Tuesday, January 29, 2008

دیروز صبح که از خواب بیدار شدم از پنجره آشپزخونه دیدم بیرون سفیده از برف! وقتی صبحونه خوردم و رفتم بیرون هوا عالی بود. برف خیابون های سرسبز رو قشنگ و ساکت کرده بود. William گفت احتمالا اتوبوس امروز دیر میاد.

20 دقیقه ای بعد از وقتی که قرار بود اتوبوس بیاد منتظر مونده بودم که یه وانت (اینجا به این تیپ ماشین ها میگن truck) بزرگ و بلند مشکی از سر خیابون پیچید تو خیابون و روبروی ایستگاه اتوبوس وایستاد و راننده اش پرسید کجا میرم. بعد از اینکه گفتم کدوم ایستگاه میخوام برم گفت این مسیر مسیر برفیه و اتوبوس امروز از اینجا رد نمیشه. عضو شرکت حمل و نقل بود. قرار شد بره با راننده اتوبوس صحبت کنه ببینه میاد از این مسیر یا نه. بعد از شیش هفت دقیقه ای برگشت و گفت اتوبوس یه ساعت دیگه میرسه اینجا. بیا من میرسونمت! کسی که کنارش نشسته بود رفت چسبید به راننده و من نشستم کنارشون. با اون ماشین غول بیابونی و برفی که تو خیابون های فرعی 3cm نشسته بود و تو خیابون های اصلی بیشترش آب شده بود با سرعت خیلی خیلی کمی حرکت میکرد که برای من عجیب و کمی خنده دار بود. میخواستم بهش بگم این جاده جون میده برای اینکه تو خیابون های خلوت با ترمز دستی دور درجا بزنی و با ماشین برقصی. اینور دنیا ... مثقال برف که میاد زندگیشون کن فیکون میشه و شهر میره تو حالت نیمه اضطراری. منو رسوندن دم شرکت و رفتن. دستشون درد نکنه.

عصر، بعد از شرکت یه قرار Chiropractor داشتم. یه کوپن داشتم که با اون دکتر یه assessment مجانی از وضعت میکرد. در مورد Chiropractice شنیده بودم و دوست داشتم بیشتر در موردش بدونم. خلاصه، اتوبوس ساعت 5:29 از ایستگاه دم شرکت حرکت میکرد. تو شرکت کمی کارهای ریز رو عقب انداخته بودم و باعث شد 5:30 برسم به ایستگاه. نمیدونستم که اتوبوس رفته یا نه (اینجا اتوبوس ها زیاد قابل اطمینان نیستند. پریروز یکی میگفت اتوبوس ممکنه 10 دقیقه "زود" بیاد! که این میتونه باعث شه آدم خیلی راحت اتوبوس رو از دست بده). بعد از 10 دقیقه ای که تو ایستگاه منتظر بودم اتوبوس یه خط دیگه اومد. ازش پرسیدم تو تقاطع Main و 148th ave نمیری احتمالا"؟ گفت نه 222 میره (همونی که منتظرش بودم). گفتم ندیدمش هنوز، ممکنه دیر کرده باشه؟ گفت آره به خاطر هوا برنامه اتوبوس ها امروز قاطی پاتیه. به این ترتیب به قرار ساعت 6 دکتر دیر میرسیدم. بعد از گپ کوتاهی گفت من دارم میرم ایستگاه آخر خطم و بعد برمیگردم به مرکز اتوبوس رانی. میتونم تو اون مسیر تو رو اونجا پیاده کنم، بیا بالا. سوار شدم. رفت ایستگاه آخرش و زمان ممانشو زد تو سیستمشون و راه افتادیم. ساعت 8 دقیقه به 6 رسیدم به اون تقاطع و با چند دقیقه تاخیر دکتره رو پیدا کردم و رسیدم اونجا.

دست شرکت transit سیاتل درد نکنه.





Saturday, January 26, 2008

Ye ma'zerat khahi be khanande haye inja bedehkaram baraye shomareye 6 e in post.

Vaghti oono mineveshtam az ye chizi narahat boodam ke oontouri khodesho neshoon dad. Baziatoono midoonam ke inja ro mikhoonin, va az in babat azatoon mamnoonam, az jomle R., Sh., A., A., E., R. (ghablan sar o kallash peida mishod, alan ro nemidoonam), M., B., S., P., S., A., S., Sh., N., Kh., T., M., M., H., A., A., N., S., M., M., M., R., S., S., N., M., K., Y., Sh., B., N., A., va Y.

