هر چي زور ميزنم يه متن پيدا كنم بنويسم تو اين قسمت پيدا نميكنم. از بس اين چند روزه خيره شدم به صفحه مانيتور و تگ هاي HTML رو اينطرف و اونطرف كردم كله هه اعتصاب كرده. ميگه خسته شدم پابليشش كن. تا پابليشش نكني من هيچي بهت نميگم كه بذاري اين كنار. لج كرده ديگه چكار كنم. تسليم!


اشتراک

یه زیتون زنده

یادداشت های گاه به گاه یک تازه داماد قدیمی که حیفه که کم مینویسه 

خانه اش ابریست
خاطرات خانواده

 
         

Thursday, July 02, 2009

There Is A Voice Inside Of You
That Whispers All Day Long,
"I Feel That This Is Right For Me,
I Know That This Is Wrong."
No Teacher, Preacher, Parent, Friend
Or Wise Man Can Decide
What's Right For You- Just Listen To
The Voice That Speaks Inside.

- Shel Silverstein







کاری رو که بهش اعتقاد دارم پیشنهاد کردم. تیم قبول کرد و دارم انجامش میدم. وقتی K. گفت نظرش مثبته یه قسمتی ازم ناراحت شد. صداهه بود که نمیخواست پا جلو بذارم.

وقتی .K اومد و سراغ چیزی رو گرفت که خودش گفته بود انجام میده وایستادنم سر جام نتیجه ی قشنگی داد.





Tuesday, June 30, 2009

وقتی به نتیجه ی کار فکر میکنم مسیر رو نمیبینم.



بعد از مدتها احساس کردم الان یه کار مثبت انجام دادم. حس خوبیه. تو چند وقت اخیر کار زیاد کردم ولی احساس reward توش نبود.



پروژه وضع جالبی نداره. تغییرات دیروز رو برگردوندن چون کار نکرده. روز دعواست. از مشخص نبودن مسئولیت هاست.

پ.ن. بعد از نوشتن متن:
صبح جواب ایمیل د. رو ندادم. با حالی که داشتم تاثیر خوبی نمیذاشت.



عصر تو کتابخونه مرکزی یه برنامه درباره ی موسیقی Flamenco بود. وقتی رسیدم خانمی که دم در بود گفت سالن پر شده. رفتم خرید کردم و برگشتم. هنوز سالن پر بود. پشت در منتظر موندم. بعد از 5 دقیقه ای در رو باز کرد و از بین 5،6 نفری که منتظر بودیم بهم اشاره کرد. یه نفر رفته بود بیرون و جاش خالی شده بود.

نیم ساعتی از برنامه گذشته بود. در مورد Compás یادگرفتم. ارتباط اون با زمان عوض کردن آکورد ها جالب بود.

چهار نفر از Flamenco Rosario اومده بودن که با لباس های قشنگ بلند میرقصیدن. کارشون عاااالی بود. یکیشون بود که از اول تا آخر اخم دبشی کرده بود و چهره ی جدی شو تا آخر حفظ کرد. از جنسی شبیه ثانیه ی 28ویدئوی زیر. قشنگ بود. passionی که تو رقص فلامنکو هست قشنگه. جنسش مثل رقص تانگوست.




برنامه که تموم شد تازه گرم شده بودم. رفتم The Centre. از دیدن اینکه برنامه ی امشب Jazz Festival اونجا Al Di Meolaست خوشحال شدم. Opening act تموم شده بود و وقتی رسیدم برنامه ی اصلی داشت شروع میشد. ردیف 10 صندلی 20 جا بود. جای خوبی بود.

کنسرت مزه داد. تکنیکش خیلی خوبه. حرفی که با این تکنینک میزنه توش یه چیزی کمه. Compay Segundoی موسیقیش کمه انگار. روغنش کمه.

بعد از کنسرت دم میزی که CDهاشو میفروختن اومد و CD ها رو امضا میکرد. فرصتی بود که از نزدیک ببینمش.

- What is your drive to play music?

- What is my drive to play music ... hmmm ... Music is a way to communicate your inner feelings that can not be put into words ... and ... YES, what is my drive to play music? When I play and people appreciate it and the audience wants it, that is what makes me want to do it again.







