Friday, May 16, 2008
It went very well! None of the stuff that 'it' was saying were true, as always.
دارم میرم با K. صحبت کنم. It is a challenging one.
Wednesday, May 14, 2008
آی فلانی که یه بار نوشته بودی: "هر وقت كه حوصله هيچ كس رو ندارم، دلم مي خواد يه نفر پيشم بود كه باهم حوصله هيچ كس رو نداشتيم" دلم برات و برای ا. تنگ شده، گرچه خارجی شدی و زیاد تحویل نمیگیری "الاخ"! خوش بگذره بهتون. توضیح: این نوشته ات حال الانم نیست، دنبال چیزی تو آرشیو وبلاگ بودم که دیدم خبطی کرده بودم و اینو تو یه پست ازت نقل قول کرده بودم.
میخوام قرار داد جدید رو برای یه ماه دیگه هم تمدید کنم، ولی برگردم ونکوور و همش از خونه کار کنم. نمیخوام بیشتر از یک ماه تمدید کنم. برنامه های دیگه ای برای بعدش دارم. بعد از بالا بردن نرخ از رفتار .K (مدیر development) به نظر نمیاد زمینه برای این کار مناسب باشه. امروز صبح .M (مدیر کل این زیرمجموعه و کسی که K. بهش گزارش میده) میپرسید برنامه ات برای بعد از این قرار داد چیه؟ معلوم بود قرار داد رو تموم شده میبینه که بهش گفتم از دید من اینطور نیست. از طرفی کارهای development پروژه هم تقریبا" تموم شده و الان کارها سبکه و کار زیادی برای تیم development نیست و با اضافه شدن .F به تیم به نظر نمیاد مقدار کار development بیشتر از ظرفیتشون باشه و به نیروی دیگه ای احتیاج داشته باشن. با همه ی اینها دوست دارم برگردم ونکوور و همینطور که آماده میشم برای تابستون یه ماه دیگه هم کار کنم. جمعه K. رو برای یه جلسه دعوت میکنم و باهاش حرف میزنم. ببینم چی میشه. ببینم چی میشه نه، میخوام این نتیجه رو جذب کنم. تو جلسه باهاش از اینجا حرف خواهم زد.
This is amazing, it is hard to describe it, I hope I'll get better at it. I had the best experience at the border, then with the bus driver, oh and before that at the Greyhound office in Vancouver, THE TAXI DISPATHER, The taxi driver, and now in the office, with M., D., S., F., and M.
This is what it is about. This is what I am up to.
Hey, and when I was talking with M. and F. about M.'s new baby, 'it' showed up wanting to stop me from being here. I let it be, and a few minutes later I realized I had forgotten that it even showed up!
I enjoyed this morning of my life to the fullest. There is nothing more I wanted that wasn't there.
It takes practice and WORK to keep it alive and keep it longer. It is not a one time achievement. مدل دو امدادی کار نمیکنه.
Tuesday, May 13, 2008
این یه پست قدیمیه که الان تو draft ها دیدمش: دیروز فیلم The Number 23 رو دیدم. فیلم جدید Jim Carreyه. به خوبی بقیه کاراش نبود. "There's no such thing as destiny. There are only different choices. Some choices are easy, some aren't. Those are the really important ones, the ones that define us as people."
Suicide Blonde: ...I'm a bad person. I don't wanna make you bad. Fingerling: You don't have that power.
و این هزینه ایه که بابت زدن کنار و "استراحت کردن" میدم.
قضیه اینه که میرم به طرف چیزی که میخوام یا میرم به طرف چیزی که نمیخواهم تا رفعش کنم. این مدت اخیر حالت دوم بود که خوب کار نمیکنه.
