریشم تو پیله کلی تقلا میکنه،
بالاخره پلیه رو پاره میکنه. یه سوراخ تو پیله ایجاد میشه و نور خورشید میاد تو. دور سوراخ رو بازم میکَنه و سوراخ رو بزرگتر میکنه. نور بیشتر و بیشتر میاد تو. کرم ابریشم سرشو میاره بیرون، نفس تازه ای میکشه، اطراف رو نگاه میکنه، بدنشو از پیله میاره بیرون، بال هاشو تکون میده، و اولین پروازشو میکنه.
احساس کردم برای انجام کاری که تو دستمه برخلاف چند ساعتی که صبح روش کار نکردم کلی وقت دارم.
. It was a freeing and expanding experience. It is a beautiful place to live from. It is opening. It is vast. It is encompassing.
آسانسوره یه تکون خورد به سمت بالا،
I love this! There was respect in my feelings about K. when I saw his email. It was beautiful.
الان یاد جریان انتخابات افتادم، افت کردم. جریان چی بود؟
افت من کمکی به جریان ایران نمیکنه. بلکه برعکسه، وقتی در اثرش افت کنم اگه کاری هم میتونم در جهت سازنده بکنم یا نمیکنم یا کاراییم کم میشه.
ا. که اومد صفحه پست بلاگ رو دید. صداهه میگه "از صبح بعد از جلسه تا الان هیچ کاری نکردی." محتواش چیزیه که فکر میکنم ا. فکر میکنه.
خاصیتش چیه؟ باعث میشه افت کنم که به productivity الانم کمکی نمیکنه و درجهت عکس عمل میکنه.
الان ا. اومد اینجا و درباره ی یه چیزی حرف زد.
وسط حرفش یادم افتاد ببینم از چی متونم لذت ببرم. دوباره I was lifted up. This is amazing. I can potentially enjoy what I was suffering from before. یه لحظه بود که این حس مثبت من به اون هم منتقل شد و اون هم خندید. لحظه ی قشنگی بود. I got to want to be happy. It reminds me that happiness is a choice.
جالب بود.
الان که با .K حرف میزدم به فکر این بودم که از چی میتونم لذت ببرم. احساس خوبی بود. I was being lifted up in the conversation.
از اون بی شرف غافل بودم دیروز.
الان هم حواسم نبود یکی خوردم. جالبه، اینو که نوشتم گفت: "بقیه که اینو میخونن میگن ضغیفه، یا چیزی شبیه این". کدوم ضغیف تره؟ گوش کردن به چنین Inputی و زندگی تو اون context، یا ازش زدن بیرون؟ کدوم بزرگ تره؟ ما زنده ایم که کجا زندگی کنیم؟
چه جالب.
قبلا" Banjo ی Bass وجود داشته و با اون اساس ریتم آهنگ رو میساختن. صداهه میگه تو این موقعیت ِایران این چه اهمیتی داره، باید در مورد ایران بنویسی. صرف اینکه پوزش بخوره هم که شده نوشتنش مزه میده. این ماجرا بی ربط به جریان ایران هم نیست.
Monday, June 15, 2009
پسر there is freedom here, regardless of what the situation is.
It is a work so worth doing.