Monday, June 29, 2009

تو اریکسون روز افتضاحی بود. امروز ا. به من میگه فردا قراره پروژه رو تحویل مشتری بدیم. امروز! هر طوری بود امروز تموم شد. ولی این مدلی نیست که دوست دارم زندگی کنم. افتضاح بود. دردناک بود. جهنم بود. اونقدر حالم بد بود که تظاهر کردم چیزی نیست.

با مدیر بی ادب کار کردن نه راحته نه rewarding. این پیرو حسیه که روز مصاحبه داشتم.





Sunday, June 28, 2009

دکتر قمشه ای میگفت "موسیقی جواب سلام ما به سلام خداست."





Saturday, June 27, 2009

هوا آفتابیه و هوا دلچسب.
صبح بعد از صبحونه تو بالکن آفتاب لذت بخش بود.

دارم میرم بانک و بعد خونه ی دوستی که برای صبحونه دکتر قمشه ای رو دعوت کرده.

دیشب از دفتر اریکسون که اومدم بیرون کار رو ول کرده بودم. تا آخر شب هم تو همون حال بودم و تو این فکر که "امشب خسته ام، میرم میخوابم و خستگیم در میره و فردا سرحال میشم."

حاصلش این بود که دیشب رو اونطور که دوست داشتم زندگی نکردم.
امروز روزیه که دیشب منتظرش بودم.

امروز شنبه 2009، 27 Juneه آفتابی و قشنگ.
امروز روز اول Jazz Festivalه. بعد از ظهر میرم Gastown.

امروز خالیه. هنوز چیزی توش نیست. روز 2009، 27 June از زندگیمه. خالی جلومه. و من آزادم اونطوری که میخوام پرش کنم و بسازمش.

این مدلیه که طراحیش کردم:
بانک، دوست، دکتر قمشه ای، Jazz Festival و امید اینکه تو Jazz Festival با دختری آشنا شم. نه، یه چیز دیگه هم هست که دنبالشم، اینکه وصل باشم.

اگه امروز رو چطوری بگذرونم آخر شب از فکر کردن به امروز و تاریخ امروز احساس خوبی خواهم داشت؟

خیلی جالبه، به این موضوع که فکر میکنم صداهه میگه "دیر شد، برو". میخواد از این مسیر منحرفم کنه.

دوست دارم آخر شب وقتی میام خونه:
(جالبه - الان به فکرم وصلم اینها رو دارم مینویسم در حالیکه یه جای خوبی تو دلم داره کم کم باز میشه.)

- به سینه ام وصل باشم و حس گرما و جاذبه و شکوفایی و ترمیم
- به جایی که اون حس ناب رو داره وصل باشم.
- به ضربان قلبم با مهربونی وصل باشم
- با یه دختر خوشکل و همراه آشنا شده باشم که از حرف زدن باهاش لذت ببرم.
- تو ارتباطم با بقیه مسئول باشم و با چشم باز
- یه عالمه چیز برای نوشتن داشته باشم.

I have a day to live. It is a gift. I have a sunny and beautiful day to live.

جهت یادآوری: این منم که نگاه میکنم به بیرون و تجربه ام و دریافتم حاصل اون نگاه ریزه.

صرف نظر از اینکه من حواسم باشه یا نباشه امروز رو زندگی خواهم کرد. امروز خالی رو پر خواهم کرد. امروز رو خواهم ساخت.

دارم میرم.





Friday, June 26, 2009





Thursday, June 25, 2009

What I did in the meeting changed the way I was perceiving the news about Iran in a good way. I see the possibility of enjoying the news vs getting low about it. It may not 'look' right, but it feels right. And it is much more effective. Think about it this way, which one would be an effective leader? One who is down and passively sad about what is happening, or one who sees what is happenings and actively and powerfully takes necessary actions?

Who am I writing this for?
Nobody! :)



Sweeet!

یکی از کامپوننت هایی که نوشته بودم رو ا. تست کرده. با لبخندی که گاهی شبیه پوزخند میمونه گفت یه اشکال داشته. تو چشمهاش نگاه کردم و پرسیدم جزئیاتش چی بوده. معلوم شد اطلاعاتی که به من داده بود درباره ی کاری که میبایست انجام بشه کامل نبوده و یه مرحله دیگه "حدس میزنه" که لازمه.

کارش بر اساس سعی و خطاست.

