هر چي زور ميزنم يه متن پيدا كنم بنويسم تو اين قسمت پيدا نميكنم. از بس اين چند روزه خيره شدم به صفحه مانيتور و تگ هاي HTML رو اينطرف و اونطرف كردم كله هه اعتصاب كرده. ميگه خسته شدم پابليشش كن. تا پابليشش نكني من هيچي بهت نميگم كه بذاري اين كنار. لج كرده ديگه چكار كنم. تسليم!



What I write here is not always who I am, is not always a representation of "C'est moi". Sometimes what I write is a bridge to take me to where I want to go.


اشتراک

Label های اینجا در حال development هستند و به تدریج اضافه میشن یا تغییر میکنند.

یه زیتون زنده

یادداشت های گاه به گاه یک تازه داماد قدیمی که حیفه که کم مینویسه 

خانه اش ابریست

 
         

Thursday, March 11, 2010

رو به روش میشینی،
آستینو دست راستت رو میزنی بالا،
آرنجت رو میذاری روی میز،
توی چشمهاش نگاه میکنی، چشمهاش پر از نفرت اند،

دستتو قلاب میکنی توی دستش که آماده ی مچ انداختنه،

شروع میکنید،
اون فشار میده، قویه،
دستت به سمت عقب خم میشه،
فشار میدی،
جلوی پیشروی اونو میگیری،

دستها در حالیکه به هم فشار میدهند از حرکت می ایستند،
پشت مچ تو به میز نزدیک تره،

بهش نگاه میکنی، لبخندی از رضایت روی چهره ی کثیف و عرق کرده اش هست.
توی چشمهاش نگاه میکنی،

فشار میدی،
مچ دست ها شروع میکنه به حرکت به سمت چپت.
احساس گرمای مطبوعی میکنی،
ادامه میدی،
دست ها رسیدند به وسط،
ادامه میدی،
مچ دست ها به سمت چپ متمایل میشن،
گرمای مطبوع نوازشت میکنه،

احساس سبکی میکنی،
شروع میکنی به آواز خوندن،
کمی بیشتر فشار میدی.

صدای برخورد محکم بندهای انگشتش به سطح چوبی میز لا به لای صدای آواز گم میشه.

از روی صندلی بلند میشی و میری به سمت در،
یکی از تماشاچی ها شروع میکنه ادامه ی آواز رو همراهی کردن،
برمیگردی،
به هم لبخند میزنید،
تماشاچی از جاش بلند میشه و میشینه پشت صندلی.

Labels:




«خواجه بوعلی [سینا] با شیخ در خانه شد و در خانه فراز کردند و سه شبانه روز با یکدیگر بودند و به خلوت سخن می‌گفتند که کس ندانست و نیز به نزدیک ایشان در نیامد مگر کسی که اجازت دادند و جز به نماز جماعت بیرون نیامدند، بعد از سه شبانه روز خواجه بوعلی برفت، شاگردان از خواجه بوعلی پرسیدند که شیخ را چگونه یافتی؟ گفت: هر چه من می‌دانم او می‌بیند، و متصوفه و مریدان شیخ چون به نزدیک شیخ درآمدند، از شیخ سؤال کردند که‌ای شیخ، بوعلی را چون یافتی؟ گفت: هر چه ما می‌بینیم او می‌داند.»

ملاقات ابوعلی سینا با ابوسیعد ابوالخیر



بده،
بده بهم اون نوازش زنده کننده رو که زندگیمه.
بدون تو دردناکم،
بدون تو کوچیکم،
بدون تو معنی نیست،
بدون تو حرکتم شوق نداره،
شوق دیدار تو رو نداره،
شوق گرفتن دستت رو نداره،
شوق در آغوش کشیدنت رو،
شوق بودنت،
شوق ِپخش کردنت،
شوق به حرکت درآوردن،
شوق نگاه به جایی که دیدنی نیست،
به جایی که منشا همه چیزه،
به جایی که بزرگه،
سرشاره،
آزاده،
پرباره،
سازنده است،
تعریف کننده است،
خالقه،
محکمه،
دربرابر دشمن سینه اش ستبره،
تیر بهش اثر نمیکنه،
حرکتش از سرچشمه سرچشمه میگیره،
تابانه،
بسط دهنده است،
نگاهش آگاهه،
و قدم که برمیداره هستی کمکمش میکنه،
تمام هستی،
و از در و دیوار کمک های بزرگ و کوچیک میرسه،
کمک های شیرین.