Az babate oon post mano bebakhshin, va merci ke be inja sar mizanin.



اتاقم تو شرکت با اتاق یه دختر هندی مشترکه. دختره تازه از مسافرت برگشته. هند بوده. کامبیوترم (این کیبورد نمیدونم ب یه 3 نقطه اش کجاست) دیروز رسید و laptopی که موقتا" دستم بود رو برگردوندم. این یکی دو روزه به آشنایی با بروژه و تیم و setup کامبیوتر و اکانت و اینجور چیزها گذشت.

ساختمون Expedia توش با سلیقه درست شده. توی آسانسور ها قشنگه. دیوار های هر قسمت یه رنگه مثلآ سبز یا زرد بررنگ. خیلی از چوب استفاده شده که قشنگ و گرمش کرده.

بروژه مراحل اولیه اش رو میگذرونه و باید دقیق تر تعریف بشه. نداشتتن تلفن دم دستم کلافه ام کرده بود امروز. سیستم اتوبوس اینجا برای رفت و آمد از اینجا که خونه گرفتم (Bellevue) به Downtown Seattle نسبت به ونکوور به نظرم محدود تر میاد. سیستم trip planning اینترنتی یا تلفنی گاهی مسیرهایی میده که بین دو تا اتوبوس تا 50 دقیقه فاصله هست.

این خونه هه سرررررده! هزینه برق اینجا ظاهرا" خیلی زیاده (Sabrina میگه ماهی 200$ بول برق میدن!) به همین دلیل تو گرم کردن خونه صرفه جویی میکنن. خودش شبا با یه بتو که دور خودش بیچیده اینور و انور میره. اتاق من کنار خونه است و از همه جای خونه سرد تره. یه اتاق دیگه هم هست که وسط خونه است و گرم تره. اتاقی که الان اتاق منه بزرگتره و نور بیشتری میگیره. برای همین با توجه به اینکه یه بخاری برقی توش گذاشته بودن اونو انتخاب کردم ولی الان میبینم بخاری برقیه شب تا صبح روشنه و اتاق تازه معمولی میشه. شبها که میام بخاریه خاموشه و اتاق یخچال. از فردا میرم تو اون یکی اتاق.

تو یکی دو روز آینده میگردم اگه جای بهتری بیدا کردم جابجا میشم.



امشب رفتم یه برنامه Improv. یه برنامه بود به اسم Thaila که هر چهارتا بازیگراش دختر بودند. Thaila اینطور که فهمیدم تو اساطیر یونانی اسم الهه کمدیه. برنامهشون خیلی خوب بود. چند تا از بازیهاشون رو تاحالا ندیده بودم.





Friday, January 25, 2008





Wednesday, January 23, 2008

Pain is created by an illusion. As long as we are not aware of the illusion, what we experience is pain. The moment it is realized that it is of the same nature of the illusions that have been proven to be little harmless monsters, the whole thing loosens and falls apart. Like an ice cube when the ice container is held under warm water and the walls of the container cell get warm and let go of the ice cube. The ice cube simply falls away, all at once. It is a joyful experience.



1 - TN ro gereftam :) majarasho badan minevisam.
2 - Az oon roozaye debsh bood emrooz.
3 - inja ke khoone gereftam in towr ke benazar miad az oon jahaye hessabi sakete ke doost daram :)
4 - bordam dare ziad mishe engar :) indafe az taghriban 15 metri hess kardam taraf moosighi kar mikone. too otobus azash porsidam. khanande bood o dasht ba laptopesh be yeki az recordingash goosh midad.
5 - William o madaresh Sabrina doost dashtanian. William zaheran asheghe tank e. dour o bare inja pre mocket haye tank e. background e computeresh ham ye tank e.
6 - nemidoonam ina ro baraye ki daram minevisam.





Monday, January 21, 2008

1 - صبح بالاخره باهاش صحبت کردم و مشکلاتی که تو کار باهاش داشتم رو بهش گفتم. اون هم قضایا رو از دید خودش گفت. این وسط یه کم مشکل ارتباطی بود وگرنه کارها درست بود و هست.

2 - امروز حسابای tax شرکتو بالاخره نهایی کردیم و چکشو برای CRA گرامی (Canada Revenue Agency) پست کردم. وقتی آدم خودش دستی دستی و یه جا پول مالیاتو مستقیم میده به دولت ملموس تره که چه پولی داره از جیبش میره به جیب دولت.

