|
Wednesday, February 28, 2007
Facts in the world: Fact 1: You cannot touch all your teeth with your tongue Fact 2: After reading the first fact, all fools try it. Fact 3: Fact1 is false Ha Ha Ha Ha Ha ... Fact 4: Now u are laughing!
Tuesday, February 27, 2007 Monday, February 26, 2007
فیلم Matrix رو باید پرستید. حیف که غیر از عمل کردن و حرکت کردن تو این مسیر راه دیگه ای برای پیش رفتن نیست. اگه میشد download میشد تو ذهن خوب بود.
یادم باشه پشت ترس همیشه چیز های خوب پیدا کردم. دیدن ترس نشونه یه چیز خوب پشتشه که باید کشفش کنم.
در برخوردهام با ر. کاری که نکردم روبرویی با ترس بوده - به جز یه مورد.
تمام یا بیشتر موفقیت های دیگه ای که بدست میارم، مثل موفقیت های کاری تو مصاحبه ها و گرفتن نرخی که دوست دارم وقتهایی بهشون میرسم که از ترس رد میشم، ازش دوری نمیکنم. در مورد ر. اینکار رو نکردم. فکر میکنم راهم اون سمتیه. ترس سخت مانعم میشه. و صرف وجود آدمی مثل ر. (یا هر کس دیگه که در شرایط مشابه نقش اون رو داشته کرده در گذشته) مرهمیه برای قسمتی ازم که میترسه. این مرهم لذت بخشه ولی زیرش ترسه. و احتمالا" چیزی که طرف میبنه اثرات اون ترسه. از این به بعد رو به ترس با ر. پیش میرم، نه پشت به اون. هر چه بادا باد. اگه از دستش هم دادم دادم. Jenet درست میگفت : You don't have her anyways.
اگه یه راهی برای امرار معاش پیدا کنم برنامه نویسی رو کنار میذارم. میخواهم اون قسمت از ذهنمو که فرای patternیه که باهاش برنامه نویسی میکنم پرورش بدم.
این قانون عدم قطعیت هایزنبرگ چیز غریبیه.
یه چیزی گفت با Laurie حرف بزنم. باهاش chat کردم. از گروه Bleep اومده بیرون. قرار شد Sanse رو پیدا کنه و یه قراری بداریم با Robin همدیگه رو ببینیم. حسم میگه یه چیزی تو این مسیر هست.
الان Meagan از Blast زنگ زد. عجیب بود چون قرار بود من بهشون خبر بدم که چکار میکنم. گفت ما حاضریم x+10 برای هر ساعت بهت بدیم! خیییییییییییلی حال داد!
خیلی باحاله: وقتی جمعه ازش x + 15 خواستم لحن صداش به کل عوض شد. از لحن مهربان و آرام و خندان به یه لحن سرد و خشک. در طول آخر هفته صداهه میگفت "خراب کردی"! الان که زنگ زد برخوردش چنان با احترام و قشنگ بود که پوز صداهه خورد! این 5 تا اضافه رو از آقای Randy McNamara دارم. عددش اونقدر مهم نیست، چیزی که خیلی حال میده explore کردن دنیای ناشناخته و قشنگ پشت صداهه است. امیدوارم آرش و لادن چهارشنبه بیان Introduction برای Landmark و امیدوارم ارزش کلاس ها رو ببینن و هر دوشون ثبت نام کنن.