یادداشت برای خودم مدتیه جای درستی رو نگاه نمیکردم. آثارشو میدیدم و هنوزم دارم میبینم. یه هفته ی گذشته کمی به خودم رسیدم و نزدیک تر شدم. یکشنبه چند تا چشمک کوتاه زد. باید بیشتر حواسم باشه و طولانی ترشون کنم. تکیه گاه قلابیه راحته ولی جای موندن نیست. تازه راحتیش هم موقته و خیلی سریع تبدیل میشه به شرایط نه چندان مطلوب. نمونه اش: برخوردم با Am. ، حاصل جریان اون شب روی آب، و مکالمه ام با J. و K. که اون موقع نوعی relief به همراه داشت ولی بعدش اثر مثبتی نداشت. الان گاهی تو مرحله ی 3 ام، گاهی مرحله ی 2. قبلا" مرحله چهار رو هم دیدم. شیرین بود. دلم میخواد برگردم اونجا. برای اینکه اونوری برم باید اون لذت staticه رو رها کنم.
Monday, May 12, 2008
Sunday, May 11, 2008
دو نفر دیگه هم از ایران رفتن - یا اومدن - کانادا. امیدوارم براشون تجربه مثبتی باشه. حیف که رفتن تورونتو الاغها.
خدایا، کمکم کن جای اشتباه پارک نکنم.
Saturday, May 10, 2008
برنامه ی زنده ای که الان داره تو وبسایت pangeaday.org پخش میشه خیلی قشنگه. اگه این نوشته رو به موقع دیدن اگه دوست داشتین یه سری بهش بزنین. امیدوارم بعد از برنامه ی زنده شون بصورت offline هم بشه دیدش.
Thursday, May 08, 2008
سرهنگه داشته امتحان رانندگي ميگرفته، از يارو ميپرسه: اگه يه نفر وسط خيابون بود، بوق ميزني يا چراغ؟ طرف ميگه: برف پاك كن جناب سرهنگ! سرهنگه كف ميكنه ميپرسه: يعني چي؟ يارو ميگه: يعني يا برو اين طرف يا برو اون طرف! یه نفر ميره جوراب فروشي ميگه آقا جوراب ميخوام فروشنده میپرسه: "مردونه؟" يارو دست ميده ميگه: "مردونه!" يارو لنگ بوده با کشتي ميره سفر. وقتي برميگرده رفيقش ميگه خب سفر خوش گذشت؟ ميگه نه بابا همش استرس داشتم، هی می گفتن "لنگرو بندازين تو آب!" دو تا اصفهانی با هم همسایه بودن، هر سی ثانیه برق یکیشون می رفت. تحقیق می کنن می بینن از چراغ راهنمایی برق ميدزدیدن! شيرفرهاد ميره تو صف نونوايي، شاطر نونوائی ميگه: نون تا اينجا بيشتر نميرسه، بقيه برن. ترکه ميگه: ببخشيد اگه ميشه جمعتر وايسين نون به ما هم برسه! از غضنفر ميپرسن اولين کسی که رفت مکه حاجی شد کی بود؟ ميگه "حاج زنبور عسل!"
Tuesday, May 06, 2008
تبریز در دفاع از خلیج همیشه فارس به پا خاست "ده ها هزار تبریزی در پاسداشت روز ملی خلیج فارس و در دفاع از منافع ملی ایران در پیاده روی با شکوه و بی نظیر ده ها هزار نفری شرکت کردند." عکسها: سری اول، سری دوم، سری سوم، و سری آخر. به نقل از تبریز-نیوز.
مقایسه قیمت نفت با قیمت چند محصول دیگه، از جمله آب تصفیه شده، کوکاکولا، شیر و قهوه: | Product | Price (USD/Barrel) | | Crude Oil (Brent) | $117.5 | | Coca Cola | $126.46 | | Milk | $163.38 | | Perrier Natural Mineral Water | $307.44 | | Budweiser Beer | $447.25 | | Scope Mouthwash | $682.34 | | Starbucks Venti Latte | $954.24 |
از بین اینها قیمت آب و کوکاکولا نسبت به قیمت نفت جای تامل داره.