لذت بردم.

تو ارتباط بعدی حواسم به تک تک حرفهایی که میزنه و میزنم خواهد بود و دنبال ترس خواهد گشت.



دارم میرم تو جلسه.
میخوام با ا. مثل ارتباطم با اونهایی که تو آسانسور بودن باشم.
میخوام ترس رو ببینم.
یادم باشه مدل دو امدادی نتیجه اش حال نچندان خوب دیروز عصر خواهد بود.



صبح سختی بود.
افت کردم و نسبت به این موضوع احساس خوبی ندارم.





Wednesday, June 24, 2009

دیشب یه مهمونی بودم. حامد نیکپای از سانفرانسیسکو اومده بود و چند نفر دیگه که بعضی ها میخوندن و بعضی ها ساز میزدن هم بودن. چسبید. حامد حس موسیقی و ریتمش خیلی خوبه. زمینه ی فلامنکو داره. با یکی دو نفر آشنا شدم که سازهای سنتی میزنن و کارشون خیلی خوب بود. انرژی دلچسبی داشتن.

دست بانی اش درد نکنه.



وقتی د. داشت با ک. حرف میزد (ک. گاهی زبونش میگیره)، challenges میکرد که حرف بزنه و نظرشو بگه. قشنگ بود.





Tuesday, June 23, 2009



از تلفن زدن که برگشتم تو آسانسور با یه نفر که اسمشو نمیدونم گپ دلچسبی زدیم. چطور میشه توصیفش کرد؟ روشن و انرژی بخش و وصل. اعتقاد توش بود.

همینطور قبل از اینکه سوار آسانسور شم چیز خوبی دیدم.

از تو حرکت، از خدا برکت.



یه قدم کوچیک به سمت ترس برداشتم. ببینم پشتش چیه.
اینجا رو دوست دارم.



پسر چقدر فرق میکنه وقتی با کسی سر و کار داری که ارزشهاش با ارزشهای تو همخونی داره. این یکی دو روزه با د. مدیر نرم افزار این بخش در ارتباطم. الان از ایمیل های رد و بدل شده کیف کردم.



دلم تنگه.
دلم برای چند نفر خیلی تنگه.
دلم براشون خیلی تنگه.
از دوریشون دارم خشک میشم.
آدمهایی که روحتو آب میدادن،
هم-روح هات.
هم-روح هایی که سالها طول کشیده بود تا پیداشون کنی یا پیدات کنن،
آدمهایی که وقتی کنارشون بودی قشنگ بودی.
آدمهایی که وقتی کنارشون بودی کثیفی های ذهنت حل میشد.
آدمهایی که جای خالیتو پر میکردن.
آدمهایی که حرف زدنشون و حرف زدنت باهاشون از جنس زندگی بود.
هم-رویایی هات،
آدمهایی که بودنشون بهت بال و پر میداد،
آدمهایی که وقتی سردت بود بودن بینشون گرمت میکرد،
آدمهایی که زیبایی روحشون خستگیتو در میکرد،
آدمهایی که روحتو از تنهایی درمیاوردن.

بر پدرشون لعنت.
بر جد و آبادشون لعنت.





Monday, June 22, 2009

All the knowledge I possess everyone else can acquire, but my heart is all my own.

-Johann von Goethe





جلسه خوبی بود.
فضای جلسه تغییر پیدا کرد به مدلی که حرف ها قابل استناد بود و معنی دار.





Saturday, June 20, 2009

دارم میرم بانک،
یه چک از Signature Vacation گرفتم بابت اشتباه تور، کیف داره وقتی حقتو میخواهی و میگیری. و مالیات خونه رو میدم.

حضور خوبی ندارم. ببینم از این نیم ساعت آینده با وجود اینکه حضور خوبی ندارم چی میسازم.





Thursday, June 18, 2009







Wednesday, June 17, 2009

Some facts about Canada and BC (as of April 20, 2009)
The International Monetary Fund predicts Canada will lead the G7 countries in growth at 1.2% in 2009

Canada has 18 domestic banks, the US has 8000

The Oct 9, 2008 World Economic Forum declared Canada has the soundest banking system in the world out of 134 countries, US ranked 44th.

BC’s Employment rate is 95.4%

BC now has the lowest prov. personal tax rate of any province. Prov. corporate taxes are 1/3 less today than in 2001.