از وقتی اینو نوشتم چهار روز گذشت. چهار روزمو مصرف کردم. چجوری:
- جمعه: -- یه Offer برای کار جدید گرفتم. تو Telus دارم ساعتی x دلار میگیرم. x+15 خواستم. برقشون پرید! طرف گفت برای x+5 با بقیه صحبت میکنه و نتیجه اش رو اول هفته بعد میده. تقریبا" مطمئنم قبول میکنن. -- برای اسکی ها فیکس خریدم، ماشین خوبی کرایه کردم، فیکس ها رو بردم نصب کردم و شب رفتم پیش پدر و مادرم. شب خوش گذشت. در مورد ماشین: مسئول Hertz داون تاون بود و قرارمون North Van. بر خلاف صداهه بهش پیشنهاد کردم اون منو داون تاون با ماشینش برداره و بریم دفترش. قبول کرد! مزه داد! -- جمعه که از شرکت داشتم میومدم بیرون با ر. گپ خوبی زدیم. درباره weekend صحبت کردیم. حس کردم از اینکه پرسیدم برنامه ات چیه معذب شد. وقتی گفتم میرم یه dance party دعوتش نکردم. از cd هه تشکر کرد. -- شنبه: -- رفتم Whistler. ماشین یه Ford Freestyle بود. خیلی حال داد. تو جاده گاهی برف میومد. اقیانوس کنار جاده قشنگ بود، مثل همیشه. ماشین مسلط و نرم بود. دیدن اون دریاچه فسقلیه هم نوازشم کرد. اسکی بدک نبود. اسکی ها جور خاصی اند. روی یخ بد مصب اصلا" لیز نمیخورد. انگار سوار یه SUV شدی. مسلط بود. روی بوس ها هم خیلی مسلط بود. ولی انگار زیادی مسلط بود. حوصله آدم سر میرفت گاهی. انگار خودش همه کار ها رو میکرد به نوعی. خیلی باهاش حال نکردم. یه بار دیگه هم میرم امتحانش میکنم. تو راه برگشت با آلبوم "آلوده" این رفقا ... اسمشون چی بود؟ ... اوهام، خیلی حال کردم. این آهنگ به خصوص خیلی خوبه. یه جاش هست که روند آهنگ یه لحظه متوقف میشه و اون صدایی که شبیه بال هلکوپتره برای مدت کوتاهی هست و بعد جاز phrase بعدی رو شروع میکنه. دیوانه ها اونجا رو عجله کردن. اگه یکی دو میزان میزاشتن اون فضای خالی بمونه اون جازه اونوقع معرکه تر میشد. همین الانشم خیلی حال میده ولی زود میاد. خیلی باهاش حال کردم. - شب خیلی خسته رسیدم خونه. صداهه میگفت نرو dance party. یه دوش گرفتم و رفتم. Gemma برخلاف معمول گرم گرفت و اومد جلو و کمی هم با هم رقصیدیدم. با Heather آشنا شدم و Sophie. هردوشون خیلی خوب میرقصیدند. Swing و Boogie مثل همیشه کیف داد. با Sophie یکی دو آهنگ Vienese Walz رقصیدیم که معرکه بود. با سرعت که حرکت میکنی و میچرخی حس خیلی خوبی به آدم دست میده. ناخودآگاه به خودم گفتم "مثل رقصیدن میمونه"! یه Foxtrot ِ خوب هم با Sohpie رقصیدیم که خیلی خوب بود. یکشنبه: - صبح coaching call با Ana داشتم. خیلی خوب داره پیش میره. بعدش coaching callم با Maki بود. challenging بود ولی خوب از پسش براومدم. - ظهر بابا اومد مقاله اش رو scan کردم که بفرستم برای ناشرش. - ژ. اومد برای کلاس گیتارش. خوب تمرین کرده بود. - بعد از ظهر هم رفتیم مراسم اسکار رو دیدیدم.
Pandora.com عالیه. اگه اهل موسیقی هستین به شدت توصیه اش میکنم.
یه سایته برای گوش کردن آنلاین به موزیک. وقتی یه اکانت باز میکنین، میتونین یه ایستگاه رادیویی بر اساس اسم یه آهنگ یا یه خواننده درست کنین. شروع میکنه از اون خواننده یه آهنگ پخش میکنه و بعد آهنگ هایی که "شبیه" اون آهنگ هستند یا هم تیپ کارهای اون گروه. با هر آهنگ که پخش میکنه میتونین بهش feedback بدین که این آهنگ رو دوست داشتین یا نه و بر اساس این feedback اون ایستگاه رادیویی رو براتون customize میکنه. خیلی خوب کار میکنه. کلی آهنگ ها و گروه های جدید خوب داره پخش میکنه.
دیشب مراسم اسکار رو برای اولین بار نشستم دیدم. با بهرام رفتیم خونه آرش و لادن. فرهاد هم بعدا" بهمون پیوست. خوشحال شدم Alan Arkin برای Little Miss Sunshine برنده بهترین supporting actor شد. دوست داشتم Abigail Breslin هم برای بهترین supporting acress برنده میشد. خیلی خوردنی بود تخم جن.