فیلمی درباره زندگی شاملو از دید همسرش آیدا. یه جا همسرش میگه که خوبه یه موزه درست بشه برای کسایی که علاقمندن زندگیشو ببینن. خوب بود قبل از مردن آدمهایی که تو دنیا تاثیر قابل توجهی گذاشتن اطرافیانشون فرصتی برای دیگران ایجاد میکردن که با زندگی شخصیشون آشنا شن.
Monday, May 05, 2008
خوب، حالا باید از شر popup advertisement های مزاحم خلاص شده باشیم. به نظر میاد load شدن صفحه هم سریع تر شده. لطفا" اگه popup ad دیدن بهم خبر بدین. مرسی.
Can I cause what I love to see around me and suffer from not seeing it? I have done it before, the answer is yes.
The actual question is do I do it? And when my answer is 'no', the trap is 'why'? That is such a pitfall for me. Nike has the answer: Just do it!
Now that was about me, how are you doing? Do you look at how you are living your days? We are all living in patterns. Believe me, it is undescribable when one steps out of them, even a small step causes amazing results, not to mention the joy and the feeling of aliveness that comes with it.
If you ask me, do whatever you can to learn about it and play with it. You'll be amazed. شب به خیر.
"To cause a future that wasn't going to happen anyway."
بذر تو یه صداست لا به لای صداها. اون روز بهت گوش کردم و امشب رفتم. نتیجه اش؟ با آدمهای قشنگ بودم. آدمهایی که دفعه ی اوله میبینیشون ولی انگار سالهاست میشناسیشون و دوست داری بغلشون کنی و میکنی. سرشار شدم، زنده شدم. قشنگ شدم. همچنین فرصتی پیش اومد (پیشش آوردم) که چیزی به Adrian اضافه کنم. تشکّری که کرد صاف نشست رو قلبم. لعنتی سخته توصیفش. عمیقا" رضایت بخش بود. کار من دیدن و ماهیگیریه وسط صداها که صدای تو رو بشنوم و اطاعت کنم. کجا میرم؟ هر جا که تو منو ببری. نمیدونم کجا خواهم رفت ولی وقتی تو راه درستم میدونم.
وقتی سراپا فرام میگیری مثل طناب پیچ خورده ای که دو طرفش رو از بالا و پایین بکشی صاف میشم و تمیز. انگار بذرت توم سبز میشه. زیبایی و لذتش وصف ناپذیره.
تخم جن فسقلی تو لباس کاراته خیلی خوردنی بود. اسمش Alex بود. 5 سالش بود و اهل روسیه. آخر خوردنی بود. چون سابقه اش از من بیشتر بود بعضی وقتا به من میگفت چکار کنم. خیلی دوست داشتنی بود. بچه دار که بشم فکر نکنم رو زمین بند بشم. باید مثل بادکنک فروش های قدیم به پام آجر ببندم.
احساسم نسبت به سیاتل داره عوض میشه. به قول اینجایی ها I have mixed feelings. تغییر خوشایندیه.
Friday, May 02, 2008
دم در ورودی Pacific Place که یه مرکز خرید قشنگ تو downtown Seattleه یه گل فروشی باز شده. فروشگاه نیست، صاحبش Kris (یه مرد حدود 45 ساله لهستانی) وسط ورودی روی یه سری سکو گل ها رو چیده بود. رنگ و وارنگ بودن. یاد گل فروشی های تهران افتادم. چقدر جاشون تو شهرهای اینجا خالیه. یا بچه هایی که دم عید سر چهارراه میرداماد و ولی عصر نرگس شیراز میفروختن. بر پدرشون لعنت. گل ها سرزنده و شاداب بودن و عطرشون فضا رو پر کرده بود. Kris حسابدار بوده قبلا" ولی اونکار رو ول کرده و از سال 1990 تو کار گله. میگفت حسابداری اصلا" کار من نبود. میگفت برای اینکه کار کنم مشروب میخوردم، بعد دیدم اینطوری نمیشه، دارم الکلی میشم! اتفاقا" ونکوور زندگی میکرد و میگفت هفته ای دوبار میره Burnaby و از اونجا گل ها رو میخره میاره اینجا. گل فروشی کار خوبیه. هم طرف با گل سر و کار داره، هم با آدمهایی که گل دوست دارن و تو لحظات ارتباط گل فروش باهاشون دوست داشتن ِگل و شاید کسی که دارن براش گل رو میخرن قشنگشون کرده و اشتیاق و زندگی توشون هست. یه سری گل Gervera ی نارنجی داشت که طراوت و شادابی ازشون میبارید. آدم از تماشاشون سیر نمیشد. یه سری رز کوچیک صورتی چرک هم داشت که با اینکه زیاد اهل رز نیستم ولی بوشون معرکه بود. یاد گل های حیاطمون به خیر. ای بر جد و آبادشون لعنت. چمن های حیاط و شستن چمن ها با آب شیلنگ و خنکی شب های تابستون و درخت های گوجه سبز و آلبالو و گیلاس و زردآلو و ... و استخر، و اون پنجره ی خونه روبرویی که شب ها از توی تختخوابم نور زرد رنگشو که از پشت درخت گیلاس معلوم بود تماشا میکردم. بر پدرشون لعنت. پر جد و آبادشون لعنت.
