Saturday, May 31, 2008

پریروز ها تو ایمیلی که بهش زدم یه اشتباه کردم.
اینکه موقع یه کاری احساس خوبی میکنم لزوما" به این معنی نیست که نتیجه ای که میخوام رو هم ازش میگیرم.

یه احساس خوب هست که خیلی باید حواسم بهش باشه. ماجرای غول سفید شاهنامه است که صورتش سفید بوده و بقیه ی بدنش سیاه. ظاهرش آدمو گول میزنه و فکر میکنی اوضاع خوبه، ولی بعدش میبینی نتیجه ای که میخواهی ساخته نمیشه.





Friday, May 30, 2008

از اون روزهایی بود که تو حالتی بودم که آدم با چیزهای خوب غیر منتظره سورپریز میشه، تقریبا".

اول یه دوست جدید پیدا کردم که ممکنه همکاری کاری هم در آینده داشته باشیم.

بعد یه علامت کوچیک که برام معنی دار بود - (نمونه ی Xango)

سوم خود به خود پیش اومدن شرایطی که دو مدل 520-P و R-520 (لعنتی هر کاری میکنی P و R ش میوفته اونور) سیم گیتار Savarez رو که همیشه مونده بودم فرقشون چیه رو تو فروشگاه خود فروشنده ها پیشنهاد کردن که بسته هاشونو - که آکبند بودند - باز کنیم و ببینیم. اول به نظر مثل هم میومدن ولی بعد فهمیدم Plastic wound treble strings کدوم سیمهاست. سری 520-R اونی بود که دنبالش بودم. لعنتی سه تا سیم اولش روش یه texture خیلی ظریف داره که انگشتها رو نوازش میده و صداش عالیه.

چهارم به یه دوست سر زدم. قبل از اینکه وارد شم گفتم اون کیفیت رو حفظ میکنم ببینم نتیجه اش چی میشه. این دوستم یه فروشگاه و آموزشگاه موسیقی داره. دیدم متاسفانه داره businessش رو تعطیل میکنه. خیلی حیف شد. تو این مدت همین که میدونستم اونجاست احساس خوبی بود.
خیلی از چیزها رو حراج کرده بود و نصف فروشگاه هم خالی شده بود. کابل گیتار که به آمپلیفایر وصل میشه رو تو مهمونی کریسمس تو La Zuppa (رستوران دوست داشتنی ای که Carlos و Wickie اهل شیلی میگردوننش) جا گذاشته بودم. دوستم رفت و یکی از کابل های بلند که تو کلاس هاشون استفاده میکردن آورد و داد بهم. هر کاری هم کردم پول نگرفت.
اون کیفیت رو تا وسط هاش حفظ کردم و بعد یه جایی از دستش دادم. همین اتفاق موقع صبح موقع حرف زدن با Colleen هم افتاد. اتفاق! جالبه. خودم یه جا تکیه گاهم رو عوض کردم. این همون مدل دو امدادیه در ابعاد ریزش. احتمال زیاد ترس باعث میشه تکیه گاهم عوض شه. دفعه ی دیگه اینقدر میمونم تا ترس رو ببینم.

پنجم، این یکی کیف داشت ولی سورپریزی نبود. اینو برای خودم یادگاری مینویسم: ماجرای دراز کشیده کتاب خوندن تو Victoria Park و باقی ماجرا :)


شیشم، دیدم یه ایمیل دارم که تو یه قرعه کشی که روحمم ازش خبر نداشت برنده شدم و بلیط یه برنامه که برام جالبه رو بردم.

هفتم، ایمیلی که به شرکتی که Christopher DeCharms تاسیس کرده فرستاده بودم (و صداهه وقتی میخواستم ایمیل بزنم میگفت الان سرحال نیستی، وقت مناسبی نیست، بعدا" ایمیل بزن) جواب گرفته. هنوز بازش نکردم ببینم چیه.

راستی، وقتی تو پارک روی یه صندلی نشسته بودم، یه کلاغه از دور اومد و با فاصله ی خیلی کمی از پشت سرم و تو ارتفاع خیلی پایین، تقریبا هم ارتفاع سرم وقتی نشسته بودم، قار قار کنان رد شد، به طوری که بادش رو حس کردم، و رفت بالای درختی که کنار نیمکت بود نشست. مشغول خوندن بودم که دوباره، این بار از اونطرف و از بالای درخت شیرجه زد و باز مویی از پشت سرم رد شد. نمیدونم داستان چی بود. روی نیمکت غذایی یا چیزی نبود. حالتی داشت انگار که مثلا" بچه اش اونجا باشه و احساس خطر کرده باشه و بخواد منو از بچه اش دور کنه. مدتی گذشت و دوباره اومد، اینبار نوک بالش خورد به موهام. غریب بود. نمیدونم ماجراش چی بود. بلند شدم و رفتم یه طرف دیگه و تو آفتاب ولو شدم.

آخ، راستی، اونجا که دراز کشیده بودم یه مادر و دو تا بچه، یکی 4،3 ساله، یکی 5،4 ساله داشتن رد میشدن. بچه ها از مادرشون عقب تر بودن و تو راه دویدنشون به سمت جهتی که مادرشون داشت میرفت روی چمن ها کنار من دراز کشیدن و تو آفتاب شروع کردن به غلت زدن روی چمن ها. از ته دل شاد بودن و میخندیدن. خیلی قشنگ بودن. فسقلی کوچیکه عشق کرده بود. شیب چمن ها اون پایین کم بود و کافی نبود که بچرخوندش. خودش خودشو میچرخوند. نمیتونم قشنگیشو درست وصف کنم.