کل مراسم اسکار نیم ساعتش کافی بود. وسطش خسته ام کرد. بیخود نبود هیچوقت نگاه نکرده بودم.
امان از این دل صاب مرده. اعصابمو به هم ریخته. عقلم یه چیز میگه، ولی مگه دل گوش میکنه؟ و دل خالی هم کارمو از پیش نمیبره با اون سرعتی که میره.
Sunday, February 25, 2007
نوشته زیر به نقل از وبسایت تغییر برای برابریه. کیف کردم خوندمش. به این میگن یه آدم زنده.
من این آدمها رو نمی شناسم، اصلا نمی دونم کی اند؟ کجایی اند؟ یعنی واکنششون چیه؟ راننده باهام چه برخوردی می کنه؟ اصلا اجازه میده تو ماشینش صحبت کنم؟ آخه اینجا قلمرو اونه! ...» در سفرم، تنهام و این افکار رو مدام با خودم تکرار می کنم. وقتی اتوبوس از تهران راه افتاد هی به خودم نهیب می زدم که پاشو برو پیش راننده و بهش بگو. یک کم می ترسیدم چون نمی دونستم چه برخوردی باهام می کنه. آخر سر تصمیم گرفتم وقتی وسط راه اتوبوس ایستاد از راننده اجازه صحبت بگیرم. سه ساعت بعد نگه داشتند و بیست دقیقه استراحت دادند. مسافرها تو گروههای چند نفری کنار هم وایستاده بودند و من تک و تنها قدم می زدم. در اتوبوس بسته بود و خبری از راننده هم نبود، اون بیست دقیقه به اندازه بیست سال برام طول کشید. اونقدر توی سوز و سرما قدم زده بودم صورتم سرخ شده بود. «وای که شب بیابان چه وهم عجیبی داره.» بالاخره در اتوبوس رو باز کردند. دستهامو مشت کردم، یک نفس عمیق کشیدم و رفتم جلو. راننده پشت فرمان نشسته بود. بهش گفتم: « می تونم چند دقیقه توی اتوبوس صحبت کنم؟» گفت: «آره» گفتم: «می خوام با همه صحبت کنم». یه نگاهی بهم انداخت و گفت: «باشه، اشکالی نداره.» آروم تر شدم. همه که نشستند، اتوبوس راه افتاد. یه چیزی توی دلم می لرزید. چه احساس غربت عجیبی داشتم. چراغ ها رو خاموش کردند. سکوت همه جا رو گرفته بود، انگار وهم بیابان به اتوبوس هم سرایت کرده بود. ترسیدم، ولی با احتیاط از جام بلند شدم و رفتم کنار صندلی راننده و گفتم: «میشه چراغها رو روشن کنید.» روشن کرد. سرم رو که برگردوندم دیدم همه مسافرها با چشمایی پر از کنجکاوی دارن منو نگاه می کنند. تپش قلب گرفته بودم ولی اون حس قوی اعتقاد به کاری که می کنم، آرامش غریبی بهم می داد. یک حس دوگانه. نفس عمیقی کشیدم و با صدای بلند گفتم: «ببخشید ، می خوام چند لحظه وقتتون رو بگیرم.» و شروع کردم... گفتم که انسانم، مثل همه انسانها، اما با حقوق نابرابر. از ارث و دیه و شهادت نصفه نیمه، انگار که ارزش یا شعورم نصفه است. از اینکه نمی توانم سرپرستی فرزندم را داشته باشم، گویا که ناتوانم یا نمی فهمم. گفتم که هویتم در کنار یک مرد به رسمیت شناخته می شود. نمی توانم برای خودم تصمیم بگیرم انگارکه به تنهایی هیچم و ... وهمه اینها به این دلیل است که زنم. گفتم که می توانند با امضا کردن بیانیه به جمع ما بپیوندند و به این بی عدالتی ها اعتراض کنند مثل دیگر زنان و مردان سرزمینم. انگار بیابان انعکاس صدای من بود، رساتر از قبل با هم فریاد می زدیم. برگه ها و دفترچه ها رو پخش کردم. حالا دیگه آرامش مطلق بود و سکوت. من حرفهامو زده بودم و اونها باید خودشون تصمیم می گرفتند. راه افتادم توی اتوبوس. به آدم ها نگاه می کردم و از توجه و تاییدشون لذت می بردم. وقتی پیرمرد هفتاد ساله ای با دست لرزان عینکش رو به چشم زد، دفترچه رو با دقت خوند و بیانیه رو امضا کرد و بهم گفت موفق باشی دخترم. شاد شدم، از ته دل. و اونها امضا کردند. خیلی ها امضا کردند. انسان هایی از شهرهای مختلف این سرزمین. شوق سراپای وجودمو گرفت. سرخوشی محض. وقتی ازم تشکر می کردند ، وقتی بهم امید می دادند می خواستم فریاد بزنم. ساعتی بود پر از حس های عجیب و غریب دنیا، سرشار از اعتماد به نفس، سرخوشی، دلهره، واهمه، فریاد، خنده، گریه که هیچ وقت یک جا تجربشون نکرده بودم. من چه سبزم امروز
Friday, February 23, 2007
امروز رو چلوندم.