یکشنبه شب یه جا برای کاری دعوت شدم. مطمئن نبودم برم یا نه. تصمیم گرفتم برم. ببینم نتیجه اش چی میشه.
Thursday, May 01, 2008
هفته ی پیش که از ونکوور میرفتم سیاتل چون قراردادم رو تمدید کرده بودم میبایست TN Statusم (اجازه کار برای کانادایی ها در آمریکا) رو هم تمدید کنم. دم مرز همون افسری بود که اوندفعه هم کارها رو کرده بود و کلی ماجرا داشتیم. موجود جالبیه. اینبار که مدارک رو بهش دادم گفت مدارک دانشگاهی تو باید یه موسسه تو کانادا یا آمریکا تایید کنه. در کمال وقاحت و به دروغ گفت دفعه ی پیش که اومدی یه هفته بهت وقت اضافه دادم که بری مدارکت رو تایید کنی ولی نکردی. کاملا" یادمه اون موقعی رو که دفعه ی پیش وقتی میخواست تاریخ اعتبار رو بزنه گفت قراردادت 21 آوریل تموم میشه ولی من بهت تا آخر آوریل میدم. همین. به عنوان یه bonus زمانش رو بیشتر کرد نه چیز دیگه. با supervisorش صحبت کردم. آدم خوبی بود. جالبه انرژی آدمها چقدر با هم فرق میکنه. با اینکه صورتش جدی و اخمو بود ولی روحش گرم بود. گفت نمیشه و باید تایید مدارکتو بگیری و بیاری. از همه بیشتر از این حرص خوردم که این کار رو فقط توی مرز میکنن، و این به این معنی بود که میبایست قبل از آخر آوریل (یعنی 5 روز بعد از اون روز) دوباره از سیاتل تا مرز رانندگی میکردم و اینکار رو میکردم و برمیگشتم. اول هفته مدارک رو بردم تایید کردم و 170$ ریختم تو حلق شرکته برای یه برگه خشک و خالی. دیروز یه ماشین گرفتم و رفتم تا مرز که TN رو تمدید کنم. یه Toyota RAV4 گرفتم. خیل حال داد. ماشینهای خوبی اند. تو راه خوب حضورمو ساختم. احساس خوبی داشتم از این بابت. وقتی رسیدم به مرز تو ساختمون سمت آمریکا مراجعه کننده ای اونجا نبود. رفتم سر صف (جایی که وقتی مردم منتظرن نفر اول صف قرار میگیره و منتظر میشه تا یکی از افسر ها کارش تموم شه و صداش کنه) وایستادم و داشتم از تو کوله پشتی مدارک رو درمیاوردم که یکی از 6و7 تا افسری که اون پشت داشتن با هم حرف میزدن گفت: - What are you here for? - I would like to renew my TN Status - There is no renewal, you should apply for a new one - OK then, I want to apply for a new TN. - Where are you going? - I haven't decided, I may go home to Vancouver or go back to Bellevue where I work. - You can't go it while exiting, you have to be coming in - OK, let me think if I want to Vancouver or go back to Bellevue, do you mind if I sit here (یه نیمکت اونجا هست) and think about my plans? - [بعد از کمی مکث] Go ahead.