و همونجا دراز کشیده بودم که تلفنم زنگ زد. یکی از بهترین دوستام بودم. چند تا مشکل براش پیش اومده تازگی ها و ...



اینیکی هیچ خوب نبود. Diagnose شده به سرطان. عمل کرده یه بار، شیمی درمانی و دوباره الان عود کرده. ای بابا ...
میخوام خوبش کنم (صداهه هیچ از این جمله و نوشتنش خوشش نمیاد).

خوشبختانه دوستم آگاهه و میدونه که میشه با ذهنش روش اثر بذاره. با Reiki خوبش میکنیم. تلفن رو که قطع کردم تو این فکر بودم که شاید برای اینه که برگشتم ونکوور.

پانوشت: این نوشته دو تا نکته داره که موقعی که به publish کردنش فکر میکنم سیخونک میزنن؛ با این حال publishش میکنم، قربتا" الی الله.



احساس میکنم اینجا تغییرات خوبی خواهد کرد. روزهای خوبی در پیشه.



The gap between nothing and the mind. That is from where amazing things happen.







داشتم با یه نفر از موسسه ی کمک به کودکان سرطانی صحبت میکردم. آخرش گفت:

Watermelon tastes alot better when you are not in a hospital.



از اینکه کسی کامنت نذاشته ناراحت شد.



راه پر از چاله و چاه و تیغ و خاره.
انتخاب با خودمه که وایسم یا با حواس جمع برم.

ترجیح میدم چشمامو باز کنم و برم.



گفت تو آرش ا. (یکی از بهترین دوستهای دوره دبیرستان و دانشگاهم) رو میشناسی؟! گفتم آره تو اونو از کجا میشناسی؟! گفت من دختر خالشم!

دو ساله اومده ونکوور. دیدم چهره اش آشناست. سالها پیش خونه مادر و پدر آرش اینها دیده بودمش، شاید 12، 13 سال پیش.

آرش همین امروز داره پدر میشه.

دنیای کوچیکیه.

دلم میگیره. دوست داشتم منم ازدواج کرده بودم و بچه داشتم و پیش هم بودیم و میرفتیم و میومدیم و بچه هامون با هم بزرگ میشدن و دوست میشدن و من میشدم عموی بچه اون و اون میشد عموی بچه ی من و تو خونه های بزرگ و ییلاقی اونجا بچه هامون تو چمن ها و استخر بازی میکردن و م. و زن من نهار رو درست میکردن و شاید یکیمون وقتی برنج رو تازه دم کرده بودند شروع میکرد کباب ها رو رو منقل کباب کردن و ...

برای یه قسمتش بر پدرشون لعنت.

برای یه قسمت دیگه اش نمیدونم. خسته ام.

چی شد که همچین شد؟





Wednesday, May 28, 2008

و هزینه ای که بابت این attached بودن میدم اینه که الان که دوباره فرستادتش و میبینم اون طوری نیست که قبلا" بود و کیفیتش افت کرده افت میکنم و کمی کلافه میشم.





I was attached to H. having his resume ready for today's job fair. "it would be great (in the future) if it was the other version."





Tuesday, May 27, 2008



He sat there, still and calm, and listened to the passage of time. He could feel every second. He could hear the sound of blood touching the inner walls of his veins on its way to feeding the cells.

He was alive.





Arian and Chris De Burgh: The Words I Love You


بالاخره پروژشون رو به انجام رسوندن، دمشون گرم.







Monday, May 26, 2008

داشتم با چشمهای بسته از توی راهروی خونه میرفتم، وسط های راهرو داشتم با دستم دنبال کلید چراغ میگشتم. دنبال کلید چراغ میگشتم در حالیکه چشمهام بسته بود! چراغ میخواستم چکار؟! :) امان از دست این ذهن اتوماتیک شرطی شده ی جدا از واقعیت.





Sunday, May 25, 2008

خوشحالم از اینکه برگشتم. احساس میکنم مثل یه فنر کم کم دارم باز میشم.







Friday, May 23, 2008

23 می.
به قول اون برنامه ی رادیویی پنج سال پیش در چنین روزی وارد کانادا شدم. احساس بسیار خوبی داشتم. نه از اینکه اومدم خارج که ایران که بودم برعکس خیلی ها که هول خارج رفتن داشتن من چندان علاقه ای نداشتم و اومدن آ. برادم و تشویق های اون و رفتن خیلی از دوستام از ایران به فکرم انداخت. از چیز جدیدی که کشف کرده بودم مشعوف بودم. با ارزش ترین چیزی که تا حالا میشناسم.

امروز هم حس خوبی دارم. و امروز هم اومدم کانادا که بمونم. روز آخر تو Expedia خیلی خوب بود. دیدن اتفاقی س. وقتی از بالکن اومدم خیلی جالب بود. از اونهایی که به اتفاقی بودنشون شک میکنی. از اون خوبها بود. و جلسه ها با Ken و Jeri و Werner. و دادن گلدون به Manoj و لبخندی که به لبش نشست. و مانیتور دوم که Wen دوست داشتنی میخواستش و گرفتش. و تیربارونی که وقتی از اتاق Ken اومدم بیرون شدم! خیلی حال داد. همه بچه ها جمع شده بودن و بدون اینکه من بدونم و ناغافل با Nerf Gun هایی که Ken برای همه خریده بود حمله کردن بهم. بعدش جنگ خوبی راه افتاد.