3 - امروز روز قشنگی بود. هوا آفتابی بود. از پست که برمیگشتم تو محوطه سبز جلوی یه مجموعه مسکونی روی یه نمیکت زیر آفتاب نشستم و مدیتیشن خوبی کردم. چسبید.

4 - منتظر Employment Letterم که برسه. پنجشنبه شب از کالیفورنیا با FedEx فرستاده بودنش که جمعه به دستم برسه. میخواستم یکشنبه برم. تا شنبه خبری نشد. با سه تا از مدیرای FedEx تلفنی حرف زدم. بعد از تحویل گرفته شدنش توسط FedEx که تو سیستمشون بود اثری از بسته نبود. دو تا از مدیرا تلفنی از دفتر San Jose خواسته بودن که تمام دفتر رو میز به میز بگردن، شاید روی یه میز مونده باشه، اثری نبود. امروز صبح یکیشون زنگ زد که ما همه جا رو گشتیم و نبوده. معذرت خواست و گفت اگه میتونین بگین دوباره بفرستن، پولتون رو هم پس میدیدم. امروز دوباره فرستادن، فردا باید برسه.

5 - وقتی به عنوان یه شهروند کانادایی میخواهی تو آمریکا کار کنی باید مجوزی (شبیه ویزا) بگیری به اسم TN Status. جزو مدارکی که افسر های مرز آمریکا برای این مجوز میخوان تایید (نه ترجمه) و اصل مدارک دانشگاهیه که نشون بده برای برای اون کار qualify هستی. حالا این جریان رو من پنجشنبه عصر فهمیدم و شرکت هایی که کار Evaluation مدارک دانشگاهی بین المللی رو میکنن بین 4 تا 12 هفته میگن طول میکشه! یه جا تو ونکوور پیدا کردم که Rush Serviceشون یه هفته ای بود که بازم نمیشد (اون روز پنجشنبه بود و قرار بود من دوشنبه تو سیاتل کار رو شروع کنم). یه شرکت تو فلوریدا پیدا کردم که Rush serviceشون 24 ساعته یه ورژن الکترونیکشو ایمیل میکرد، ولی الدنگ های مرز آمریکا گفته بودن که اصلش لازمه. یکی دیگه تو سیاتل هم پیدا کردم که Rush serviceشون همون روز evaluation رو آماده میکنه ولی اصل مدارکم اینجا ونکوور بود و برای اینکه جمعه شب اونها آماده کرده باشنش جمعه صبح میبایست به دستشون میرسید. هیچ کدوم از سرویس های پست سریع مثل Purolator و FedEx چنین سرویسی نداشتن که شب بسته رو بدم و فردا صبحشه برسونن اونجا، بجز یه سرویس خاص فکر میکنم Purolator (یا شاید هم FedEx بود، یادم نیست) که با پرواز بعدی بسته رو میفرسته و هزینه اش بسته به وزن بسته از 500$ شروع میشه!

خلاصه ماجرا اینکه فردا (اگه Employment Letterه به موقع برسه) میرم سیاتل. میخوام با بردن اصل مدارک و ترجمه شون و بدون داشتن Evaluation این TN Statusه رو بگیرم.

حالا یکی نیست بگه آخه افاسر محترم مرز آمریکا، شرکتی که قرار داد رو داره میبنده تایید کرده، شما میگین باید صلاحیت فنی ات رو ثابت کنی؟

میگن شاه میبخشه، وزیر نمیبخشه، همین جریانه.

6 - تو تلفن ها و برخورد هایی که با سرویس های آمریکایی داشتم تفاوت لحن و برخوردشون مشخص بود. همینطور تو literature و document هاشون. مثلا" تو وبسایت AMCITS که وبسایت رسمی Consular Services at the US mission in Canadaست، قوانین مربوط به NAFTA رو ببینین. این شرایط لازم برای گرفتن TN Statusه:

A citizen of a NAFTA country may work in a professional occupation in the U.S. provided that all of these conditions are met:

1. The profession is recognized under NAFTA.
2. The alien possesses the specific criteria for that profession.
3. The prospective position requires someone in that professional capacity.
4. The alien is going to work for a U.S. employer.


کسی که میخواد از این طریق وارد آمریکا بشه از همین لحظه اول که داره بررسی میکنه ببینه واجد الشرایط هست یانه بهش گفته میشه Alien.