اسکیه خیلی به دلم نشسته. فردا ببینم سواریش چطوریه. ممکنه کمی کنترلش challenging باشه. شب رفتم پیش بابا و مامان. لادن یه کار گرفته. کار خوبیه. خوشحال بود. همه خوشحال بودیم. بابا بوته نعناعی رو که از حیاط عمو آورده بود و تکثیر کرده بود بهم داد. تر و تازه و فسقلی تو خاک تازه و نمدار. انگار یه تیکه بهشت بود. خدا کنه بابا و مامان هر کدوم حداقل 100 سال عمر کنن.
ر. دوست پسر نداره! برعکس همه مواردی که تا حالا پیش میومد.
برام دعا کنین. دعا کنین محکم و پر و مستقل باشم. دعا کنین اون هم نترسه و بیاد جلو.
صداهه میگفت به Meagan الان زنگ نزن، سر حال نیستی، بذار دوشنبه زنگ بزن.
رفتم تو یه اتاق کنفرانس خالی بهش زنگ زدم. همونطور که معلوم بود offer داد. هم با درخواستم برای شروع از پنجم مارس به جای اول مارس موافقت کردن (در شرایطی که میگفتند پروژه خیلی فوریه و میخواهیم فوری شروع به کار کنی)، هم نرخ رو بردم بالا. صدای مسخره! دوشنبه با Colin مصاحبه دارم.
Thursday, February 22, 2007
الان که اینو مینویسم 17752 روز و 11 ساعت و 6 دقیقه دیگه از عمرم مونده. و داره میره. لحظه به لحظه. همین الان. و الان. هیچ چیز با ارزش تر از این نیست. ممنونم از اینکه زنده ام.
عجب روزی بود. مصاحبه با Blast Raduis عالی بود. شرکت خوبی به نظر میاد. Nathan هم آدم دوست داشتنی ای بود. احتمال زیاد فردا Meagan زنگ میزنه که در مورد rate حرف بزنیم.
کلاس معرکه بود. وسط کلاس Randy McNamara اومد و مدتی کلاس رو داشت. کلاس رو زیر و رو کرد. انگار litterally on fire بود. در طول کلاس صداهه نیست شد. قبل از جلسه آخر کلاس انتخاب رو دیدم که یا بعد از جلسه تو جلسه بعد از کلاس از جلسه با گروه راضی خواهم بود و خوشحال یا از نوع بودنم ناراضی خواهم بود و چندان هم کمکی به Maki و Erika و Ana نخواهم کرد. انتخاب واضح بود. تو جلسه خیلی جای خوبی بودم و حسابی موثر. Erika میتونه با استفاده بهتر از یه سرسید یه قدم بره جلو تر. Ana حسابی on the court بود. Maki گیر کرده بود سر پر کردن WAP. رابطه ام با Cathrine داره منقلب میشه، خوشم میاد. از جنس همون کاری که با رابطه ام با Peter تو Telus کردم. قضیه چوب جادو هه است. به هر چی میزنیش طلا میشه وقتی هست. Challengeم ر. است. یه قدم بزرگ سر راهم هست. حسش میکنم و گاهی مثل امشب یه چشمک میزنه و یه سطح دیگه خیلی قشنگ رو میبینم. یادم باشه They don't have it. از وضعی که قبل از مصاحبه بودم و نتیجه ای که گرفتم خیلی حال کردم.