جلسه ها با Ken و Jeri و Werner خیلی لذت بخش بودن.
و عکس های س. از جاهایی که رفته بود،
و ماجرای ساندویچه،
و پیدا کردن Quick Shuttle که معنی احترام و سرویس خوب رو بعد از اینهمه مدت مسافرت با Grey Hound US به آدم یادآوری میکرد.

و گرفتن exit 166،
و اینکه آخرین بار که از Expedia تاکسی میگرفتم Ashuk راننده دوست داشتنی هندی ای که با هم دوست شده بودیم بود،

و اینکه دم مرز چمدون سنگین و بار هامو برخلاف اینکه راننده های Grey Hound میگفتن باید ببری سمت آمریکا و برگردونی گذاشتم سمت کانادا و خودم سبک و راحت رفتم سمت آمریکا و کارها خیلی راحت انجام شد و سبک برگشتم.

و اینکه صبحش صبح سختی بود. خوشم میاد از اینکه سختیه اینطور پوزش میخوره.

و اینکه امروز در شرایطی اینطوری بود که در مورد ا. شرایط سختی ایجاد شده بود (در اثر اشتباه من) که بی سابقه بود.

و اینکه برخلاف لرزشی که چند وقت اخیر تو رابطه با Ken میدیدم جلسه بسیار قشنگ و نزدیک و دلچسب بود.

و دیدن اینکه یه راهی هست که گرفته، باید بیشتر کار کنم که بازش کنم. چنته لازم داره.

زندگی شگفت انگیزه.





دیروز اشتباه سختی کردم. گول خوردم. اثر بدی داشت. باید حواسم خیلی جمع باشه.





Thursday, May 22, 2008

سوفیا یه دختر 6،5 ساله ی دوست داشتنیه تو کلاس کاراته. خیلی خوردنیه. چند جلسه پیش دندونش لق بود و بالاخره افتاد. دیشب:

- Hey Sofia, this is going to be my last session. I'm going to miss you.
- Where are you going?
- I live in Vancouver, in Canada. I was here for work, now I am going back to Canada.
- OK.
- Take care of yourself.
- Thank you.

بعضی از ارتباط ها و مکالمه ها صاف میشینه رو قلب آدم. این از اونها بود که به دیروزم معنی داد.





باید بیشتر دقت کنم ببینم به کجا تکیه میکنم.



The good thing about making mistakes is you can correct them, and learn from them.



ترکیب مایونز با سس سویا روی سالاد خیلی خوشمزه میشه.





مدتی پیش دنبال یه فرهنگ فارسی به فارسی آنلاین بودم، چیزی مثل دهخدا.

دست مهسا درد نکنه که باعث شد خواننده های وبلاگش mibosearch.com رو معرفی کنن.

بچه که بودم یه بار آخرین جلد دهخدا رو بازکردم و آخرین صفحه اش رو نگاه کردم ببینم آخرین کلمه چیه. mibosearch اون کلمه رو هم تو دهخدا پیدا میکنه.



مدتی بود حسابی دور بودم. دیشب مدیتیشن خوبی کردم. امروز نزدیک ترم.



سایت روزنامه الخلیج که در امارات متحده چاپ میشه پریروز توسط یه hacker ایرانی hack شده:



متن اصلی خبر.





Wednesday, May 21, 2008

لعنتی، س. دختر دوست داشتنی افغانی الاصلی که ازش خوشم میاد و رفته بود دبی و افغانستان برگشته و استخدام تمام وقت شده، الان که قرارداد من داره تموم میشه و دارم بر میگردم.

دخک!

لهجه ی شیرینی داره.



هوای توی ساختمون Expedia نسبتا" سنگینه. الان که هوا بیرون بهاریه گاهی مثل الان میام اینجا روی یه بالکنی که کنار cafe هست میشینم. هوای تازه ی اینجا جیگر آدمو حال میاره.

روبرو - به سمت غرب که نگاه میکنی - تا فاصله ی زیادی درخت هست. درختهای جلویی شبیه نارون اند. جند تاشون مدلشون فرق میکنه و برگ هاشون کاملا" زرشکیه، رنگ لواشک. اون طرف خیابون یه سری گل کاشته شده. سرخابی، سفید، دوباره سرخابی قاطی با سفید، بعد بنفش، زرد پر رنگ خوشرنگ، دوباره بنفش، یه کوچولو زرد و دوباره بنفش.

فکر میکنم یه جا لابه لای درختهای پشت این گل ها یه برکه یا دریاچه باشه چون یکی دو بار که شب اینجا بودم از اونجا صدای قور قور یه عالمه قورباغه میاد.

یکی دو کیلومتری همش درخت و سرسبزه، بعدش Lake Washington ه که از اینجا دیده نمیشه. دور دست در فاصله ی 10و12 کیلومتری ساختمون های بلند downtown Seattle به وضوح معلومن. و کمی شمال تر Space Needle که یه برج بلند و مرکز توریستیه.

صدای پرنده ها میاد و صدای اتوبان I-90 که در فاصله ی کمی جنوب اینجاست. خونه ی من - یعنی جایی که اجاره کردم - جنوب I-90ه.