5 - غزل سه چهار هفته است که تب داشته. اگه میشناسینش برای جزئیات ماجرا اینجا رو ببینین.





Saturday, January 19, 2008

Autobiography in 5 Short Chapters

by Portia Nelson



Chapter 1 : I walk down the street. There is a deep hole in the sidewalk. I fall in. I am lost. I am helpless. It isn't my fault. It takes forever to find a way out.


Chapter 2 : I walk down the street. There is a deep hole in the sidewalk. I pretend I don't see it. I fall in again. I can't believe I am in the same place, but it isn't my fault. It still takes a long time to get out.


Chapter 3 : I walk down the same street. There is a deep hole in the sidewalk. I see it is there. I still fall in. It's a habit. My eyes are open. I know where I am. It is my fault. I get out immediately.


Chapter 4 : I walk down the same street. There is a deep hole in the sidewalk. I walk around it.


Chapter 5 : I walk down a different street.








Thursday, January 17, 2008





Wednesday, January 16, 2008

این جیگرها رو ببینین چجوری یادگرفتتن خودشون رو روی آب نگه دارن!





Tuesday, January 15, 2008

"این روزها تم پرنده، ارگانیسم مرا در اختیار دارد. مفصل های من آمادگی پرواز را اندازه میگیرند. پرنده: تنها وجودی که مرا حسود میکند. از بچگی حسرت پرواز داشته ام. یک جور حسرت شیمیایی که مثل دیاستاز واکنش های مرا تند میکند ... آرزوی پریدن ولم نکرد".

دمش گرم.





Monday, January 14, 2008

پریشب تولد بچه ها خوش گذشت. لحظاتی بود که حسابی لذت بردم.

امروز تو تلفن با ش. بدون این که حواسم باشه و کاملا" ناخودآگاه چیزی گفتم که دوست نداشتم. اون تخم سگ باهوش هم گرفت و سرش خندیدیم. خوشبختانه موضوع کوچیکی بود ولی حس بدی بود که ناخواسته بهش یه پالس ناخوشایند فرستادم.

یادم باشه دفعه دیگه که اون لذته اینجا بود نذارم راننده مست کنه، بعد از مهمونی تو جاده به هشیاریش احتیاج دارم.







Sunday, January 13, 2008

A lot of our time is spent avoiding things that don't exist in the outside world. It is all in our heads.



I have a ball roundy rounded, it's red ,white ,blue. When I hit it against the ground, you have no idea how far it goes. I didn't have this ball. I did my homeworks well. My dad gave me an Eid gift. Gave me a rounded ball.


How's Hassan's Cow? she doesn't have neither milk nor tits. They took her milk to India. Marry a Kurdish Woman. Name her amghezy...Around her hat reddish. Aachin and Vaachin cross one of your legs!


Uncle chain Knitter: Yes. Have you knit my chain? Yes. Did you throw it behind the mountain? Yes... Father has just arrived....What does he bring?......





Saturday, January 12, 2008

Anupa کسی بود که از طرف شرکت recruiter باهاش طرف بودم. یه دختر هندی فکر کنم بیست و چهار پنج ساله بود. اومد ایستگاه Grayhound دنبالم و با هم رفتیم دفتر Expedia. حدود 25 دقیقه با ماشین راه بود. هوا ابری و بارونی بود. دمش گرم، یه ساندویچ دبش و آب و چیپس خریده بود که تو نیم ساعتی که وقت داشتیم تا اولین مصاحبه ناهار بخورم.

شب بعد از آخرین مصاحبه Dean (مدیر Anupa) اومده بود دفتر Expedia که همدیگه رو ببینیم. تیپش سورپریزم کرد. حدود 45 ساله، با هیکل خیلی درشت، که آدم فکر میکرد تاجره (که البته بی راه هم نیست، کارشون به نوعی تجارت تخصصه). برگشتنی خیلی شلوغ بود. همه جا ترافیک. از یه مسیر دیگه رفت که من Downtown Bellevue رو ببینم. Bellevue شهریه که Expedia توشه. به نظر سرسبز میاد.