نشستم و داشتم فکر میکردم که کدوم راحت تره، برم ونکوور و فردا صبح یا شب برگردم، یا برگردم سمت سیاتل. به هر حال با این پروسس عقل کلی شون باید از مرز آمریکا خارج میشدم و این به این معنیه که (چون متولد ایرانم و ایران یکی از کشور هاییه که آمریکا باهاشون مسئله داره) باید پروسه ای انجام میشد به اسم Exit Registration. تصمیم گرفتم برگردم سمت سیاتل. هنوز روی نمیکت نشسته بودم که یکی از افسر ها داشت از روبروم رد میشد گفت "Have you decided yet? گفتم آره برمیگردم سمت سیاتل و رفتم دوباره اونجایی که نفر اول وایمیسته (!) وایسادم: - I want to do exit registration - [طرف با تعجب] But you said you want to go back to Seattle?! - Yes, but your colleage says the process is such that I have to exit the states and come back to do my TN.
اینو که گفتم اونی که اول این حرف رو زده بود یه دفعه براق شد و سرشو برگردوند :) خلاصه طرف گیج شده بود از قانون مسخره ی خودشون و بعد از چند دقیقه ادامه صحبت خودشون داشتن سرشونو تکون میدادن و میگفتن که احمقانه است. کسی که شروع کرد کارهای exit registration رو کردن پرسید کجا میری؟ گفتم میخوام برم سیاتل ولی ... (بازم داستان رو تعریف کردم). گفتم میرم بیرون و سر و ته میکنم و برمیگردم. حساس شد که حتما باید از مرز خارج شی و دوباره بیای تو. خیالشو راحت کردم که آره بابا جون میرم از مرز کانادا تو و برمیگردم. نیم ساعت چهل دقیقه ای طول کشید تا کارهای Exit Registration تموم شه. تو راه مرز تو Lynnwood که یکی از شهر های سر راه بود وایساده بودم و کمی خرید کرده بودم: نون whole wheat و پرتغال و گوشت بولمون و ham و آوکادو و ... . آمریکا درمورد آوردن میوه به داخل آمریکا در مورد بعضی از میوه ها که ممکنه جک و جونور داشته باشن حساسه و نمیذارن با خودت اون چیزها رو ببری تو. جمعه پیش که میومدم تو نفله ها پرتغال ها و آوکادوی عزیزمو گرفتن! حالا اینبار همینطور که میرفتم به سمت مرز کانادا تو این فکر بودم که اگه این بلاهت هان که حالیشون نمیشه اینها رو از تو آمریکا خریدم و ازم میگیرن. از اون گذشته حالا سمت کانادا هم ممکنه به اینا گیر بدن، نمیدونم کانادا در مورد میوه ها چه محدودیت هایی داره. رفتم دم مرز کانادا. طرف گفت خونت کجاست؟ گفتم تو باغچه :) نه شوخی میکنم. گفتم North Van. گفت چی باخودت داری. گفتم جریان اینه که دارم برمیگردم آمریکا برای تمدید TN. گفت برو. رفتم و 4،5 متر جلو تر یه بریدگی بود دور زدم و برگشتم تو صف درازی که برای ورود به آمریکا بود. بیست دقیقه ای تو صف بودم و دم کیوسکه طرف شناختم، گفت برو تو پاسپورتتو الان میارم. پسری که تو ساختمون کارهای TN رو کرد پسر خوبی بود. معلوم بود خیلی خسته است. ساعت 3 صبح از خواب بلند شده بودو تا اون موقع (حدود 11:30 شب) داشت کار میکرد. وقتی بعد از نیم ساعتی کارش داشت تموم میشد و داشت برگه TN رو پر میکرد دیدم تاریخ رو نوشت Apr 29. درحالیکه دیروز Apr 30 بود. فکر کردم اشتباه کرده ولی وقتی بهش گفتم گفت این تاریخ انقضاشه و معمولا TN ها برای یک سال هستن، دیدم آره سالش 2009ه. اشتباه دیگه ای کرده بود که داشت کم کم متوجهش میشد: قرار داد من تا Juneه و TN قانونا میبایست برای یک ماه و خورده ای باشه ولی تاریخی که تو نامه ی من بود رو ندیده بود و یکساله ثبتش کرده بود! اینهمه قضیه security رو جدی میگیرن و اینطوری اونوقت سوتی میدن و به جای یه ماه به یکی اجازه یکساله میدن! گفت حالا که ثبتش کردم دیگه برش نمیگردونم. اگه احیانا" دوباره قرارداد رو تمدید کنم - که چندان علاقه ای ندارم - کارم راحت خواهد بود. کارها که تموم شد دیدم خوشبختانه یه چیز دیگه رو هم فراموش کرد! ماشینو نگشت و پرتقال ها به سلامت رفتن کانادا و برگشتن آمریکا (آوکادو هه رو تو صف ورود به آمریکا دخلشو آورده بودم). نکته از همه جالب تر میدونین چیه؟ اگه همه این ماجرای من یه برنامه بود و اونور مرز کانادا یه نفر با یه چمدون پر مواد مخدر و اسحله منتظر من بود و اونور مرز چمدون رو میانداختیم تو صندوق عقب ماشین خیلی راحت اونها رو وارد آمریکا کرده بودیم! یه مدل دیگه ی این سوتیشون هم یکی دوبار دیگه قبلا" اتفاق افتاده بود: وقتی با اتوبوس میرفتم آمریکا وقتی میگفتم من باید registration انجام بدم و پروسه ام از بقیه جدا میشد بعد از اینکه کارهای registration تموم شد یادشون رفت چمدون یا کوله پشتیمو از تو دستگاه XRay رد کنن و توش هر چی داشتم خیلی راحت میتونستم وارد کنم. این رومی ها دیوانه اند.
We are all puppets. Who/What is the puppeteer? Can we reach out to the string tips? Do we reach out?
Wednesday, April 30, 2008
ایشالا به زودی از دست این pop-up ad های مزاحم خلاص میشیم.
Tuesday, April 29, 2008
گوش چپ گوش عشق است!گروهی از دانشمندان آمریکایی کشف کردند گوش چپ که اطلاعات خود را به نیمکره راست مغز ارسال می کند گوش "عشق" است و بنابراین عبارات احساسی را برای درک بهتر باید در این گوش نجوا کرد. به گزارش مهر، مغز انسان به دو نیمکره راست و چپ تقسیم می شود. بخش چپ مغز منطق، توجه به جزئیات، زبان، علم و استراتژیها را نشان می دهد و طرف راست تصورات، اشراق و سیر و سلوک، دید همزمان، تخیلات و احساسات را حاکمیت می کند. هر یک از این بخشهای مغز قسمت مخالف بدن را کنترل می کنند. بنابراین منطقی است که تصور شود یک جمله احساسی اگر مستقیما از طرف چپ بدن ارسال شود سریعتر به مراکز احساسی می رسند. به طور طبیعی چشم راست با زکاوت بیشتری می تواند رنگها را درک کند این درحالی است که بهتر است مادران گونه چپ کودک را ببوسند و یا با دست چپ کودک را در آغوش بگیرند. در حقیقت دانشمندان دانشگاه ساسکس انگلیس در تحقیقات خود نشان دادند که 85 درصد از زنان چپ دست یا راست دست کودک خود را با دست چپ در آغوش می گیرند. به این ترتیب واکنشهای فیزیکی و احساسی کودک مستقیما به طرف راست مغز مادر می رسند. براساس گزارش تایمز، به تازگی گروهی از محققان دانشگاه "سم هاستون" آمریکا با آزمایش هزار و 120 نفر مشاهده کردند که گوش چپ در این افراد "گوش عشق" است. به طوری که 69 درصد از موارد خاطر نشان کردند تمام عبارات شیرین و عاطفی را هنگامی که از راه گوش چپ می شنوند بهتر درک می کنند و تنها 56 درصد از موارد اگر این عبارات را با گوش راست بشوند می توانند عمق آنها را درک کنند. به نقل از اینجا.