سرتو که برمیگردونی سمت شمال ساختمون های دیگه ی Expedia هستند و پارکینگ اون پایین (اینجا طبقه ی پنجمه). پشت ساختمون ها باز هم درخت هست. در فاصله ی چند کیلومتری پیش ساختون ها یه تپه ی سبز هست پوشیده از درخت های همیشه سبز.

از اینجا که نگاه میکنی سه تا ساختمون Expedia انگار وسط یه فضای خیلی بزرگ و گسترده ی سبزه.

بوی بهار و تازگی درخت ها تو هوا هست و شش های آدمو نوازش میده.

پشتم تو اتاق کنفرانس Hungry Traveller Anex دارن اتاق رو آماده میکنن برای SOA Fair که بیست دقیقه دیگه شروع میشه.

یه کنجشک خیکی اومده لبه بالکنی نشسته و داره جیک جیک میکنه. خیلی خپله! شیکمش تقریبا" میسابه به زمین الان که نشسته. زنگ های قشنگی و متفاوتی داره. رنگ غالبش خاکستریه و رگه های قهوه ای وئ کرم و مشکی داره. پس کله اش قهوه ایه، رنگ پودر شکلات. طاق سرش خاکتریه. جلوی چشماش سیاهه، سرمه کشیده انگار، زیر گلوش هم سیاهه. چه جالب، یه خط سفید ِ سفید مثل یه گردن بند زیر قسمت جلویی گردنش هست. دیوانه با پاش لپش رو میخارونه. پشتش، پایین گردنش، پرهای کرم و مشکی داره. زیر شکمش خاکستری روشنه. پشتش پایین تر از پر های قهوه ایش دوباره خاکستری میشه و بعد پرهای دمش باز کرم و مشکی.

داره برای خودش آواز میخونه و نوکشو پاک میکنه و پایین رو تماشا میکنه. خیلی تپلیه، آدم دوست داره فشارش بده.





دیروز با یکی از دوستهای خوبم تلفنی حرف میزدم. درباره ی موضوعی ازش ناراحتم. کاری کردم که بر اساس چیزی که دوست دارم نبود. احساس خوبی ندارم دربارش. بهتر بود حضور بهتری داشتم و بر اساس چیزی که میخواهم پیش میرفتم نه با عکس العمل نسبت به احساسم در باره ی چیزی که ازش ناراحتم.



هوای خوبیه. ابریه و کمی بارون اومده و هوا خنک و مرطوبه. شش های آدم رو صفا میده.
از اتوبوس که پیاده شدم .Ar رو دیدم. تو راه گپی زدیم.





Tuesday, May 20, 2008

این Mission Statement سازمان گمرک و محافظت از مرز آمریکا است (CBP). لحنش قابل توجهه:



U.S. Customs and Border Protection Mission Statement



CBP Core Values
Vigilance is how we ensure the safety of all Americans. We are continuously watchful and alert to deter, detect and prevent threats to our Nation. We demonstrate courage and valor in the protection of our Nation.

Service to Country is embodied in the work we do. We are dedicated to defending and upholding the Constitution of the United States. The American people have entrusted us to protect the homeland and defend liberty.

Integrity is our cornerstone. We are guided by the highest ethical and moral principles. Our actions bring honor to ourselves and our agency.



این تست جالبیه برای اندازه گرفتن زمان واکنش و میزان هشیاری که تو رانندگی اهمیت زیادی داره.

به قول ف. اعتیاد آوره. رکورد من 0.17 ثانیه شد.





Monday, May 19, 2008



قرار داد من با E.S. که یکی از شرکت های میانیه تا May 23 هست. امروز K. مدیر development اینجا که داشت پیگیری تمدید احتمالی قرار داد رو میکرد صدام کرد و گفت که سیستم اینها روز آخر قرار داد رو 19هم نشون میده، یعنی امروز!

زنگ زدم به M. شرکت میانی اول، A. که تا حالا خیلی گرم بود برخورداش با سردی میگه من امروز کار نمیکنم و قرار داد ما با E.S. اینطوریه که هر وقت Expedia بگه امروز آخر قرارداده قرار داد ما با E.S. هم تموم میشه. از اون طرف قراردادی که من و E.S. امضا کردیم تا May 23rdه.

خوشبختانه با چندین تلفن دیگه و پیگیری الان .K گفت قضیه درست شد.

اینکه اینجا همه چیز منظم و مرتبه فرض درستی نیست.





Sunday, May 18, 2008

Google baraye service e Image searchesh ye feature e jadid ezafe karde: vaghti too search result e images.google.com vaghti pointer e mouse mire rooye yeki az aksa ye alamat e 'play' goosheye paeen-chap e aks zaher mishe. Age roosh click konin ye view e jadid va didani az seach result ha neshoon dade mishe. too in safheye jadid roo ye ye jaye khali (va siah) e safhe click va drag konin bebinin chi mishe.







Friday, May 16, 2008

It went very well! None of the stuff that 'it' was saying were true, as always.



دارم میرم با K. صحبت کنم. It is a challenging one.







Wednesday, May 14, 2008



آی فلانی که یه بار نوشته بودی:

"هر وقت كه حوصله هيچ كس رو ندارم، دلم مي خواد يه نفر پيشم بود كه باهم حوصله هيچ كس رو نداشتيم"

دلم برات و برای ا. تنگ شده، گرچه خارجی شدی و زیاد تحویل نمیگیری "الاخ"!

خوش بگذره بهتون.