برگشتم ساعت 11 شب بود. Anupa گفته بود که میتونه شب بیاد و از طرف شرکتشون شام بریم بیرون. خیلی خسته بودم. بالاخره قرار شد دم Seattle Art Museum همدیگه رو ببینیم. (اونهم اهل موسیقیه، پیانو میزده و خواننده اپرا بوده). با نامزدش حسن قرار بود بیاد. Dean منو گذاشت دم در اونجا و چند دقیقه بعد Anupa و حسن رسیدن. رفتیم تو. طبقه بالا یه گروه Jazz برنامه زنده داشتن. رفتیم نشستیم اونجا. بعد از یه روز طولانی موسیقی زنده خیلی میچسبید. یه سری به قول اینجایی ها Art Installation بود که من ارتباطی باهاش برقرار نمیکردم. چند تا ماشین بود که با یه سری ریسمان از سقف بالای سرمون آویزون بودن. هر کدوم تو یه زاویه ای. از توی ماشین ها یه سری رشته های سیم مانند از یه مرکز اومده بود بیرون و از پنجره ها زده بود بیرون، به طول 3 متر شاید و نوک هرکدوم یه سری چراغ رنگی بود که روشن و خاموش میشدند. الان تو اینترنت عکساشو پیدا کردم:



اسمش هست Inopportune. خوب، نمردیم و فهمیدیم یعنی چی:

Cai Guo-Qiang: Inopportune Stage One, a nine-car piece meant to re-enact a Ford Taurus somersaulting through the air. Each suspended vehicle represents a moment in time, like stills from a video. Colourful flashing LED lights give the piece a theatrical tone that adds to the experiential element of the work.


حسن سوئیسی بود با اصلیت لبنانی. مهندس security بود و تو مایکروسافت کار میکرد. رفتیم Cutters. ماهی خوردم. Australian Bass. حیف بازار سیاتل بسته بود دیگه اون موقع. دوست داشتم میدیدمش. از صحبت های جدی کاری سرشام با Anupa لذت بردم. از سنش پخته تره. بعدا" فهمیدم تو 19 سالگی از UCLA فارغ التحصیل شده! سیاست خونده و یه مدت تو Union های کارگری فعالیت میکرده. از قضایای کوکاکولا و قتل های مربوطه اش خبر داشت. میگفت الان Walmart و McDonald هم همینطورین. آدم نمیکشن ولی به شدت با Union ها مبارزه میکنن و نمیذارن شکل بگیرن. میگفت مثلا" اگه تو یه فروشگاه Walmart یه Union داره شکل میگیره اون فروشگاه رو کلا" میبندن به طوری که کارگرا فرداش که میان سر کار میبینن بسته است. میگفت اون هم مدتها محصولات کوکاکولا رو نمیخریده.

حدود 10 و نیم رسیدم ایستگاه Grayhound. ایستگاه خرتو خر بود و همه جور آدم توش دیده میشد. با ونکوور متفاوت بود. جو سردی بود. یه خانواده به ظاهر عرب فقیر از اتوبوس پیاده شدن. پوست تیره و چهره های غم گرفته ای داشتن. فقیر بودن. لباس خاصی داشتن. یه دختر 13،14 ساله بود که یه مقنعه سبز تیره خییلی بلند سرش بود، به طوری که از پایین تا زیر زانوش میرسید و در واقع لباسش بود. مادرش هم لباسش همینطوری بود.

یه دختر بچه خیلی خوردنی بود - حدود 9-10 ساله - که یه مینی-گهواره دستش بود که توش عروسکش خوابیده بود. چهره اش خسته و غمگین بود. طبیعی بود و دوست داشتنی. پوستش تیره بود. دختر بزرگتری - شاید 27، 28 ساله - که باهاش بود پوستش سفید بود. به نظر نمیومد مادر یا خواهرش باشه.

تو اتوبوس خیلی خسته بودم. خوشبختانه صندلی بغلیم خالی بود و تونستم روی دو تاشون خودمو جا کنم و دراز بکشم.

تو راه یاد مسافرت کرمان بودم که با همین وضع تو اتوبوس دراز کشیده بودیم. ساعت 2 صبح بود. مهران یکی دو ردیف جلو تر بود و با رامتین اینا به کوچکترین موضوعی (از جمله اون دختره که برای لوازم خوابش کلی قر و فر داشت) اونقدر خندیدیم که دلم درد گرفته بود. یادش به خیر. ساعت 3 صبح رسیدم ونکوور.





Friday, January 11, 2008

به راننده تاکسی میگم Life is amazing. با تعجب میگه !?Life is amazing. انتظار نداره بشنوه Life is amazing. بعد از اینکه میگم آره حالتش عوض میشه و میگه آره life is amazing.