cute زیبایی خاموشه بذریه که زیر خاکه. تو روشن و درخشانی مثل خورشید. مثل درختی که با تمام وجودش شکوفه داده و بعد شکوفه ها شدن میوه و روی شاخه ها میدرخشند.
اینو تو یه ایمیل گرفتم. برای اونهایی که ماشین دارن: چگونه و چه زمانی بنزین بزنیم؟من نمیدانم بنزین در مملکت شما لیتری چند است، امّا اینجا در کالیفرنیا ما برای هر لیتر یک دلار میپردازیم [تو کانادا الان حدود یک دلار و بیست سنته]. رشتهء کاری من مدّت 31 سال در زمینهء نفت و بنزین است. ترفندهایی وجود دارد که بتوانیم از هر لیتر بنزینی که میخریم حدّاکثر استفاده را بکنیم. در اینجا در خطّ لولهء کایندر مورگان که من در سان خوزهء کالیفرنیا کار میکنم، در 24 ساعت از طریق خطّ لوله چهار میلیون گالن تحویل میدهیم. یک روز گازوئیل، روز بعد بنزین هواپیما و انواع بنزین معمولی. ما 34 مخزن در اینجا داریم که گنجایش آنها روی هم رفته 000ر800ر16 گالن است. فقط صبح زود که حرارت زمین هنوز در پایینترین حدّ قرار دارد بنزین بزنید. به خاطر داشته باشید که در تمام پمپ بنزینها مخزن سوخت در زیر زمین قرار دارد. هرچه زمین سردتر باشد، بنزین غلیظتر و متراکمتر است. وقتی هوا گرم میشود، بنزین منبسط میگردد. بنابراین، خرید بنزین در بعد از ظهر و حتّی شب که هنوز هوا کاملاً سرد نشده و بر بنزین اثر نگذاشته، سبب میشود که یک لیتر شما واقعاً یک لیتر نباشد. در صنعت نفت، گرانش معیّن [?] و حرارت بنزین، گازوئیل و سوخت هواپیما، اتانول و سایر محصولات نفتی نقشی مهم ایفا میکند. وقتی درجه حرارت افزایش می یابد منفعت زیادی نصیب این صنعت میکند. امّا جایگاههای سوخت دارای دستگاه جبران حرارت در پمپهایشان نیستند. وقتی مشغول بنزین زدن هستید، دستگیره را تا آخر فشار ندهید. اگر نگاه کنید میبینید دارای سه درجه است: کُند، متوسّط و تند. در حالت کُند میزان تبخیر را که در اثر پمپ شدن بنزین حاصل میشود به حدّاقلّ میرسانید. همهء شیلنگها دارای محلّ بازگشت بخار هستند. اگر سریع بنزین بزنید، مایع دیگری که وارد مخزن بنزین شما شده بخار میشود. این بخار مکیده شده وارد مخزن زیرزمینی میشود به طوری که وقتی شما بنزین میزنید، در واقع به آن میزان که دستگاه نشان میدهد بنزین نزدهاید. یکی از مهمترین نکات برای بنزین زدن این است که وقتی باک اتومبیل نصفه است بنزین بزنید. دلیل آن این است که، هرچه بنزین بیشتری داخل باک باشد، هوای کمتری فضای خالی آن را اشغال میکند. بنزین به مراتب سریعتر از آنچه که تصوّر میکنید تبخیر میشود. مخازن ذخیرهء بنزین دارای سقف داخلی شناور هستند. این سقف به عنوان نقطهء صفر بین بنزین و جوّ عمل میکند تا تبخیر را به حدّاقل برساند. برخلاف جایگاههای بنزین، اینجا که من کار میکنم، هر تانکری که ما بارگیری میکنیم دارای دستگاه جبران حرارت است تا هر گالن عملاً به میزان یک گالن باشد. نکتهء دیگری که باید یادآوری کنم این است که اگر تانکر بنزین در حال تخلیه به مخزن بنزین باشد و شما هم در جایگاه سوخت باشید، در آن موقع بنزین نزنید. به احتمال زیاد بنزینی که تخلیه میشود سبب میگردد که بنزین داخل مخزن به هم بخورد و آنچه از آشغال و آلودگی که معمولاً تهنشین میشود، بالا بیاید و قسمتی از آن نصیب اتومبیل شما شود. امیدوارم این نکات برای حفظ ارزش پول شما مفید بوده باشد. با تشکر از ر. برای اصل متن.