Saturday, June 13, 2009
توصیه مجمع روحانیون مبارز: ابطال انتخابات یا تشکیل کمیته حقیقت یاب
مجمع روحانیون مبارز در ایران با صدور اطلاعیه ای نسبت به عواقب " مهندسی آرا" در انتخابات ریاست جمهوری ایران ابراز نگرانی کرد. این مجمع در اطلاعیه خود نوشته است که آنچه در این دوره اتفاق افتاده "نوعی مهندسی آرای گسترده" در انتخابات است که "اگر به صورت رویه درآید، به جمهوریت نظام لطمه ای غیرقابل جبران می زند و اعتماد مردم را که بزرگترین پشتوانه نظام است خدشه دار می کند". مجمع روحانیون مبارز اعلام کرده که در جلسه فوق العاده خود به این نتیجه رسیده است که "برای دفاع از جمهوریت نظام... ابطال این انتخابات و تجدید آن... یا دست کم تعیین هیأتی بی طرف و کاردان و شجاع برای حقیقت یابی و اعلام نظر نهایی به ملت و رهبری" را اقدامی مناسب می داند. مجمع روحانیون مبارز به این دلیل که نتوانسته است از آرای مردم صیانت کند از آنها عذرخواهی کرده است. متن کامل خبر از BBC Persian. عذرخواهی از مردم بابت اینکه مجمع نتونسته از آرای مردم حفاظت کنه قشنگه. تو این شرایط ناراحت کننده این کار مثبته و به فرهنگ مسئولیت - به خصوص مسئولیت دربرابر مردم - کمک میکنه.
اعلام نتایج انتخابات؛ اعتراض موسوی به رهبری
"در نتایجی که وزارت کشور ایران از شمارش آرای انتخابات ریاست جمهوری منتشر کرده، محمود احمدی نژاد پیشتاز اعلام شده است، اما یکی از اعضای ستاد انتخاباتی آقای موسوی می گوید که او در نامه ای به آیت الله خامنه ای به روند موجود اعتراض کرده است." وزیر کشور ایران گفته بود اعلام تدریجی نتایج انتخابات ریاست جمهوری این کشور پس از اذان صبح (حدود ساعت چهار صبح به وقت تهران) آغاز خواهد شد، اما رئیس ستاد انتخابات کشور کمی پس از نیمه شب اعلام نتایج را آغاز کرد. ... "آمار اعلام شده توسط وزارت کشور نشان می دهد که تاکنون ۶۴.۷۷ درصد آرا به آقای احمدی نژاد (با ۱۹۷۶۱۴۳۳ رای)، ۳۲.۲۵ درصد به آقای موسوی (با ۹۸۴۱۰۵۶ رای)، ۲.۰۷ درصد به آقای رضایی (با ۶۳۳۰۴۸ رای) و ۰.۸۹ درصد به آقای کروبی (با ۲۷۰۸۸۵ رای) تعلق داشته است." [چی؟!!] ... سعید رضوی فقیه، سخنگوی ستاد مهدی کروبی به بی بی سی فارسی گفت که این ستاد نمی تواند به آمار اعلام شده اعتماد کند. او گفت: "مشغول گفت و گو و رایزنی هستیم و آقای کروبی فعلا قصد سکوت دارد تا اصل مسئله روشن شود". متن کامل خبر از BBC Persian. بی شرفها! عکس العمل کروبی بعد از اعلام نتایج دیدنی خواهد بود.
داشتم از downtown میومدم خونه. تو راه تو تاکسی چشمهامو بسته بودم. وقتی چشمهامو باز کردم دیدم به جای Keith road از سوم داره میره. حواسم نبود و راه کمی دراز شده بود. بدون هیچ دلیلی احساس کردم دوست دارم به جای Lonsdale از Chesterfield بره بالا. بهش گفتم و پیچید. احساس خوبی بود. گفتم ببینم چی پشتشه. میخواستم از هشتم برم به سمت دوازدهم. راننده گفت "از پنجم بپیچم؟" گفتم نه از هشتم. اینو که گفتم متوجه شدم حرف راننده پشتش بود و من ردش کرده بوم. بهش گفتم از Keith rd بره.
وقتی پیچید تو Keith rd درختها و سبزی زیبای Victoria Park دلنشین بود. این پشتش بود. همینطور خنده ی قشنگ راننده وقتی از سرسبزی اونجا حرف زدیم.
Friday, June 12, 2009
تو چند وقت اخیر که مدل دو امدادی ، بدون مسئولیت %100 خودشو زیاد نشون داده بود راحت بود - از این بابت که کار کمتری انجام میدادم - ولی راضی نبودم. در مجموع احساس رضایت نمیکردم.