Out of all Canadian provinces, BC is least dependent on the US market.


به نقل از اینجا.



جریان های ایران،
Blueberry، گوجه فرنگی، کرفس، پرتقال، imitation crab، لیمو ترش، و نون whole wheat.







Tuesday, June 16, 2009

عجب احمقانه!
الان بر اساس ترس و صداهه عمل کردم، یه کاری که بهش علاقه ای ندارم رو به طرف خودم جذب کردم.



خدایا،
کمکم کن حالا که پامو برداشتم و دوچرخه داره راه میره پامو زمین نذارم.

امشب بعد از دومین شاگرد میرم میدوم.





کرم ابریشم تو پیله کلی تقلا میکنه،
بالاخره پلیه رو پاره میکنه.
یه سوراخ تو پیله ایجاد میشه و نور خورشید میاد تو.

دور سوراخ رو بازم میکَنه و سوراخ رو بزرگتر میکنه. نور بیشتر و بیشتر میاد تو.

کرم ابریشم سرشو میاره بیرون،
نفس تازه ای میکشه،
اطراف رو نگاه میکنه،
بدنشو از پیله میاره بیرون،
بال هاشو تکون میده،

و اولین پروازشو میکنه.





احساس کردم برای انجام کاری که تو دستمه برخلاف چند ساعتی که صبح روش کار نکردم کلی وقت دارم.

. It was a freeing and expanding experience. It is a beautiful place to live from. It is opening. It is vast. It is encompassing.




آسانسوره یه تکون خورد به سمت بالا،
I love this!
There was respect in my feelings about K. when I saw his email. It was beautiful.



الان یاد جریان انتخابات افتادم، افت کردم. جریان چی بود؟
افت من کمکی به جریان ایران نمیکنه. بلکه برعکسه، وقتی در اثرش افت کنم اگه کاری هم میتونم در جهت سازنده بکنم یا نمیکنم یا کاراییم کم میشه.





ا. که اومد صفحه پست بلاگ رو دید. صداهه میگه "از صبح بعد از جلسه تا الان هیچ کاری نکردی." محتواش چیزیه که فکر میکنم ا. فکر میکنه.

خاصیتش چیه؟
باعث میشه افت کنم که به productivity الانم کمکی نمیکنه و درجهت عکس عمل میکنه.



الان ا. اومد اینجا و درباره ی یه چیزی حرف زد.
وسط حرفش یادم افتاد ببینم از چی متونم لذت ببرم.
دوباره I was lifted up.
This is amazing. I can potentially enjoy what I was suffering from before.

یه لحظه بود که این حس مثبت من به اون هم منتقل شد و اون هم خندید. لحظه ی قشنگی بود.

I got to want to be happy.
It reminds me that happiness is a choice.



جالب بود.
الان که با .K حرف میزدم به فکر این بودم که از چی میتونم لذت ببرم. احساس خوبی بود. I was being lifted up in the conversation.





از اون بی شرف غافل بودم دیروز.
الان هم حواسم نبود یکی خوردم.
جالبه، اینو که نوشتم گفت: "بقیه که اینو میخونن میگن ضغیفه، یا چیزی شبیه این".

کدوم ضغیف تره؟ گوش کردن به چنین Inputی و زندگی تو اون context، یا ازش زدن بیرون؟

کدوم بزرگ تره؟
ما زنده ایم که کجا زندگی کنیم؟



باید اینجا یه چیزی پیدا کنم که ازش لذت میبرم.



چه جالب.
قبلا" Banjo ی Bass وجود داشته و با اون اساس ریتم آهنگ رو میساختن.

صداهه میگه تو این موقعیت ِایران این چه اهمیتی داره، باید در مورد ایران بنویسی. صرف اینکه پوزش بخوره هم که شده نوشتنش مزه میده.

این ماجرا بی ربط به جریان ایران هم نیست.



این روزها از پای سایت ها و ایمیل های خبرهای ایران نمیشه بلند شد.









Free counter and web stats  
         

Sunshine rays




بداهه در لامینور


Obama's First 100 Days
Classic Rock 101
FIP en direct

تو شهر چه خبره؟
دیگه تو شهر چه خبره؟
تقویم شمسی


آخرین نظر ها

Mazyar Emami