Monday, April 28, 2008
چند وقت پیش سوار تاکسی بودم، با راننده تو راه گپ میزدیم. اهل یه کشور آفریقایی بود، یادم نیست کدوم کشور. پسر جوونی بود، شاید بیست و سه چهار ساله. یه سال پیش جزو ارتش آمریکا بوده تو عراق. اطلاعات جغرافیایی رو وارد سیستم ها میکرده. تحصیلات دانشگاهی نداشت. انگیزه اش از رفتن به ارتش چی بود؟ دو تا چیز: 1 - اونهایی که عضو ارتش آمریکا میشن بعد از فقط یک سال Green Cardشون رو میگیرن! حتما میدونین که برای کسایی که برای ادامه تحصیل یا کار میرن آمریکا چندین و چند سال، گاهی تا ده، دوازده سال طول میکشه تا Green Card بگیرن. دولت آمریکا اینطوری آدمهایی که راه دیگه ای ندارن رو جذب میکنه برای ارتش. 2 - دولت به چنین شخصی که تخصص خاصی نداره وقتی وارد ارتش میشه حقوق خیلی خوبی میده؟ چقدر؟ حدس بزنین ... 1500$؟ نه بیشتر ... حدس بزنین ... 2000$؟ بیشتر ... 3500$؟ نچ، برو بالا ... 4000$؟ 4500$؟ نه! 5000$ دلار در ماه! فکرشو بکنین، برای کسی که تو یه کشور تو آفریقا زندگی میکنه و تخصصی نداره اینطوری صاف میره آمریکا و ماهی 5000$ حقوق میگیره و بعد از یکسال هم - البته اگه تو جنگ زنده موند - Green Card میگیره و تا وقتی دلش بخواد تو به اصطلاح سرزمین رویاها (!) زندگی میکنه. میگفت زنشو هم آورده آمریکا و میخواد بره دانشگاه. دولت هزینه ی دانشگاهشو هم میده. چه پول هایی صرف جنگ میشه، که حاصلش اینه که اونطرف یه سری کشته شن، یا بچه هایی معلول شن، که چی؟ که (تا جایی که عقل من قد میده) دست آمریکا به نفتش برسه و از اون طرف هم کارخونه های اسلحه سازی و هواپیما سازی و موشک سازی و تانک سازی و ... پول بسازن، اون هم چه پول های هنگفتی. که چی؟ که دست آخر این پول ها برسه به چیب چند نفر که احتمالا" تعدادشون از انگشت های دو تا دست چندان بیشتر نیست. اونی که تصمیم میگیره یه جنگ رو شروع کنه چطور با وجدانش کنار میاد؟ یا اونی که طرح ماجرای Sep 11 رو ریخت، (سمت آمریکاییش رو میگم) یا اونی که طرحشو تایید کرده.
از هر چه بگذریم سخن دوست خوشتر است.
It was painful when I was away and not seeing.
Now I'm bringing you to Seattle.
الان S. رد شد. اثر منفی روم گذاشت. میخوام امروز دخل این ماجرا رو بیارم. به نفع هیچ کس نیست.
There is no spoon, but be aware of the illusion, otherwise you'll think you've arrived and the spoon takes over, defeating the purpose.
|