توضیح: این نوشته ات حال الانم نیست، دنبال چیزی تو آرشیو وبلاگ بودم که دیدم خبطی کرده بودم و اینو تو یه پست ازت نقل قول کرده بودم.





میخوام قرار داد جدید رو برای یه ماه دیگه هم تمدید کنم، ولی برگردم ونکوور و همش از خونه کار کنم. نمیخوام بیشتر از یک ماه تمدید کنم. برنامه های دیگه ای برای بعدش دارم.

بعد از بالا بردن نرخ از رفتار .K (مدیر development) به نظر نمیاد زمینه برای این کار مناسب باشه. امروز صبح .M (مدیر کل این زیرمجموعه و کسی که K. بهش گزارش میده) میپرسید برنامه ات برای بعد از این قرار داد چیه؟ معلوم بود قرار داد رو تموم شده میبینه که بهش گفتم از دید من اینطور نیست.

از طرفی کارهای development پروژه هم تقریبا" تموم شده و الان کارها سبکه و کار زیادی برای تیم development نیست و با اضافه شدن .F به تیم به نظر نمیاد مقدار کار development بیشتر از ظرفیتشون باشه و به نیروی دیگه ای احتیاج داشته باشن.

با همه ی اینها دوست دارم برگردم ونکوور و همینطور که آماده میشم برای تابستون یه ماه دیگه هم کار کنم.

جمعه K. رو برای یه جلسه دعوت میکنم و باهاش حرف میزنم.
ببینم چی میشه.

ببینم چی میشه نه، میخوام این نتیجه رو جذب کنم.
تو جلسه باهاش از اینجا حرف خواهم زد.



This is amazing, it is hard to describe it, I hope I'll get better at it.
I had the best experience at the border, then with the bus driver, oh and before that at the Greyhound office in Vancouver, THE TAXI DISPATHER, The taxi driver, and now in the office, with M., D., S., F., and M.

This is what it is about. This is what I am up to.

Hey, and when I was talking with M. and F. about M.'s new baby, 'it' showed up wanting to stop me from being here. I let it be, and a few minutes later I realized I had forgotten that it even showed up!

I enjoyed this morning of my life to the fullest. There is nothing more I wanted that wasn't there.

It takes practice and WORK to keep it alive and keep it longer. It is not a one time achievement. مدل دو امدادی کار نمیکنه.





Tuesday, May 13, 2008

این یه پست قدیمیه که الان تو draft ها دیدمش:

دیروز فیلم The Number 23 رو دیدم. فیلم جدید Jim Carreyه. به خوبی بقیه کاراش نبود.


"There's no such thing as destiny. There are only different choices. Some choices are easy, some aren't. Those are the really important ones, the ones that define us as people."


Suicide Blonde: ...I'm a bad person. I don't wanna make you bad.
Fingerling: You don't have that power.



و این هزینه ایه که بابت زدن کنار و "استراحت کردن" میدم.



قضیه اینه که میرم به طرف چیزی که میخوام یا میرم به طرف چیزی که نمیخواهم تا رفعش کنم. این مدت اخیر حالت دوم بود که خوب کار نمیکنه.



یادداشت برای خودم

مدتیه جای درستی رو نگاه نمیکردم. آثارشو میدیدم و هنوزم دارم میبینم. یه هفته ی گذشته کمی به خودم رسیدم و نزدیک تر شدم. یکشنبه چند تا چشمک کوتاه زد. باید بیشتر حواسم باشه و طولانی ترشون کنم. تکیه گاه قلابیه راحته ولی جای موندن نیست. تازه راحتیش هم موقته و خیلی سریع تبدیل میشه به شرایط نه چندان مطلوب. نمونه اش: برخوردم با Am. ، حاصل جریان اون شب روی آب، و مکالمه ام با J. و K. که اون موقع نوعی relief به همراه داشت ولی بعدش اثر مثبتی نداشت.

الان گاهی تو مرحله ی 3 ام، گاهی مرحله ی 2. قبلا" مرحله چهار رو هم دیدم. شیرین بود. دلم میخواد برگردم اونجا. برای اینکه اونوری برم باید اون لذت staticه رو رها کنم.





Monday, May 12, 2008





Sunday, May 11, 2008

دو نفر دیگه هم از ایران رفتن - یا اومدن - کانادا.
امیدوارم براشون تجربه مثبتی باشه. حیف که رفتن تورونتو الاغها.



خدایا،
کمکم کن جای اشتباه پارک نکنم.





Saturday, May 10, 2008

برنامه ی زنده ای که الان داره تو وبسایت pangeaday.org پخش میشه خیلی قشنگه. اگه این نوشته رو به موقع دیدن اگه دوست داشتین یه سری بهش بزنین. امیدوارم بعد از برنامه ی زنده شون بصورت offline هم بشه دیدش.





Thursday, May 08, 2008

سرهنگه داشته امتحان رانندگي مي‌گرفته، از يارو مي‌پرسه: اگه يه نفر وسط خيابون بود، بوق ميزني يا چراغ؟ طرف ميگه: برف پاك كن جناب سرهنگ! سرهنگه كف مي‌كنه مي‌پرسه: يعني چي؟ يارو ميگه: يعني يا برو اين طرف يا برو اون طرف!

یه نفر ميره جوراب فروشي ميگه آقا جوراب ميخوام فروشنده میپرسه: "مردونه؟" يارو دست ميده ميگه: "مردونه!"