تو میری،
و میری،
و میری،
تا برسی به جایی که حائلی نیست.

Labels:




In the swamplands long ago,
Where the weeds and mudglumps grow,
A Yipiyuk bit on my toe ...
Exactly why I do not know.
I kicked and cried and hollered "Oh!"
The Yipiyuk would not let go.
I whispered to him soft and low.
The Yipiyuk would not let go.
Yes, that was sixteen years ago,
And the Yipiyuk still won't let go.
The snow may fall, the winds may blow.
The Yipiyuk will not let go.
I drag him 'round each place I go,
And now my child at last you know
exactly why I walk so slow.

- Shel Silverstein

Labels: ,






Wednesday, March 10, 2010





Tuesday, March 09, 2010

شاعر میگه "باراپ باراپ"،
میگین نه اینجا رو ببینین.



Eight Balloons

Eight balloons no one was buyin'
All broke loose one afternoon.
Eight balloons with strings a-flyin'
Free to do what they wanted to.
One flew up to touch the sun -- POP!
One thought highways might be fun -- POP!
One took a nap in a cactus pile -- POP!
One stayed to play with a careless child -- POP!
One tried to taste some bacon fryin' -- POP!
One fell in love with a porcupine -- POP!
One looked close in a crocodile's mouth -- POP!
One sat around til his air ran out -- Whoosh!
Eight balloons no one was buyin' --
They broke loose and away they flew,
Free to float and free to fly
And free to pop where they wanted to.

- Shel Silverstein

Labels: ,




"... He showed me the greatest benevolence and had a faith in me that was bigger than my own."

- Chad Allen Thomas in the acknowledgement page of his doctoral dissertation at English Language and Literature in the University of Michigan, 2009.



I want to live in a place inside me where I see beauty in every conversation.



... has had an interview yesterday. He's got the job he went for!





به هر دو تا چیزی که دنبالش بودم رسیدم!
از هر کدوم یه مزمزه ی شیرین کردم. احساس خیلی خوبی دارم.

I got them with the presence of my worst enemy. Makes me feel reaaaly good.

Once again I followed the invitation and both enjoyed it, got results I wanted, and it had a good impact on others.

I am amazed at what was extracted when I chose to stay in Starbucks. It is fascinating. And once again it was behind the very clear message of the little voice asking me to go the other way.





Monday, March 08, 2010

I have two goals and an enemy.
I'll write about what I've achieved about either of the goals at the end of the day.

یادم باشه هدف هام پشت ترسند.



Either I maintain the current state, or I stand up and move forward.





Sunday, March 07, 2010

زن Pete Docter از برنده شدن UP از خوشحالی گریه میکرد.



Christoph Waltz جایزه ی بهترین supporting actor رو برد، حقش بود. خیلی خوب بازی کرد تو Inglourious Basterds. آدم دوست داشت سر به تنش نباشه.





One of the best things about it was the place from which I left the message for R.

I want to speak with her when she calls back from there.

That'll be a victory I'll be very proud of.



"What are you wearing?"

Such a stupid question to ask during Oscar.





It was amazing!
I am proud. Some good 10 people were affected in a way I feel very good about.

On the flip side, I got invited to G.'s event on Fri.

On the way back I came across C. I did it agian, and out of nowhere I got an invitation to the jam with a few other guitar players at his restaurant on Thu.

I just love this.

I love it when I get things that I like and sometimes I've been after without having planned for it.

Labels:




روز 16643م زندگیمه.
دارم میرم 45 دقیقه ی آینده رو بیرون راه برم و خرید کنم.





Saturday, March 06, 2010

پریروزها یه قدم تو مسیری که دوست دارم برداشتم.
الان از تلفنی که در اثر اون ایجاد شد کیف کردم.
این قدم مسیر لذت بخش بود.





"We shall not cease from exploration, and the end of all our exploring we arrive where we started, and know the place for the first time."

- T.S. Elliot



"And your body is the harp of your soul, and it is yours to bring forth sweet music from it, or confused sounds."