قشنگیش به اینه که از عددی که تو ذهنم بود هم بالاتر شد!



مازیار، یادت باشه، David هم سورپرز شد. اون هم فکر نمیکرد ممکن باشه. تو ارتباطهای بعدی باهاش این رو یادت باشه.



Yaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaa!

هیچی غیر ممکن نیست. I love it! وقتی عددیو که خواستم به Anupa گفتم گفت :WOW! قرار بود نیم ساعت بعدش زنگ بزنه و ببینه چکار میتونه بکنه. ده دقیقه بعد David، رئیس ِ Dean ( که رئیس Anupaست) زنگ زد. نیم ساعتی حرف زدیم و قرار شد عددیو که خواستم به client بگه و خبرشو بهم بده!

حقیقت کار میکنه. فقط کافیه I stand for what I want. این "ایستادن"ه خیلی مهمه. و چیز دیگه ای که خیلی خوب کار کرد و دیروز انجامش نداده بودم ( و شب هیچ حال خوبی نداشتم) این بود که نذاشتم هیچ چیز نگفته بمونه. کوچکترین چیزی رو که میخواستم بگم گفتم. یکی دوبار لازم شد حرفشو متوقف کنم. خیلی خوب کار کرد. صرف نظر از این که امروز که زنگ بزنه نتیجه چی میشه این یه ساعت و نیم گذشته رو زندگی کردم! خیلی حال میده!

If I don't get a "WOW" I'm not asking enough.
If I'm not afraid I'm not moving in the right direction.


خیییلی حال داد.

"I sound my barbaric YAWP over the roofs of the world."
-Walt Whitman


مهاجرت کردن ....

اونو ولش. الان David زنگ زد! قبول کردن!!!!!!!!

You can do maaaaagiiiic .... You can do anyyything .. that you desiiire .... maaagicccc!


احساس میکنم حجمم زیاد شده. پوستم داره کش میاد!

شرکته Expedia.com ِ! میرم Seatle برای یه مدت.

David که زنگ زد پشت تلفن داشت لبخند میزد. انگار اونم باورش نمیشد که Expedia قبول کنه.

خونه خوشکله، دارم میام ...

Not a bad way to start 2008.





Wednesday, January 09, 2008


The cost of a Coke part 1 of 3


The cost of a Coke part 2 of 3


The cost of a Coke part 3 of 3


killercoke.org رو ببینین.
همینطور ببینین که چطور killercoke.com رو شرکت کوکاکولا redirect کرده به وبسایتی که توسط خود کوکاکولا اداره میشه: cokefacts.org.

Sprite و Dasani هم مال کوکاکولان، نمیدونستم. لیست کامل brand های کوکاکولا رو اینجا ببینین.

کوکاکولا بنوشید!



داشتم نوشته های 2007 رو مرور میکردم، این اعترافات رو دیدم. خوندن دوبارش خالی از لطف نیست.





یه خونه ی خیلی خوشکل تو بلوک بغلی جایی که هستم ساختن. خونه است نه آپارتمان. خوش سلیقه ساخته شده. چند وقت پیش زنگ زدم به realtorش ببینم چنده. 970,000$ !

برای اینکه چنین خونه ای بتونم بخرم تو یکی دو روز آینده باید عدد خوبی از طرف بخوام.






Miss Teen USA 2007 - South Carolina answers a question


Lauren Upton, a South Carolina entrant in the Miss Teen America Contest, after being asked why one-fifth of Americans are unable to locate the United States on a map:

“I personally believe that U.S. Americans are unable to do so because some people out there in our nation don’t have maps and I believe that our education like such as in South Africa and Iraq and everywhere like such as and I believe that they should our education over here in the U.S. should help the U.S. or should help South Africa and should help Iraq and the Asian countries so we will be able to build up our future for us.”

"Lauren must be President Bush’s speechwriter."





Tuesday, January 08, 2008

امروز دوبار به سمت ترس رفتم. بهم حس خوبی میده.





Monday, January 07, 2008

Life is extraordinary. We are ripping ourselves off when we settle for the ordinary.



بر اساس آمار سال 2001 در میان استانهای کانادا British Columbia با تفاوت زیادی از بقیه استانها درصد بیشتری بودیست داره. 2.2% افراد تو BC بودیست هستند در حالیکه این نسبت در Ontario و Alberta هر دو 1.1%ه و در بقیه استانها کمتر.

نسبت افراد با ادیان مختلف رو در کانادا اینجا ببینید.