يارو لنگ بوده با کشتي ميره سفر. وقتي برميگرده رفيقش ميگه خب سفر خوش گذشت؟ ميگه نه بابا همش استرس داشتم، هی می گفتن "لنگرو بندازين تو آب!"

دو تا اصفهانی با هم همسایه بودن، هر سی ثانیه برق یکیشون می رفت. تحقیق می کنن می بینن از چراغ راهنمایی برق ميدزدیدن!

شيرفرهاد ميره تو صف نونوايي، شاطر نونوائی ميگه: نون تا اينجا بيشتر نمي‌رسه، بقيه برن. ترکه ميگه: ببخشيد اگه ميشه جمع‌تر وايسين نون به ما هم برسه!

از غضنفر ميپرسن اولين کسی که رفت مکه حاجی شد کی بود؟ ميگه "حاج زنبور عسل!"





Tuesday, May 06, 2008

تبریز در دفاع از خلیج همیشه فارس به پا خاست

"ده ها هزار تبریزی در پاسداشت روز ملی خلیج فارس و در دفاع از منافع ملی ایران در پیاده روی با شکوه و بی نظیر ده ها هزار نفری شرکت کردند."

عکسها: سری اول، سری دوم، سری سوم، و سری آخر.


به نقل از تبریز-نیوز.



مقایسه قیمت نفت با قیمت چند محصول دیگه، از جمله آب تصفیه شده، کوکاکولا، شیر و قهوه:

ProductPrice (USD/Barrel)
Crude Oil (Brent)$117.5
Coca Cola$126.46
Milk$163.38
Perrier Natural Mineral Water$307.44
Budweiser Beer$447.25
Scope Mouthwash$682.34
Starbucks Venti Latte$954.24


از بین اینها قیمت آب و کوکاکولا نسبت به قیمت نفت جای تامل داره.



فیلمی درباره زندگی شاملو از دید همسرش آیدا.

یه جا همسرش میگه که خوبه یه موزه درست بشه برای کسایی که علاقمندن زندگیشو ببینن. خوب بود قبل از مردن آدمهایی که تو دنیا تاثیر قابل توجهی گذاشتن اطرافیانشون فرصتی برای دیگران ایجاد میکردن که با زندگی شخصیشون آشنا شن.





Monday, May 05, 2008

خوب، حالا باید از شر popup advertisement های مزاحم خلاص شده باشیم. به نظر میاد load شدن صفحه هم سریع تر شده. لطفا" اگه popup ad دیدن بهم خبر بدین.

مرسی.



Can I cause what I love to see around me and suffer from not seeing it? I have done it before, the answer is yes.

The actual question is do I do it?
And when my answer is 'no', the trap is 'why'? That is such a pitfall for me.
Nike has the answer: Just do it!

Now that was about me, how are you doing? Do you look at how you are living your days? We are all living in patterns. Believe me, it is undescribable when one steps out of them, even a small step causes amazing results, not to mention the joy and the feeling of aliveness that comes with it.

If you ask me, do whatever you can to learn about it and play with it. You'll be amazed.


شب به خیر.





بذر تو یه صداست لا به لای صداها. اون روز بهت گوش کردم و امشب رفتم. نتیجه اش؟ با آدمهای قشنگ بودم. آدمهایی که دفعه ی اوله میبینیشون ولی انگار سالهاست میشناسیشون و دوست داری بغلشون کنی و میکنی.

سرشار شدم، زنده شدم. قشنگ شدم. همچنین فرصتی پیش اومد (پیشش آوردم) که چیزی به Adrian اضافه کنم. تشکّری که کرد صاف نشست رو قلبم. لعنتی سخته توصیفش. عمیقا" رضایت بخش بود.

کار من دیدن و ماهیگیریه وسط صداها که صدای تو رو بشنوم و اطاعت کنم. کجا میرم؟ هر جا که تو منو ببری. نمیدونم کجا خواهم رفت ولی وقتی تو راه درستم میدونم.



وقتی سراپا فرام میگیری مثل طناب پیچ خورده ای که دو طرفش رو از بالا و پایین بکشی صاف میشم و تمیز. انگار بذرت توم سبز میشه. زیبایی و لذتش وصف ناپذیره.



تخم جن فسقلی تو لباس کاراته خیلی خوردنی بود. اسمش Alex بود. 5 سالش بود و اهل روسیه. آخر خوردنی بود. چون سابقه اش از من بیشتر بود بعضی وقتا به من میگفت چکار کنم. خیلی دوست داشتنی بود.

بچه دار که بشم فکر نکنم رو زمین بند بشم. باید مثل بادکنک فروش های قدیم به پام آجر ببندم.



احساسم نسبت به سیاتل داره عوض میشه. به قول اینجایی ها I have mixed feelings. تغییر خوشایندیه.





Friday, May 02, 2008

دم در ورودی Pacific Place که یه مرکز خرید قشنگ تو downtown Seattleه یه گل فروشی باز شده. فروشگاه نیست، صاحبش Kris (یه مرد حدود 45 ساله لهستانی) وسط ورودی روی یه سری سکو گل ها رو چیده بود. رنگ و وارنگ بودن. یاد گل فروشی های تهران افتادم. چقدر جاشون تو شهرهای اینجا خالیه. یا بچه هایی که دم عید سر چهارراه میرداماد و ولی عصر نرگس شیراز میفروختن.

بر پدرشون لعنت.