به نظر counter intuitive میاد، ولی وقتی این کار رو بیشتر میکنی اوضاع راحت تر میشه و بیشتر لذت میبری و نتایج بهتری ایجاد میشه.
This is it. ترس خودشو نشون داد. این بار زیاد. جنسش همون بود ولی. زنده شدم. د. به عنوان مدیر از وضعیت کار من خبر نداره و کامنت اشتباه میده مسئولیتش با خودشه. تو جلسه فعال بودم. احساس خوبی دارم. میخوام برم دفترش و درباره ی ایمیلش که انتظار اشتباه داشت باهاش حرف بزنم. میخوام بترسم.
Thursday, June 11, 2009 A True Story ... A son says to his father: 'Dad, would you be willing to run a marathon with me? Father, despite his age and a heart disease, says 'YES'. And they run that marathon, together. The son asks: 'Dad, can you run another marathon with me?' Again father says 'YES'. They run another marathon, together. One day the son asks his father: Dad would please do the Iron Man with me?' Now just in case you wouldn't know, 'The Iron Man' is the toughest triathlon in existence; 2.4 mile swim, then 112 mile by bike, and finally another marathon, 26.2 mile running, in one stroke. Again father says 'YES'.
تفاوت آدمها چقدر زیاده.
صورت حسابی که برای اریکسون فرستاده بودم به دست کسی که تو قسمت حسابداری کاراشو میکنه نرسیده. بهش ایمیل زدم، میگه صورتحساب ها رو بفرست برای من، این درحالیه که recruiterشون گفته بود بفرست به دیوید و تاحالا میبایست از طرف دیوید رسیده باشه به دستش. بهش اینو میگم و میپرسم از این به بعد به کی بفرستم، میگه بفرست برای من. به دیوید میگم تو با این جریان OKیی، میگه نه بفرست برای من! ... دیوید ایمیل رو CC کرده بود به مدیرش که تو جلسه ها میبینمش. آدم دلچسبیه. تو جلسه ها از وجودش لذت میبرم. الان ایمیل قشنگی زده و مسئولیت اشتباه و پروسه ی صورتحسابهاشونو به عهده گرفته. کیف کردم. این مدت از بودن بین آدمهایی که روحشون موسیقی چندان دلنوازی نمیزنه انرژیم افت کرده.
![]() به نقل از شاهدان عینی احمدی نژاد را به همایش راه نداده اند و ایشان دارد در خیابان صحبت میکند. مرحبا به دانشجویان شریف! به نقل از Xeeg.
Wednesday, June 10, 2009 Keating: Now I'd like you to step forward over here. They're not that different from you, are they? Same haircuts. Full of hormones, just like you. Invincible, just like you feel. The world is their oyster. They believe they're destined for great things, just like many of you, their eyes are full of hope, just like you. Did they wait until it was too late to make from their lives even one iota of what they were capable? Because, you see gentlemen, these boys are now fertilizing daffodils. But if you listen real close, you can hear them whisper their legacy to you. Go on, lean in. Listen, you hear it? --- Carpe --- hear it? --- Carpe, carpe diem, seize the day boys, make your lives extraordinary. - From Dead Poets Society
Tuesday, June 09, 2009
خدایا،
کمکم کن بشم منشا اون لذت درسته و بشم فقط اون. و کمکم کن به نتایجی که ازش حاصل میشه تکیه نکنم.
وقتی یه قدم درست برمیداری از یه جای دیگه ارضا میشی که شیرینه. این همون لذت درسته است.
دلم بیشتر و بیشتر از اینها میخواد.
تو جلسه دوباره ا. پرید وسط حرفم. تحملم تموم شد و جلوی همه بهش گفتم اینکار ناراحت کننده است. یه لحظه همه ساکت شدیم. اعصابم رو به هم ریخته بود. معذرت خواست و گفت میدونه زیاد حرف میزنه. انرژیش آروم شد و بعد از جلسه اومد جلو و شروع کرد به حرف زدن و خوش و بش کردن. انرژیش مثل یه مسلسله که ناآرامی و تشویش شلیک میکنه. روزی که مصاحبه کردم اینو حس کردم ولی تو بازار کار انتخاب دیگه ای نبود.