- Kahlil Gibran

Labels: ,




یه ایمیل داشتم، ایمیلی بود که به موضوعش علاقه مندم. صداهه گفت ولش کن. پاکش کن.

خوندمش.
کیف کردم.





"Please excuse the mess as we build the future."

- A sign in Nanaimo ferry terminal



روز سختی بود.
روز خیلی سختی بود.
عصری احساس سلامت نمیکردم.

صبح هوا آفتابی و قشنگ بود. یه loaf نون تازه جو خریدم. هنوز گرم بود. جون میداد با یه کم کره ی شور بهش دستبرد بزنی.

تو Subway اتفاق جالبی افتاد (اتفاق!)، دلچسب و شیرین و زیبا بود. فکر میکنم روی کارمند subway هم اثر مثبتی گذاشت.

و بعدش تیتر روزنامه.

رفتم Horseshoe Bay و از اونجا Nanaimo.

تو ferry یه جا اتاق بچه ها بود. پنج شیش تا فسقلی با یه سرسره ی کوچیک و چند تا اسباب بازی دیگه بازی میکردن. روی صندلی کنار اتاق چند تا از مادر ها و پدر هاشون نشسته بودن. دو تا پدر بزرگ هم بودن که نوه هاشونو آورده بودن.

یه دختر خوردنی رفته بود بالای یه اسباب بازی بزرگ و در حال غیر stableی به زور خودشو نگه داشته بود و از اون زاویه داشت صفحه ی تلوزیون بازی های کامپیوتری بیرون اتاق رو از پشت شیشه نگاه میکرد. مادرش صداش کرد و نذاشت نگاه کنه. ناراحت شدم. بعد نگاه کردم دیدم بازی اونطرفی که دختره داشت نگاه میکرد از این بازی های بکش بکش بود که یکی داشت بازی میکرد. مادرش به دختره گفت اگه نگاه کنی شب خواب های بد میبینی. دختر که از اینکه به خواسته اش نرسیده بود گریه اش گرفت. اومده بود بغل مادرش و ناراحت بود. همینطور که چیزی میگفت یه قطره اشک از چشم راستش چکید روی گونه اش. مادرش مهربون بود.

یه پسر تخص خوردنی بود که بعد مادرش گفت 18 ماهشه. سرشار از زندگی و کنجکاوی بود. از زندگی میدرخشید. آدم دوست داشت قلمبه بخوردش. یه برادر بزرگتر داشت - شاید 3 ساله. مادرش میگفت هر کاری اون میکنه این هم دنبالش میخواد بکنه. ولی حسابی فرق داشتن.

نزدیک های رسیدن به Nanaimo ملت شروع کردن به صدا کردن بچه ها و کم کم رفتن. Ethen - همون خوردنی فسقلیه - یه جا بدو بدو در حالیکه تلو تلو میخورد با شور و خنده دوید و رفت بیرون اتاق. مادرش خندان دوید دنبالش و چند لحظه بعد با حالت خوبی در حالیکه اگه درست یادم باشه از پاش گرفته بودش و اون آویزون بود و میخندید برش گردوند تو اتاق. چند دقیقه بعد نزدیک مادرش بود که دوباره خیز برداشت که بره سمت در. مادرش که نشسته بود کنار من و دستش یادم نیست چی بود پاشو دراز کرد و مثل این بیلبیلک عوارضی ها راهشو بست. تخم جن مگه وای میستاد؟ خم شد و درحالیکه که میخندید سعی کرد از زیر پای مادرش رد شه.





Thursday, March 04, 2010


Vancouver Sun Run

ثبت نام برای Sun Run 2010 از دسامبر پیش شروع شده. Sun Run دومین بزرگترین مسابقه ی دو 10K زمان دار تو دنیاست. پارسال نزدیک 56000 نفر دونده توش شرکت کردند.

وبسایت Vancouver Sun امکان به درد بخوری داره که ساعت های تمرینت رو میتونی توش ثبت کنی. بعد از ثبت نام برای این سرویس، وبسایت بر اساس اطلاعاتی که وارد میکنی تمرین ها تو رو آنالیز میکنه و نمودار هایی برای دیدن 10 تا طولانی ترین و 10 تا سریع ترین تمرین هاتو میکشه.