Sunday, January 06, 2008

"چیزی در من شنیده میشد. مثل صدای آب که خواب شما بشنود. جریانی از سپیده دم چیزها از من میگذشت و در من به من میخورد. چشمم چیزی نمیدید: خالی درونم نگاه میکرد. و چیزها میدید. به سبکی پر میرسیدم. و در خود کم کم بالا میرفتم. و حضوری کم کم جای مرا می گرفت. حضوری مثل وزش نور."

- سهراب



خدایا،
کمکم کن خوب و بد و درست و غلط های ذهنم رو دور بریزم که نه به خودم خدمتی میکنن نه به بقیه.



بعضی از بند ها اول مزه شون شیرینه. مثل تله موش میمونن. اول که میری سراغشون، یا میان سراغت، لذت بخشه. بعد از یه مدت یه دفعه میبینی بدون اینکه صدای چَلَقشو شنیده باشی دست و پات بسته است و آزادی رو دور میبینی. باید بر حذر بود.



"بس که در سرزمین گل و بلبل به کار ما کار داشته اند، همین اندازه که در دیاری کسی سر به سر ما نگذارد آن دیار را بهشت و مردمش را فرشته میدانیم."

- سهراب



"به عقیده ی من لازم نیست در این راه عده ی زیادی با ما هم قدم باشند، همین قدر که چند نفر بودند کافی است. اگر آن چند نفر هم از ما جدا شدند، باز به راه خود خواهیم رفت. در دنیای هنر به کسانی برخورد میکنیم که اصلا" رفیق راه نداشته اند."

- سهراب



" پابرهنگی نعمتی بود که از دست رفت. کفش، ته مانده ی تلاش آدم است در راه انکار هبوط. تمثیلی از غم دورماندگی از بهشت. در کفش چیزی شیطانی است. همهمه یی ست میان مکالمه ی سالم زمین و پا".

- سهراب

همهمه ایست میان مکالمه ی سالم زمین و پا.



لحظه ام پر شده از لذت
یا به زنگار غمی آلوده است.
لیک چون باید این دم گذرد،
پس اگر میگریم
گریه ام بی ثمر است.
و اگر میخندم
خنده ام بیهوده است.
دنگ ...، دنگ ...
لحظه ها میگذرد.
آن چه بگذشت، نمی آید باز.
قصه ای هست که هرگز دیگر
نتواند شد آغاز.

- سهراب



...
دچار یعنی
عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک، دچار آبی دریای بیکران باشد.
...

- سهراب






Backward Bill

Backward Bill, Backward Bill,
He lives way up on Backward Hill,
Which is really a hole in the sandy ground
(But that's a hill turned upside down).

Backward Bill's got a backward shack
With a big front porch that's built out back.
You walk through the window and look out the door
And the cellar is up on the very top floor.

Backward Bill he rides like the wind
Don't know where he's going but sees where he's been.
His spurs they go "neigh" and his horse it goes "clang,"
And his six-gun goes "gnab," it never goes "bang."

Backward Bill's got a backward pup,
They eat their supper when the sun comes up,
And he's got a wife named Backward Lil,
"She's my own true hate," says Backward Bill.

Backward Bill wears his hat on his toes
And puts on his underwear over his clothes.
And come every payday he pays his boss,
And rides off a-smilin' a-carryin' his hoss.

-Shel Silverstein



دیشب مهمون داشتم. زیاد سر حال نبودم. حضور خوبی نداشتم. یه کم هم سرما خوردم. وقتی تو این حالتم نه از حضور مهمون هایی که دوستشون دارم اونطور که میتونم لذت میبرم نه بعدش احساس خوبی دارم.





Friday, January 04, 2008

Wake up,
Wake up,
There is no time left,
It is going by.

Wake up,
Wake up,
You are too precious to hide.

Wake up,
Wake up,
Everyone'll be touched.

Wake up,
Wake up,
You are the sunshine.





چند روزه میدونم باید به JD (Architect پروژه های Blast Radius که باهاشون قرارداد داشتم) زنگ بزنم. ایران که بودم و قراردادم تموم شده بود ایمیل زده بود و گفته بود برگشتی خبر بده که یه روز عصر بریم بیرون یه آبجو بخوریم (این رسم اینجاست که یکی که از شرکت میره اینطوری ازش خدافظی میکنن). چند روز بود که این تو ذهنم بود و زنگ نمیزدم. امروز که زنگ زدم نبود، با Bryce یکی از مدیر پروژه ها chat کردم بپرسم JD هست یا رفته شاید مسافرت برای تعطیلات. Bryce بدون اینکه من چیزی بگم گفت میخواهی بازم با ما کار کنی؟ :) دنبال تلفنم بود.
خلاصه اینکه ارتباطه بهم انرژی داد. در حالیکه چند روز بود به خاطر اینکه نمیرفتم سراغش داشت ازم انرژی میگرفت.