وقتی آدم حرف حق رو میزنه نتیجه اش و جایزه اش میچسبه. بعد از این جریان وقتی پای وایت برد چیزی که میگفتم رو ادامه دادم د. با توجه گوش میداد.
وقتی اونطور که بهش معتقدم تو کار و توی تیم اثر میذارم احساس خوبی بهم میده.
I feel alive.
Monday, June 08, 2009
اعصابم خورد میشه وقتی دارم با ا. حرف میزنم و وسط حرف آدم حرف آدمو قطع میکنه و شروع میکنه به حرف زدن.
میدونم چی کمه، ولی زورم کم بود و در عمل دونسته ام کارایی نداشت.
Saturday, June 06, 2009
اون یکی لذته واقعیه. تلاش میخواد ولی میارزه. یه کمی که اثرش خودشو نشون داد حرکت ایجاد کرد. یه ذره، ولی همون یه ذره اش هم شیرین بود. هم واقعیه، هم سازنده است، این یکی راحته ولی سازنده نیست. اون یکی فعاله.
باید بیشتر تلاش کنم. چکار میکنم؟ 5 تا کار هست که تا هفته ی دیگه میخوام انجامشون بدم. هدفم اینه که تو جلسه ی هفته ی دیگه حرکت ایجاد کنم.
صداهه درباره ی کنسل کردن اجرای یکی دو هفته پیش با .S مزخرف میگفت.
پیغام شیرینی گذاشته.
Friday, June 05, 2009 - I want Gooiolo - [He is given ice-cream instead] - I want Gooiolo - [He is given ice-cream instead] - I want Gooiolo - [He is given ice-cream coated Gooiolo, when the ice-cream is gone, he throws the Gooiolo away] - I want Gooiolo - [He is given ice-cream instead] - I want Gooiolo ... - I want everything. - He is given Batawana. ... - I want Batawana! - Here you are! - I loved it, I want more Batawana! - Here you are! - This is great, I want that ice-cream too! - Here you are! - I want Batawana - Here you are! - The ice cream tastes good, I want ice-cream - Here you are! - I want ice-cream - Here you are! - I want ice-cream - Here you are! - I miss something, I want Gooiolo - [He is given ice-cream instead] - I want Gooiolo - [He is given ice-cream instead] - I want Gooiolo - [He is given ice-cream instead] - I'm sick of ice-cream - [No answer] - I'm in pain - [No answer] - I miss something - [No answer] - I'm in pain - [No answer] - I'm in pain - [No answer] - I want Batawana - [No answer] - I want Batawana - Here you are son ... come forward and take it. - [Carefully takes his palms forward and takes the precious offering] - Keep it safe son. - Thank you.
UN-BE-LIVE-ABLE (hmmm ...) A door showed up, and a choice, I stepped into it, there was gold on the other side. Beautiful moments with smiles and livelihood, beautiful words, joy, excitement, a deep sense of fulfillment, my chest feels warm. There were beautiful words, but no, the words were the same, the "adverb" was golden. That was what caused everything. This is what I am alive to do. I missed it. "Anything is possible child, Anything can be."
There is a sense of freedom that shows up which is sweet. میرم با ا. از اینجا حرف بزنم. یا اینجا میمونم، که حس خوبی بهم میده، حتی فقط همین الان که بهش فکر میکنم انگار داره بهم روح وانرژی میده. خیلی جالبه. یا میپرم به مدل اتوماتیک. میخوام وقتی برگشتم سر میز اینجا مونده باشم. خواستنه داره جون میگیره. داره به سینه وصل میشه انگار.
احساس خوبیه وقتی اثری از هیچ میبینی.
It is like a shift. به چیزی که در مورد بانک اطلاعاتی میخواستم رسیدم.
خوب کار کرد.