Interesting,
I was afraid to look.
And 'seeing' is what I enjoy best.
Again fear is in the way.

I'm calling him again now.
I'm going to look.



I am about to call Chris.
I want to enjoy the conversation.







روز 16646م زندیگمه.
هوا آفتابیه.
دارم میرم مشکل build رو حل کنم.





Wednesday, March 03, 2010



Bruce Lee Training Video 6/6

"The art of Jeet Kune Do is simply to simplify."

"To me, or at least the way ... when I teach it, all type of knowledge is ultimately means self-knowledge; so therefore they are coming to ... I mean they ... ask me to teach them not so much of how to defend themselves or how to ..., rather, they want to learn to express themselves through some movement, be it anger, be it determination or what-so-ever."

"I can not teach you; only help you to explore yourself, nothing more."

"Don't think! Feel!"

Labels: ,






Tuesday, March 02, 2010

After the session with ... :
He has taken actions towards doing the road test for his drivers license, and actions towards taking his English level to the next level.

This is what I am here to do.



This made 'the' difference. The conversation on the phone was at a different level. I was connected and I enjoyed it. There was growth in it.



It is the same with R. I have to have a conversation with her.



This transformed something that was a source of pain before to something that I totally enjoyed a few minutes ago.

Our mouth is such an important part of our bodies.

I feel expanded.





Work is a great place for doing this.



گنجشکه شاخه رو ول کرد.



Yeeeeeeeeeeeeeeees!
I love this fear.
What I love is behind it!
It has always been.



It is so stupid. I'm afraid of what I believe in and creates efficient results. This is such a stupid fear.





I'm happy about having created what I wanted in the conversation.



Times Person of the Year 2009,
Runner-up #2:

The Chinese Worker

In China they have a word for it. baoba means "protect eight," the 8% annual economic growth rate that officials believe is critical to ensuring social stability. A year ago, many thought hitting such a figure in 2009 was a pipe dream. But China has done it, and this year it remains the world's fastest-growing major economy — and an economic stimulus for everyone else. Who deserves the credit? Above all, the tens of millions of workers who have left their homes, and often their families, to find work in the factories of China's booming coastal cities — in plants like the Shenzhen Guangke Technology Co.'s, just outside Hong Kong, which sits amid a jumble of snack stands, cheap clothing stalls and old men dragging carts filled with candy to sell to workers on their day off. Near the factory we found some of the people who are leading the world to economic recovery: Chinese men and women, their struggles in the past, their thoughts on the present and their eyes on the future.

See portaits of the Chinese workers.







Monday, March 01, 2010

نگاهم افتاد به نگاهش،
لبخندی زد که رفت تو تمام سلول هام،
انگار روحمون با هم دست داد.



پرتقال،
Snap Peas
جعفری،
جوانه ی سویا،
میگو،
گوشت مرغ،
گوشت بوقلمون،
کدوی تازه و باریک و ترد،
لیموی تازه،
ابوکادو،
کرفس،
فلفل دلمه ای قرمز،
فلفل دلمه ای نارنجی،
فلفل دلمه ای زرد،
تربچه ی قرمز براق،
گوجه فرنگی،
پنیر Mozarella،
نون whole wheat.

زندگی.



It is a while I wanted to see one of my friends whom I haven't seen in a while. Caller her and left her a message. Let's see what is behind it.



I enjoyed the conversation with B.E. tonight. We are going to talk tomorrow at 9:30pm.

I also liked the conversation with P.

Feels good to not have listened to the little voice.





Sunday, February 28, 2010





Saturday, February 27, 2010

Best friends share core values. It is such a precious thing.



When something aligns with you, nothing can shake it. People say what they say and sometimes it hurts at the moment and for a while afterwards, but once you are back on track it disolves in a way. The pain fades away in a way. It is replaced by what matters the most.



I just love it when there is connection.
It was created out of me taking action in the communication outside what the little voice said.

This is what I'm after.



There were a couple of good stuff behind it. I liked it a lot. Bastard. Once again it was holding me back from things I really enjoy.

I haven't worked hard enough. I have slipped. I have side tracked.

There was:
Truth to the conversation,
Meaning what I say,
Love;
and victory over the little bastard.

Feels good.



Went to bed late last night and slept in today. Don't like it at all. Feels terrible.