چند تا نکته برای یادآوری به خودم در آینده:
فرض کرده بودم Rakesh همه چیز رو درباره پروژه میدونه. الان دیدم میپرسه "What is the file name we send to BizTalk?" در حالیکه این یه WebService call ِ ، فایلی درکار نیست. فرض کرده بودم که با Rocky که میریم اسکی با ماشین اون میریم. درحالیکه اون داشت فکر میکرد با ماشین دوستش بریم.
Wednesday, February 21, 2007
روز های پریه، قرار داد Telus داره تموم میشه، پروژه XML Gateway با خنسی (خنسی رو همینجوری مینویسن؟) پیش میره. یه مدت حرص خوردم ولی دیروز که با Louisa و Joe حرف زدم، به خصوص با Louisa صاف شدم. یه حالی هم به Rakesh دادم. امروز کمی تند رفتم.
امروز یه جفت اسکی توپ خریدم: Head iXCR 1200. قیمت خیلی خوبی هم شد، فقط 200$! خیلی چسبید. از Jan که ر. رو دیدم حسابی مشغولم کرده. تمرین میکنم یواش برم جلو. گاهی میتونم گاهی هم باز تند میرم. (جالبه که میگم "گاهی میتونم"). خدایا کمکم کن مستقل و پر و کامل باشم. اینطوری در برخورد هام با ر. نتیجه بهتری خواهم گرفت. چند شب پیش داشتم Fearless رو میدیدم. حرکتی کردم که عالی بود. اینو اینجا مینویسم که برای خودم یادآوری باشه. فردا یه مصاحبه با Blast Radius دارم.
Monday, February 19, 2007 Wednesday, February 14, 2007
روز ولنتاین خوبی بود. صبح در حالیکه TekSystemیی ها گیج و ویج بودند خودم رفتم پیش team lead گروه طبقه بالا و طرف هم همونجا مصاحبه ام کرد. فردا پس فردا که Mirra بفهمه قیافه اش دیدنی میشه. اون تو خیال خودش الان منتظره از همونی که منو مصاحبه کرد بشنوه که کیارو میخوان مصاحبه کنن و به من خبر بده که من جزوشون هستم یا نه! خیلی حال میده!
شب با یکی از دوستهای خوبم رفتیم یه رستوران قشنگ یونانی که مدتها از کنارش که رد میشدم دوست داشتم یه شب برم اونجا. خیلی خوش گذشت. گپ دبشی زدیم. از همه چیز و همه جا. از خاطرات بچگی تا کار و شرایط ونکوور و ازدواج و مسافرت و ... خوش گذشت. بعد از شام یه چیزی تو دلم بود، بهش گفتم. یه سوال بود. اینقدر راحت درباره موضوعی که میتونست کسای دیگه رو معذب کنه حرف زدیم که کیف کردم. ولنتاین مبارک.
Tuesday, February 13, 2007
"يک مقام سپاه پاسداران ايران خبر ترسيم آرم سپاه بر يک ناو آمريکايی در خليج فارس را تاييد کرده و از ساخت هواپيماهای بی سرنشين برای حمله به ناوگان آمريکا خبر داده است."
روز سه شنبه، 13 فوريه، سايت خبری بازتاب گزارش کرد که نورعلی شوشتری، جانشين فرمانده نيروی زمينی سپاه پاسداران، در يک سخنرانی با اشاره به حک کردن آرم سپاه بر بدنه يک ناو آمريکايی گفته است "اين حرکت بدان معناست که اگر لازم باشد می توان فضا را برای اين ناوها نا امن کرد." به نقل از بی بی سی فارسی. این خبر از طرف منبع بی طرفی تایید نشده، ولی صرف خبر خنده داره!
ای کاش زمان خاتمی ایران به تکنولوژی هسته ای میرسید. زورم میاد از زور گفتن آمریکا. پدر سگ انگار صاحب دنیاست. ببخشید اعصاب ندارم.
Monday, February 12, 2007
نزدیک در temple ها تو ژاپن یه همچین جایی بود که بهش تخته های چوبی کوچیک آویزون کرده بودند. پیش این تخته ها هر کسی خواسته اش رو از "خدا"ی اون temple نوشته بود. به زبون های مختلف.
![]()
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||