یکی دو جا مدل دو امدادی kicked in ولی دیدمش و برگشتم. احساس خوبیه. این مسیر درسته.
دارم میرم تو جلسه،
میخوام تو جلسه وصل باشم، به هر قیمتی شده. میخوام وصل باشم به کلمات.
Thursday, June 04, 2009 Wednesday, June 03, 2009 Tuesday, June 02, 2009
من به اون محتوای بیریخت وصلم.
آیا این جاییه که میخوام باشم؟ حتی اگه راحت باشه، به این معنی که بشینم عقب و کار نکنم؟ نه!
میگه "خوب، خوب شد، الان که رسیدی اینجا همه چیز خوب میشه، دیگه لازم نیست کاری بکنی".
این مدل niceشه که میخواد دست از کار بردارم.
الان دوباره گفت "ولش کن، برگرد سراغ برنامه" هر کاری از دستش برمیاد میکنه که من رسواش نکنم و زورشو ازش نگیرم.
دهنش صافه امروز!
میگه "غیر از اون چیزی ندارم".
Welcome to برزخ. دارم میبینم جایگیزینش کجاست. همونیه که خواب بود.
میگه "اینکه نوشتی یه روشنی داره از دور ظاهر میشه" ازش معلوم میشه که حالت خوب نیست. میخواد قایمش کنه.
دهنش صافه امروز :)
بوی خوبی میاد، انگار یه روشنی داره از دور ظاهر میشه. این مسیر درسته.
امروز دهنش صافه.
میگه "خوب، برگردیم سراغ برنامه"
برگشتن کار خود صداهه است که میخواد برگرده به مدل قدیم. اونجا رو دوست داره. دوست دارم از این جای جدید برم و ادامه بدم.
الان دوباره رفتم تو مد تظاهر به اینکه همه چیز خوبه. این یه جور فراره.
حتی برنامه رو که نگاه میکردم تو این حالت بود که این که خوبه، این که خوبه ... صداهه کنترل رو به دست گرفته بود. امروز دهنش صافه!
میگه "نمیتونی همه اینها رو اینجا بنویسی". میخواد نا امیدم کنه که "کاری از دستت برنمیاد."
الان صداهه یه چیزی درباره ی الاف گفت و پیروش این بود که "الاف گفت کد بیریختیه نه؟" محتواش اینه که "ا. چی میگه". مسخره است.
دارم برنامه ای که یکی از برنامه نویس های اریکسون نوشته رو مرور میکنم با هدف اینکه اگه چیزی توش کم و کسره یا کاری که قراره بکنه رو نمیکنه موضوع رو به برنامه نویس بگم که درستش کنه.
میگه "اینکه بقیه اینها رو میخونن خوب نیست". میخواد از مقابله باهاش منصرفم کنه. دلخشو میارم امروز.
صداهه میگه "اینطوری به جایی نمیرسی". کار شیطونه. کاملا" بر ضدم عمل میکنه. مثل بقیه ی موارد.
باز ا. اومد، من افت کردم. مسخره است.
رابطه ام باهاش رو از رابطه ی کاری به اشتباه گسترش دادم. نسبت بهش عصبانیم در درونم.
ا. که نزدیک میشه انرژیم افت میکنه، و جالبه که دیروز کلی به ا. فکر میکردم. به چیزی که "نمیخوام".
Monday, June 01, 2009 This is it! الان الاف اومد و اینکه چیزی که لازم بود برای اینکه پروژه کامپایل شه رو بهم نگفته بود و بعد هم در جواب سوالم جواب نادرستی داده بود رو acknowledge کرد. از مدل بودنم لذت بردم. یادم باشه این به معنی این نیست که رسیدم به مقصد. مقصدی برای رسیدن نیست.
یه کمی سرمایه گذاری کردم روی محیط جدید development، الان تو مکالمه با الاف به چیزی که میگفتم مطمئن بودم. احساس خوبیه. این مدل ِ مسئوله که جایگیزین درستیه برای مدل دو امدادی.
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||