این رابطه و شیرینی اش حاصل این بود. خیلی حال داد اون داستان. دلم برای اون روزها تنگ شده. باید چشامو بیشتر باز کنم، بیشتر ترس رو ببینم و برم به سمتش.



Rachel حامله است! میگفت بالاخره بر خلاف نظر اولم که نمیخواستم بدونم پسره یا دختر رفتم و 3D Ultra sound انجام دادم. میگفت تکنولوژی جدیدیه که برخلاف قبلیه که یه تصویر مبهم سیاه و سفید میبینی شکل کامل صورت بچه رو میتونی ببینی. میگفت شبیه Hana (دخترش)ه!





Wednesday, January 02, 2008

1 - از اون روزهای دبش بود امروز. از اونها که وقتی به اون counter ِِِ  این کنار نگاه میکنم احساس خوبی میکنم.
2 - طبعیت ونکوور واقعا" قشنگه. امروز رفته بودم خونه مادر و پدرم. هربار از اون منطقه رد میشم عطر هوای تازه و خنکی که از لابه لای درختا و روی رودخونه رد میشه جیگر آدمو حال میاره.
3 - تا یوگا هست زندگی باید کرد.





دیروز پریروزا به یکی از دوستای خوبم زنگ زدم. لا به لای صحبتش فهمیدم عروسی کرده. اولین عکس العملم این بود که ناراحت شدم. از اینکه مستقیم حرفشو نزده بود و همینطور از اینکه قبلش بهم نگفته بود.

این هزینه ایه که بابت رفتن راه آسون میدم. عکس العملم در برابر خبر عروسی دوستم ناراحت شدنه. زشته و خودخواهانه است. ظاهرا" تو راه آسون و اتوماتیک از بقیه حسابی انتظار دارم و وقتی این انتظار برآورده نمیشه ناراحت میشم. البته که دوستم از این ماجرا چیزی نمیبینه چون زیر یه تبریک و گفتن اینکه خوشحال شدم پنهان میشه. ولی در درون خودم هزینه اش رو میدم.

این کار من روی اون هم تاثیر داره. اون هم به جای اینکه یه مازیار ببینه که با شنیدن خبر عروسیش خوشحال میشه یه مازیار میبینه که یه تبریک monotone میگه.



این پیرزن و پیرمردهای چینی نمیدونم چه علاقه ای به Jackpot دارن. دیشب بعد از تحویل سال 2008 نصفه شب که همه دارن جشن میگیرن و میرقصن و مشروب میخورن داشتم برمیگشتم خونه، حدود ساعت 12:45، از کنار یه کازینو رد شدم. از پشت پنجره اش به نظرم اومد آدم توش دیدم. رفتم جلو تر دیدم بعععله. اون موقع شب سال نو رفقای پیر چینی پشت Jackpotها تقریبا" بدون حرکت - بجز دستشون که هر چند وقت یه بار یه سکه یا ژتون میندازه اون تو و بیلبیلکشو میزنه - نشستن خیره به صفحه Jackpot ها!





Tuesday, January 01, 2008


"On Tuesday, November 13, 2007, the Enough Fear campaign set up the first US/Iran direct phone link to allow Americans and Iranians to speak directly to each other. This was our first trial run of the phone system, and we're taking lessons from it to improve and expand this event."

More here.

And from The Denver Post:

BOSTON—It was a diplomatic hot line for the people: a red phone in Boston Common with a sign inviting passers-by to speak directly to someone in Iran.

Organizers said 15 to 20 people took advantage of the chance to talk with volunteers in Iran recruited through the Internet. The hour-long effort was aimed at getting ordinary Americans and Iranians to talk while their leaders remain locked in a dispute about the intent of Tehran's nuclear program.

"That's a great idea," passer-by Kathy Cody said. "The problem isn't with the average Iranian; it's with the politicians."

More here.


دمشون گرم! کار خیلی قشنگیه.
با تشکر از المیرا برای فرستادن خبر.