The little voice says do what you want to do today tomorrow, you don't feel well today. The bastard again doesn't wants me to have things I want to have and do things I want to do now.

I am writing here with a purpose.

I'm going to call Sh.





Thursday, February 25, 2010

I am happy about having moved the work conversation with B. towards where I believe is productive.





خدایا،
کمکم کن برگردم،
کمکم کن نزدیک شم،
کمکم کن دستم به چشمه برسه،
کمکم کن بنوشم،
کمکم کن برم جایی که اومدم برم،
کمکم کن در مقابل مبارزه و مقاومت چیزها و کسانی که موقعیتشون به خطر میوفته حرکت رو ادامه بدم و منحرف نشم.

منحرف شدم.
کمکم کن برگردم،
پشیمونم،
حیفه.

کمکم کن از موهبت هات استفاده کنم.

کمکم کن چشمهامو باز کنم.

کمکم کن جایی برم که معنی داره،

کمکم کن خدافظی کنم،
کمکم کن سلام کنم،

کمکم کن جایی برم که کلمات معنی دارن،

کمکم کن تو صحرا آب پیدا کنم،

کمکم کن یه جرعه بنوشم،

تشنه ام،
عجیب تشنه ام.

کمکم کن انتخاب ها رو ببینم،
کمکم کن انتخاب کنم.
کمکم کن بلند شم،
کمکم کن نسبت به انتخاب هام سربلند باشم،
کمکم کن مستقیم برم تا ته مسیر،
کمکم کن در مقابل منحرف کننده ها محکم برم جلو،

کمکم کن چند تا قدم اساسی بردارم که دور بگیرم.



Two roads diverged in a wood, and I --
I took the one less travelled by,
And that has made all the difference.

-Robert Frost





Wednesday, February 24, 2010



بازی Hockey کانادا و روسیه شروع شد.
اینجا live داره پخش میشه. نتیجه ی لحظه به لحظه ی زنده اش هم اینجا هست.





In the meeting with B. this morning:

I enjoyed the meeting.
He got relaxed and calmed down.
The project went forward efficiently.





به یاد Shel Silverstein.



جشن تصویر سال و نخستین نمایش 'شیرین' کیارستمی در ایران


روز اول اسفند هفتمین گردهمایی تصویر سال در خانه هنرمندان آغاز شد و فیلم "شیرین" تازه ترین ساخته عباس کیارستمی، همراه با مستندی از پشت صحنه این فیلم با نام "طعم شیرین" به نمایش در آمد. این اولین اکران رسمی فیلم "شیرین" در ایران بود.

...

فیلم مستند پشت صحنه شیرین با عنوان طعم شیرین در ایران به نمایش در آمده است. در همین جلسه این مستند نیز همراه با فیلم به نمایش در آمد. در این فیلم، که روند ساخته شدن "شیرین" به نمایش درآمده، عباس کیارستمی را در حال بازی گرفتن و راهنمایی بازیگران فیلم می‌بینیم، کاری که از فرط سادگی در فیلم‌‌های این کارگردان اصلاً خودش را نشان نمی‌‌دهد.

در واقع، موقع تماشای فیلم ‌های کیارستمی این‌ طور به نظر می‌رسد که آن‌ چه بازیگران از خودشان نشان می‌ دهند واقعیت خودشان است، بدون آن که ذره‌‌ای بار دراماتیک به آن اضافه شده باشد. اما واقعیت در فیلم طعم شیرین ساخته حمیده رضوی چیز دیگری است.

کیارستمی از همه توان کارگردانی اش استفاده می‌‌کند برای این که بهترین بازی‌‌ها را برای فیلمش از بازیگران زن ایران بگیرد. او پشت صحنه راحت است و برای این که این راحتی و آرامش را هم به بازیگرانش انتقال بدهد آسمان و ریسمان می‌بافد تا ذهن بازیگرش را از بازی مصنوعی منحرف کند.

متن کامل خبر.






Free counter and web stats  
         

بدون شرح




Feet Beat
Alvaro Rojas


Classic Rock 101
Modern Mainstream on JazzRadio.com
FIP en direct

تو شهر چه خبره؟
دیگه تو شهر چه خبره؟
تقویم شمسی


آخرین نظر ها