گل ها سرزنده و شاداب بودن و عطرشون فضا رو پر کرده بود. Kris حسابدار بوده قبلا" ولی اونکار رو ول کرده و از سال 1990 تو کار گله. میگفت حسابداری اصلا" کار من نبود. میگفت برای اینکه کار کنم مشروب میخوردم، بعد دیدم اینطوری نمیشه، دارم الکلی میشم! اتفاقا" ونکوور زندگی میکرد و میگفت هفته ای دوبار میره Burnaby و از اونجا گل ها رو میخره میاره اینجا.

گل فروشی کار خوبیه. هم طرف با گل سر و کار داره، هم با آدمهایی که گل دوست دارن و تو لحظات ارتباط گل فروش باهاشون دوست داشتن ِگل و شاید کسی که دارن براش گل رو میخرن قشنگشون کرده و اشتیاق و زندگی توشون هست.

یه سری گل Gervera ی نارنجی داشت که طراوت و شادابی ازشون میبارید. آدم از تماشاشون سیر نمیشد. یه سری رز کوچیک صورتی چرک هم داشت که با اینکه زیاد اهل رز نیستم ولی بوشون معرکه بود. یاد گل های حیاطمون به خیر. ای بر جد و آبادشون لعنت. چمن های حیاط و شستن چمن ها با آب شیلنگ و خنکی شب های تابستون و درخت های گوجه سبز و آلبالو و گیلاس و زردآلو و ... و استخر، و اون پنجره ی خونه روبرویی که شب ها از توی تختخوابم نور زرد رنگشو که از پشت درخت گیلاس معلوم بود تماشا میکردم.

بر پدرشون لعنت.
پر جد و آبادشون لعنت.



یکشنبه شب یه جا برای کاری دعوت شدم. مطمئن نبودم برم یا نه. تصمیم گرفتم برم. ببینم نتیجه اش چی میشه.





Thursday, May 01, 2008

هفته ی پیش که از ونکوور میرفتم سیاتل چون قراردادم رو تمدید کرده بودم میبایست TN Statusم (اجازه کار برای کانادایی ها در آمریکا) رو هم تمدید کنم. دم مرز همون افسری بود که اوندفعه هم کارها رو کرده بود و کلی ماجرا داشتیم. موجود جالبیه. اینبار که مدارک رو بهش دادم گفت مدارک دانشگاهی تو باید یه موسسه تو کانادا یا آمریکا تایید کنه. در کمال وقاحت و به دروغ گفت دفعه ی پیش که اومدی یه هفته بهت وقت اضافه دادم که بری مدارکت رو تایید کنی ولی نکردی. کاملا" یادمه اون موقعی رو که دفعه ی پیش وقتی میخواست تاریخ اعتبار رو بزنه گفت قراردادت 21 آوریل تموم میشه ولی من بهت تا آخر آوریل میدم. همین. به عنوان یه bonus زمانش رو بیشتر کرد نه چیز دیگه.

با supervisorش صحبت کردم. آدم خوبی بود. جالبه انرژی آدمها چقدر با هم فرق میکنه. با اینکه صورتش جدی و اخمو بود ولی روحش گرم بود. گفت نمیشه و باید تایید مدارکتو بگیری و بیاری. از همه بیشتر از این حرص خوردم که این کار رو فقط توی مرز میکنن، و این به این معنی بود که میبایست قبل از آخر آوریل (یعنی 5 روز بعد از اون روز) دوباره از سیاتل تا مرز رانندگی میکردم و اینکار رو میکردم و برمیگشتم.

اول هفته مدارک رو بردم تایید کردم و 170$ ریختم تو حلق شرکته برای یه برگه خشک و خالی.

دیروز یه ماشین گرفتم و رفتم تا مرز که TN رو تمدید کنم. یه Toyota RAV4 گرفتم. خیل حال داد. ماشینهای خوبی اند. تو راه خوب حضورمو ساختم. احساس خوبی داشتم از این بابت.

وقتی رسیدم به مرز تو ساختمون سمت آمریکا مراجعه کننده ای اونجا نبود. رفتم سر صف (جایی که وقتی مردم منتظرن نفر اول صف قرار میگیره و منتظر میشه تا یکی از افسر ها کارش تموم شه و صداش کنه) وایستادم و داشتم از تو کوله پشتی مدارک رو درمیاوردم که یکی از 6و7 تا افسری که اون پشت داشتن با هم حرف میزدن گفت:


- What are you here for?
- I would like to renew my TN Status
- There is no renewal, you should apply for a new one
- OK then, I want to apply for a new TN.
- Where are you going?
- I haven't decided, I may go home to Vancouver or go back to Bellevue where I work.
- You can't go it while exiting, you have to be coming in
- OK, let me think if I want to Vancouver or go back to Bellevue, do you mind if I sit here (یه نیمکت اونجا هست) and think about my plans?
- [بعد از کمی مکث] Go ahead.


نشستم و داشتم فکر میکردم که کدوم راحت تره، برم ونکوور و فردا صبح یا شب برگردم، یا برگردم سمت سیاتل. به هر حال با این پروسس عقل کلی شون باید از مرز آمریکا خارج میشدم و این به این معنیه که (چون متولد ایرانم و ایران یکی از کشور هاییه که آمریکا باهاشون مسئله داره) باید پروسه ای انجام میشد به اسم Exit Registration. تصمیم گرفتم برگردم سمت سیاتل. هنوز روی نمیکت نشسته بودم که یکی از افسر ها داشت از روبروم رد میشد گفت "Have you decided yet? گفتم آره برمیگردم سمت سیاتل و رفتم دوباره اونجایی که نفر اول وایمیسته (!) وایسادم:
- I want to do exit registration
- [طرف با تعجب] But you said you want to go back to Seattle?!
- Yes, but your colleage says the process is such that I have to exit the states and come back to do my TN.

اینو که گفتم اونی که اول این حرف رو زده بود یه دفعه براق شد و سرشو برگردوند :)
خلاصه طرف گیج شده بود از قانون مسخره ی خودشون و بعد از چند دقیقه ادامه صحبت خودشون داشتن سرشونو تکون میدادن و میگفتن که احمقانه است.

کسی که شروع کرد کارهای exit registration رو کردن پرسید کجا میری؟ گفتم میخوام برم سیاتل ولی ... (بازم داستان رو تعریف کردم). گفتم میرم بیرون و سر و ته میکنم و برمیگردم. حساس شد که حتما باید از مرز خارج شی و دوباره بیای تو. خیالشو راحت کردم که آره بابا جون میرم از مرز کانادا تو و برمیگردم.

نیم ساعت چهل دقیقه ای طول کشید تا کارهای Exit Registration تموم شه.

تو راه مرز تو Lynnwood که یکی از شهر های سر راه بود وایساده بودم و کمی خرید کرده بودم: نون whole wheat و پرتغال و گوشت بولمون و ham و آوکادو و ... . آمریکا درمورد آوردن میوه به داخل آمریکا در مورد بعضی از میوه ها که ممکنه جک و جونور داشته باشن حساسه و نمیذارن با خودت اون چیزها رو ببری تو. جمعه پیش که میومدم تو نفله ها پرتغال ها و آوکادوی عزیزمو گرفتن!

حالا اینبار همینطور که میرفتم به سمت مرز کانادا تو این فکر بودم که اگه این بلاهت هان که حالیشون نمیشه اینها رو از تو آمریکا خریدم و ازم میگیرن. از اون گذشته حالا سمت کانادا هم ممکنه به اینا گیر بدن، نمیدونم کانادا در مورد میوه ها چه محدودیت هایی داره.

رفتم دم مرز کانادا. طرف گفت خونت کجاست؟ گفتم تو باغچه :) نه شوخی میکنم. گفتم North Van. گفت چی باخودت داری. گفتم جریان اینه که دارم برمیگردم آمریکا برای تمدید TN. گفت برو. رفتم و 4،5 متر جلو تر یه بریدگی بود دور زدم و برگشتم تو صف درازی که برای ورود به آمریکا بود. بیست دقیقه ای تو صف بودم و دم کیوسکه طرف شناختم، گفت برو تو پاسپورتتو الان میارم.

پسری که تو ساختمون کارهای TN رو کرد پسر خوبی بود. معلوم بود خیلی خسته است. ساعت 3 صبح از خواب بلند شده بودو تا اون موقع (حدود 11:30 شب) داشت کار میکرد. وقتی بعد از نیم ساعتی کارش داشت تموم میشد و داشت برگه TN رو پر میکرد دیدم تاریخ رو نوشت Apr 29. درحالیکه دیروز Apr 30 بود. فکر کردم اشتباه کرده ولی وقتی بهش گفتم گفت این تاریخ انقضاشه و معمولا TN ها برای یک سال هستن، دیدم آره سالش 2009ه. اشتباه دیگه ای کرده بود که داشت کم کم متوجهش میشد: قرار داد من تا Juneه و TN قانونا میبایست برای یک ماه و خورده ای باشه ولی تاریخی که تو نامه ی من بود رو ندیده بود و یکساله ثبتش کرده بود! اینهمه قضیه security رو جدی میگیرن و اینطوری اونوقت سوتی میدن و به جای یه ماه به یکی اجازه یکساله میدن! گفت حالا که ثبتش کردم دیگه برش نمیگردونم. اگه احیانا" دوباره قرارداد رو تمدید کنم - که چندان علاقه ای ندارم - کارم راحت خواهد بود.

کارها که تموم شد دیدم خوشبختانه یه چیز دیگه رو هم فراموش کرد! ماشینو نگشت و پرتقال ها به سلامت رفتن کانادا و برگشتن آمریکا (آوکادو هه رو تو صف ورود به آمریکا دخلشو آورده بودم).

نکته از همه جالب تر میدونین چیه؟

اگه همه این ماجرای من یه برنامه بود و اونور مرز کانادا یه نفر با یه چمدون پر مواد مخدر و اسحله منتظر من بود و اونور مرز چمدون رو میانداختیم تو صندوق عقب ماشین خیلی راحت اونها رو وارد آمریکا کرده بودیم! یه مدل دیگه ی این سوتیشون هم یکی دوبار دیگه قبلا" اتفاق افتاده بود: وقتی با اتوبوس میرفتم آمریکا وقتی میگفتم من باید registration انجام بدم و پروسه ام از بقیه جدا میشد بعد از اینکه کارهای registration تموم شد یادشون رفت چمدون یا کوله پشتیمو از تو دستگاه XRay رد کنن و توش هر چی داشتم خیلی راحت میتونستم وارد کنم.

این رومی ها دیوانه اند.







We are all puppets.
Who/What is the puppeteer?
Can we reach out to the string tips?
Do we reach out?